جان سردرگم
|
||
دلم نمی خواست که وبگاه خودم را در پرشین بلاگ ترک کنم. از یک سو این وبگاه در تنها ترین لحظات زندگیم با من بوده و از سوی دیگریک سرویس فارسی را بسیار ترجیح می دادم. اما افسوس که این پنجره کوچک من به دیارم را بسته اندو فیلتر شده ام. دریغ و درد که در دیار من خا طره ها را به مسلخ می برند.
بسیار خوب. ما هم می رویم. همینطوریشم بسیار قدر دان پرشین بلاگ هستم.
جان سردرگم اما به حیاتش در کالبدی دیگر ادامه خواهد داد. تنها قالب عوض می شود. روح همان روح است. آدرس جدید جان سر درگم این است:
http://janesardargom.wordpress.com
قدمتان به دیده منت.
آنسوی روز های بی انتها، دایره ای روشن،
خورشید حقیقت، طلوع خواهد کرد.
من نخواهم بود.
غباری در این جهان،
بی جرم، خسته از سرگردانی، بی جانی،
از خلاء،
نخواهم بود. می روم.
خود می دانم که آن دایره، فارغ از من،
سر بر خواهد آورد. از شما می پرسم اما،
سبک مگیرید سوالم را، شعر نبینید.
باز هم و بارها می پرسم.
آیا دایره بدون من،
دایره است؟
شروع کنم به نوشتن. خلق کردن. قلم را که عوضی در دستم می گیرم بهتر می نویسم. نمی دانم چرا. شاید هم هر چه چیزی عوضی تر باشد جالب تر می شود. مثل خزعبلات این مردک دیوانه، نویسنده رمان مثلا پست مدرن. انگار فحش دادن و مزخرف گفتن کاری دارد. تنها فرق من با او این است که او می تواند 500 صفحه از کون زنهای مردم بگوید و من تنها دو خط. شوخی نیست. ذهن خلاقی می خواهد. اما چرا باید کسی برایش مهم باشد. اصلا ولش کن مردک احمق را. کون لقش.
تنها نشسته ام در این شهر زیبا و تاریک. شهر عشق و تنهایی. شهر آفتاب درخشان پشت ابر. مثل این مازوخیستهای بازنده، نشسته ام و مدام به این آهنگ غصه دار گوش می کنم. الحق که ملت جالبی هستیم. در غصه دار کردن استادیم. استاد. "گریه را به مستی حواله کردم". چه کسی می داند. شاید چون ما از همه داناتر بوده ایم غصه مان هم بیش بوده. البته یادم به آن استاد ادبیات می افتد که از گوش دادن به حرفهایش لذت می بردم، وقتی نفهم تر بودم، که می گفت ادبیات ما ادبیات شادیست. شاید اینطور باشد. من که چیزی نفهمیدم.
باید اعتراف کنم که گوش دادن به این آهنگ به مراتب برایم دل انگیز تر از شنیدن تق تق کی برد همکارانم است. آنها می نویسند و پیشرفت می کنند وبهترین پوزیشن را در بهترین دانشگاهها پیدا می کنند و دانشگاه هزینه اسباب کشی شان را هم در کنار یک سفر ساحلی بهشان می دهد و عمر درازی رادر این کنفرانسهای مسخره به مزخرف گفتن می گذرانندو فرزندانشان به بهترین مدرسه ها و خودشان به سفر های تفریحی تابستانی و زمستانی می روند اما من نه. همه اینها به خاطر این است که حالا، در همین لحظه که من مشغول نوشتن این مزخرفات هستم، آنها مزخرفاتی می نویسند که بقیه حاضر به خواندنش باشند. نفهمند، اما تحسین کنند.
قبلا وقتی می نوشتم، خیلی میگفتم "نمی دانم". نمی دانم. اما حالا حسی کاملا متفاوت دارم. حالا خوب می دانم. می دانم که مستقل از اینکه چه مزخرفی بنویسی، کل جهان توهمی بیش نیست در ذهن کابوس زده من. همه این شادیها ، لذت ها، غم ها و سرگشتگی ها همه و همه توهمی بیش نیست. خیلی زیبا میشد اگر می توانستم بلافاصله بعد از این بگویم "تنها تو هستی." ای دریغ که "تو"ای در کار نیست. منم. تنها من و این رویای بی نهایت.
خوب می دانم که حتی نوشتن هم دردی دوا نمی کند. همه بیهودگیست. هیچ. می دانم که این پوچ گرایی مسخره هم تنها ژستیست خنده دار. حتی این را هم می دانم که این ژستیست بی خاصیت تر از همه ژستهای دیگر. خنده دار تر از مثلا ژست عملگرایی. اصولگرایی.آزادی خواهی. تحول خواهی. آرمان گرایی. باور کنید نمی توانم به هر کدام از اینها فکر کنم و جلوی خودم را بگیرم تا نخندم.
دیوانه ام کرده است این عطش جاودانگی. این میل بی پایان به بودن. خلاصی از این نا بودی. نا چیزی. حس می کنم حل شده ام در این سیاهی بی کران فضا. در این افق قرمز. در این هوای ابر. حس می کنم بدنم مرزی ندارد. به دستهایم می نگرم خطوط تفکیک کننده خودم از فضا را می بینم. اما درکشان نمی کنم. حالا می فهمم که چرا اینقدر سر درگمم. چون وجود ندارم.راهی وجود ندارد. نه مسیری هست و نه مقصدی. رویای دم صبح دختر حائضی هستم که تبدار است. دلهره افتادن در پرتگاهی هستم که می دانی در آن نخواهی افتاد. روح سرگردانی هستم تشنه بودن. "بودن یا نبودن. مسئله این است."
بعضی وقتها فکر می کنم دیوانه شده ام. نه اینکه واقعا حس دیوانگی کنم، نه. اما گاهی که به رفتار خودم می اندیشم، هیچ نتیجه ای جز اینکه عقلم را کاملا از دست داده ام نمی توانم بگیرم. باید دیوانه باشم که بر سر قرارملاقات با مردی که در یک وب سایت ملاقات کرده ام بروم. مردانی که فقط دو بار با هم ای میل رد و بدل کرده ایم.
قرار بعدی پنجشنبه است. در واقع یک دیت نیست بلکه فقط دوست یکی از دوستانم است. یک استاد دانشگاه که توانستم در مورد تحصیلات دکتری ام با او صحبت کنم، حالا چه کار دارم می کنم؟ او را به یک مهمانی خصوصی دعوت می کنم.اه ه ه خدا را شکر که قبول نکرد. حال من در حال رویا دیدن در مورد پیشنهاد ازدواج دادنش هستم. دیوانه ام! عقلم پریشان شده. چه می کنم؟ صبح روز بعد از اینکه پروازم را از دست داده ام و به هزار کار مهم نرسیدم، از خواب بر می خیزم، چشمانم را می مالم و به عکسش خیره می شوم . انگار نه انگار که او نه هم سن من است و نه از نوع من (خوب تعجبی هم نیست، او استاد دانشگاه است و در دهه چهارم زندگی – من تنها بیست و چهار سال دارم). در ذهنم خوشحالم از اینکه برای صرف نوشیدنی با او از پاریس به لیون می روم. فقط یک نوشیدی! سوار قطار می شوم ، می روم و بر می گردم.
یا دیروز. در اتاق کارم نشسته ام و به جای اینکه مانند همه آدمهای معمولی به کارم برسم تا زودتر به خانه بروم و یکشنبه خوبی داشته باشم، به آدمهایی که در سایت لاو دات کام پیدا می کنم sms می فرستم، هر کدام 70 سنت! انگار نه انگار که من کاملا ور شکسته ام و به خاطر اینکه پدر و مادرم تصمیم گرفتند به عنوان هدیه ازدواج یک طبقه اضافی بر روی خانه کلنگی مان بسازند کلی بدهی به بانک دارم. یا اینکه هیچ بیمه ای تا هزینه 9000 یورویی شکستن جمجمه ام در اسکی را نپردازم مرا بیمه نمی کند (نه اینکه اهمیتی داشته باشد). یا اینکه سر گدا ها جیغ می کشم که: من ورشکسته ام، حتی فکرش را هم نکنید! نه. من آقایانی را که حتی نمی شناسم به لژ تئاتر دعوت می کنم، یا با پسر هایی که می گویند وضع مالیشان خیلی خراب است شام می خورم و در رستورانهای لوکس پاریس مهمانشان می کنم.
دوستان عزیزم. دوستان مهربانم. واقعیت اما این است. امروز سالگرد تولد فروید است. یک اتفاق بزرگ در تاریخ. به خاطر همین است که من آن رویاهای روشن ، قابل لمس و دیوانه را که جزئ جزئ شان را به یاد می آورم می بینم. در تعطیلات کریسمس ساعتها برای هم اطاقی ام توضیح دادم که چرا این رو یاها را می بینم. حتی برای هم تیمیهای فوتبالم هم گفتم (گفته بودم که چند روزی است که برای تیم فوتبال آجاکس فونتابلو بورون چیر لیدر شده ام؟) اما خیلی تحویلم نگرفتند. نمی خواهم در مورد آن هیکلهای مردانه شان ، بازو های کلفت و پاهای پر از عضله شان صحبت کنم.آه، خدایا کمکم کن!
این اصلا منطقی نیست. اصلا منطقی نیست. یک وقتی باید این نوشته هایم را با دیدی هنری جمع و جور کنم، شاید کسی شدم.
این آخر هفته. راستش هیچ اتفاقی نیفتاد. شاید پس از آنهمه فعالیت در دو هفته اخیر به کمی خواب احتیاج داشتم. شاید در آن بخش نه چندان شهوانی از پریودم هستم. شاید کمی آهن احتیاج دارم. بگذار قرصم را بخورم، نه اینجا نیست... چقدر اتاقم آشفته است. بهتر است کمی مرتبش کنم.
استفان. همسایه ام. آدم متظاهریست. با آن لبخند مصنوعی مسخره بر لبش و قد دو متری اش. مطمئنم که دلقک بالماسکه است. اما مگر من نیستم؟ شاید هفته دیگر برای شام دعوتش کنم. شاید.اما فقط وقتی دخترهای زیادی دور و برم هستند مبادا یک وقت مانند آن دیت های مسخره بشود که هر دومان دست پایمان را گم کنیم و او هم خیال برش دارد که من به خاطر انگیزه های جسمانی (من این را گفتم؟) او را دعوت کرده ام. یادم نمی آید که چقدر بلند بود. شاید 2 متر؟ نه حتما بیشتر. پوشیده در لباس بالماسکه و دلقک وار به این طرف و آن طرف می رود. بالماسکه بدی نیست. لباسهای تنگ، جالب و سکسی. و اگر بخواهم روراست باشم، گفتارها هم خوب است.
اتفاق افتاد. انتظارش را نداشتم اما اتفاق افتاد. نشانه هایی قبلا دیده بودم: ای میلهای زیبا گرفتم. چند تا جوان خوشتیپ را ملاقات کردم. برای دو هفته احساس شهوت می کردم، آنقدر که شبها با خودم ور می رفتم. نامش مارک است. یک ستاره شناس خوش برخورد که پیانو را به غایت خوب می نوازد. برای خودش کر کونزرپتاوس را راه اندازی کرده. تمام مدت لبخند می زند و چیزهای جالب می گوید. هر روز به من زنگ می زند. برایم ام پ تری می فرستد. از هفته پیش تا حالا دوبار او را دیده ام و قرار است هفته آینده به لیسبون برویم. گاهی حس می کنم که با هم سالهاست در ارتباطیم، آنقدر که حس راحتی دارم. گاهی مرا کسل می کند، گاهی ذوق زده. درست مثل همین پیشنهاد سفرش به لیسبون. در دلم لرزیدن نوری را که فکر کردن به او در من روشن می کند حس می کنم. اولها این حس قویتر بود و حالا کمتر. اما این طبیعیست، نه؟ گاهی اشتباه می کندو گاهی هم عجیب لباس می پوشد. چای را با لیمو می نوشد و کلا آدم راست و ریستی به نظر نمی رسد. اما مگر به حبیب نگفتم که ظاهر برایم اهمیتی ندارد؟ در اعماق وجودم یک شک خیلی جزیی دارم، اما فکر کنم اوضاع خوب است.
خوشحالم که شروع به نوشتن خاطراتم کرده ام. بر عکس کار، که باید این مقاله های مسخره را به طرزی بنویسم که ادیتورهای جورنالها خوششان بیاید، اینجا فشاری بر روی شانه ام حس نمی کنم. اصلا برایم مهم نیست که چقدر جالبند نوشته هایم. حس خوبی دارم. همین مهم است. اگرچه درحال حاظر راجع به خیلی چیزها حس خوبی دارم. حس خوبی از اینکه کمی عاشق شده ام. فقط کمی. بدون هیچ وظیفه ای. بدون هیچ دردی. فقط کمی حو صله ام سر رفته.
اما حالا، به این آهنگ غمگین گوش می دهم و می خواهم گریه کنم. دلم می خواهد به کسی بگویم که با حبیب چه اتفاقی افتاد. احساس خستگی و سر خوردگی می کنم. احساس می کنم از من استفاده شده است. شاید دیروز خیلی مشروب خوردم. اما خوب، می خواهم مشروب بخورم. این حس فرضیه مرا تقویت می کند. برای من یک سطح از خوشحالی وجود دارد که از آن نمی توانم فراتر بروم- مستقل از اینکه چه اتفاقی برایم می افتد. بله درست است. حالا از همیشه بیشتر احساس خوشبختی می کنم. اما هنوز چرخه های خودم را دارم. و حالا، در حضیض آن چرخه ام. آیا هرگز واقعا سعادتمند خواهم بود؟
**************************
بچه بودم، گفتم به مامان
زیبا و رعنا می شم من؟
شهلا و بلا می شم من؟
جواب اینو شنیدم...
از ته دل خندیدم...
کوچولوی من...خوشگلک من
ناز دردونه
عروسک من...
هر چی بشه همونه...
آینده رو کی می دونه؟
مدرسه رفتم
خانوم اجازه...
چی کاره می شیم ما...
دکتر مهندس
یا بیکاره می شیم ما؟
ببین دخترم... قند عسلم...
هر چی بشه همونه...
آینده رو کی می دونه؟
بزرگ شدم.
عاشق شدم
عاشق بی قرار شدم
یه روزی از همون روزا
که هر دو مون توی هوا
تو بارونا تو شادیا
پر می زدیم،
از عشق خود پرسیدم
رنگین کمون خواهیم داشت
هر روز و شب تو آسمون؟
این در پاسخ شنیدم
ناز گلم... برگ گلم
شا خه سوسن سنبلم
هر چی بشه همونه...
آینده رو کی می دونه؟
حالا مادرم...
بچه ها می پرسن ازم
من چی می شم... چطور می شم؟
خوشبخت می شم؟
پادشه روی تخت می شم؟
یواش یواش میگم من
عزیزای من، دلبندای من
هر چی بشه همونه...
آینده رو کی می دونه؟
در کش و قوس اخبار مربوط به مسایل بعد از انتخابات، سر از وبلاگ آقای آرش حجازی در آوردم. کسی که شاهد کشته شدن مظلومانه اون دختر خانوم معصوم، ندا شده بود. متوجه شدم که این آقا هم مثل من علاقه زیادی به نوشتن داره و از قضا تونستم رمانی رو که به گفته خودش در سن 23 سالگی نوشته، اندوه ماه رو بخونم.
داستان قشنگی بود اما همون طور که خودش هم گفته مشکلات زیادی در پلات داستان و شخصیت پردازی و توصیفات وجود داره که البته برای یه نویسنده تازه کار 23 ساله کاملا طبیعیه. به هر حال من از خوندنش لذت بردم چرا که تونستم خطاهایی رو که خودم در نوشتن زیاد می نم رو در متن کسی دیگه ببینم.
اونچه که توجه من رو خیلی جلب کرد دغدغه هایی بود که این آدم نسبت به مرگ داشته از سالها پیش. توی داستان هم قهرمان معشوقه ای داره به اسم میترا، که به نظرم اومد خیلی به ندا شبیهه. صحنه مرگ ندا یکی از بدترین صحنه هایی بوده که به عمرم دیدم. آرش در یکی ار بخشهای داستانش سعی می کنه بیچارگی یه دکتر رو در نجات جون دختری که داره از دیفتیری خفه می شه نشون بده، در حالیکه فرشته مرگ بر بالین اون دختر ایستاده. تو داستان موفق میشه با بوجود آوردن شکافی در گلوی دخترک اونو نجات بده. دریغ که فرشته مرگ واقعی با آونچه که مخلوق ذهن ماست فاصله زیادی داره.
این روزا خیلی فکر مرگ ذهنم رو پر کرده. نه اینکه ازش بترسم. اصلا.
اون چیزی که تا مغز استخونمو می لرزونه بیهودگیه و سردی تنهایی.

یک
-دیگه آخرشه، تموم شد! حتی اگه التماسم هم کنی دیگه یر نمی گردم.
این را گفت اما می دانست کمترین اهمیتی برای مرضیه ندارد که برود، چه رسد به اینکه التماس کند. در قلب هادی درد همینجا بود، اینکه می دانست این تهدید مسخره کمترین تاٍثیری بر روی مرضیه ندارد. این بیشتر از درد جدایی از عزیزترین کسش او را رنج می داد. چطور می توانست این همه سالها ی محبت، این همه لحظات مخملی پر از عشق را فراموش کند؟ پشتش را کرد که برود. اشک در چشمانش حلقه زده بود اما حتی این هم او را می آزرد. او باید قوی تر از این حرفها می بود. بقض گلویش را می فشرد. از ترس رسوایی گریه، هیچ نگفت. رفت و هرگز هم برنگشت!
دو
بیمارستان پر بود از داییها و خاله هایی که معلوم نبود واقعا ناراحتند یا اینکه خودشان را به ناراحتی زده اند، مبادا که در چشمان دیگران موجودات سنگدلی به نظر برسند. مرضیه بهت زده ، با چشمانی اشک آلود و قلبی شکسته به این منظره رقت بار نگاه می کرد. چطور زندگی می توانست اینقدر بی معنا باشد؟ از همان ابتدا هم می دانست. او رفتنی بود. اما دل جوان مرگ نمی داند. مردن نمی داند. آدمیزاد آنموقع پیر می شود که مفهوم مرگ را در می یابد. پسرک سرطان داشت. سرطان خون.
سه
پنج سال قبل، در یک روز زیبای بهاری با هم آشنا شده بودند. رودهن، شهر کوچکی که همه آنرا به نام دانشگاه آزادش می شناختند. مرضیه دانشجوی پرستاری و هادی هم دانشجوی فلسفه و حکمت اسلامی بود. همه چیز خیلی سریع گذشت. یک نگاه ، یک حس مشترک و عشق.
هادی از عشق تصوری ماورایی داشت. " عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید*** ناخوانده نـقش مقصودازکارگاه هستی". مرضیه اما چیزی از عشق نمی دانست. تنها سه سال کا فی بود تا هادی را برای یافتن یک عشق واقعی طرد کند. به او گفت که برود. گفت که همه آن دوستت دارم ها غیر واقعی بوده. گفت از ابتدا هم عاشقش نبوده حتی آنزمان که با هزار پنهانکاری با او در جنگل در یک چادر دو نفره، دور از همه نیروها، نیروی های انتظامی، همخوابی کرده بود. آنهم دوازده بار!
اگر می خواست با خودش صادق باشد باید اعتراف می کرد که آرامشی را که پس از این همخوابگی پر اضطراب به او دست داده بود را تا مدتی با عشق اشتباه گرفته بود. این پندار خام در او پیدا شده بود که عاشق شده. با این حال خیلی زود دریافته بود که اشتباه می کند. اما این آخرین بار نبود که اینچنین اشتباهی می کرد.
چهار
کسی چه میداند؟ شاید زندگی همانطور که نئو ای ته ایستها ، همان بی خدایان دانشمند می گویند چیزی بیش از مخلوطی از تصادف و فرایند تدریجی تکامل نباشد. فکرش را بکنید، تعدادی مولکول آنطور که باید رفتار نمی کنند.نمی دانم، شاید به جای اینکه به چپ بروند، به راست می روند.یا شاید عوض اینکه به بالا بروند، پایین می آیند. مسیر "طبیعیشان" را طی نمی کنند و باعث یک جهش ژنتیکی در یک سلول بسیار کوچک می شوند. دومینوی ازدیاد سلولهای مریض ادامه وادامه پیدا می کند تا باعث یک خون دماغ ساده در جشن بیست و سه سالگی فرید می شوند. یک خون دماغ ساده! شاید اگر این مولکولهای محترم می دانستند چه آرزوهایی را بر باد می دهند هرگز اشتباه نمی رفتند. البته تقصیر خودشان نبوده، نیروهای رندوم طبیعت مجبورشان کرده است. کسی چه می داند؟ شاید آغاز زندگی هم به اندازه همین پایانش تصادفی باشد!
پنج
ده سال پس از روز جدایی، در یکی از روزهای انگشت شمار آفتابی در محوطه ایستگاه مرکزی شهر بروکسل هادی به مرضیه فکر کرد. با کمال تعجب دریافت که یاد آوردن خاطرات مرضیه برایش بسیار دشوار است. به یاد روزی افتاد که سوار رنوی زرد رنگ قراضه ای که به عشق مرضیه خریده بود از رودهن به کنار دریا رفتند. یادش به عکسی افتاد که با هم گرفته بودند. آنشب به مرضیه گفته بود که چقدر دوستش دارد و چقدر آرزو دارد که او را در آغوش بگیرد. مرضیه هم نگاه معنی داری به او انداخته بود و پرسیده بود: اینجا؟ از آنجا راهی جنگل سیسنگان شدند.
هادی اندیشید که کاش آن عکسها را در یک لحظه احساسی، لحظه ای که فکر کرده بود رسم شرافت این است که وقتی ازدواج می کنی خاطرات همه آنهایی که عاشقشان بوده ای را از صفحه ذهنت پاک کنی – گویی این دلبخواهی ست – آتش نمی زد. چقدر دلش می خواست که باز مرضیه را ببیند. آنهم اینجا، در بروکسل یکی از همان شهرهای معمولی و خاکستری اروپا یی. چرا ناگهان به فکر مرضیه افتاده بود؟
خانمی با بوی بسار زننده بر روی پایش زد و پرسید: "شما فرانسوی حرف می زنید؟". جواب داد " نه " . خانم هم به طرز عصبی مشت خود را به هوا کوبید. هادی به سمت قطارش حرکت کرد. برای تولد پسرش چه باید می خرید؟
شش
تخت بیمارستان. دیوارهایی که به طور مضحکی به رنگ سبز کمرنگ رنگ شده بودند. تنها چیزی که فرید در مورد این اطاق کسل کننده دوست می داشت پنجره پر نورش بود. تنها نور بود و هیچ چیز از ورای این نور معلوم نبود. خانم پرستار ، با صورتی آرایش کرده تلاش می کرد که خود رامهربان و خوش اخلاق نشان دهد و از اینکه نگاهشان تلاقی کند اجتناب می کرد. اما این مهربانی مصنوعی همانقدر در پوشاندن ترحمش نا موفق بود که بزکش در پوشاندن پوست پر از آکنه.
فرید نگاهی به او انداخت و پرسید " تا حالا به مردن فکر کردی خانم پرستار؟ می دونی چیه، ما که از زندگی چیزی نفهمیدیم، لا اقل می خوام مردن و بفهمم". بی تفاوتی از چشمان خانم پرستار رخت بر بست.
هفت
مرضیه تو تا حالا به مردن فکر کردی؟ هادی این را با چشمانی که معلوم بود می خواستند متفکر به نظر بیا یند پرسید. مرضیه با بی تفاوتی جواب داد "نه" و شروع کرد به بازی کردن با موهایش. این کار را همیشه وقتی می خواست عدم اهمیت چیزی را نشان دهد انجام می داد.
- می دونی چیه؟ همه فکر می کنن مرگ پایان زندگیه. اما من بر عکس.
در حالیکه دستایش را با هیجان تکان می داد ادامه داد:
-زندگی پایان مرگه! فکرش رو بکن، میلیاردها و میلیاردها سال همه جا سکوت بوده و سکون. مرگ و نیستی. بعد به دفه یه اتفاق جالب، یه اتفاق خنده دار می یفته و امپراطوری نیستی رو غافلگیر می کنه. خدا تو بازی مار پله موفق میشه نیستی رو شکست بده. من فکر می کنم مرگ تو اون ردیف آخر نیش اون مار بزرگه رو خورده و اومده پایین. البته، بازم تاسشو می نداره و ادامه میده.
لبخندی زد و به جاده خیره شد. مرضیه در حالیکه با موهای خود بازی می کرد گفت:
- کاش ما هم سوار یکی از این ب ام و های سفید می شدیم.
- دریا دریاس...چه با رنو بری ... چه ب ام و خوشگل خانوم.
هشت
روزی که اون جوانک بیچاره، فرید، مرد مرضیه کنارش بود. چقدر دلش می خواست این جوان رعنا را در آغوش بگیرد و ببوسد. حتی چقدر خوب می شد آگر می توانستند در یک جنگل پر از درخت زیر یک آسمان پر از ستاره با هم بخوابند. دوازده بار. آرزو داشت او را حس میکرد. می بویید. همین موجودی که می دانست به زودی می میرد. آه، مرگ این نیروی توقف ناپذیز.
- میشه پرده رو بکشین خانم پرستار؟
مرضیه به سمت پنجره رفت. هوا بیرون ابر بود. شهری خاکستری و دلگرفته. لحظه ای به این سیاه بازار تاریک نگریست. با تمام ساختمانهای بلند و کوتاه و بی قواره اش. با همه خفقانی که در فضایش موج می زد. نفش عمیقی کشید و گفت:
- من هیچوقت نه به مرگ فکر کردم نه به زندگی. اصلا نمی دونم آدم چرا باید به این چیزا فکر کنه. شما هم قرار نیست بمیری آقای دارابادی. حد اقل حالا نه. بعد از صد سال ایشالا.
با سر پایین به سمت تخت پسرک برگشت مبادا که این دروغ مضحک که بیشتر به یک شوخی بی مزه می مانست در نگاهش آشکار شود.
پسرک مرده بود. حتی شاید قبل از اینکه خانم پرستار پرده ها را بالا بکشد.
نه
به چهره آدمها می نگریست. یکی یکی. کجایی؟ شما آقا؟ نه... شاید شما. نه نه، اصلا شما. خود خودش هستید. همان که قرار است من عاشقتان بشوم و شما هم عاشق من.
اینها سوالاتی بود که سالها بعد از خدا حافظی از هادی از همه آقایان خوش تیپ و جوانی که می دید می پرسید. البته در درونش. یکی دو نفری پاسخ دادند. اما بعدا فهمیده بود که باز هم اشتباه کرده. آنها نبودند که قرار بود عاشقشان بشود. نه سال بعد از اینکه از هادی خداحافظی کرد در اثر سوختگی ناشی از 1800 ولت برق بر روی ریل قطار جان باخت. ماجرا از این قرار بود که یکی از مقاومت های سیمهای برق خط پوسیده شده بود و در یک روز بارانی دل گرفته و خاکستری نتوانسته بود مانع از سفر تعداد زیادی الکترون هیجانزده به سمت دستهای خیس مرضیه شود. درست قبل از این اتفاق هولناک مرضیه به این فکر می کرد که کاش در یکی از این شهرهای اروپایی، روبروی عشقش در کنار خیابان نشسته بود و یک قهوه داغ می نو.... در همین لحظه بود که پیش از آنکه بتواند حرف ش را در ذهنش بگوید دو ساعقه پشت سر هم به او برخورد کرد و مثل یک سنگ به زمین افتاد. انگار که از ابتدا هم سنگ بوده. اصلا هیچوقت ن"بود"ه. نه هادی را می شناخته، نه فرید را و نه حتی دانشگده پرستاری رفته. در ذهنش همان می گذشت که در ذهن سنگ قبرش که خلاف همه سنگهای قبر دیگر که با جملاتی مانند "مادر فداکار" یا "پدر مهربان" یا "جوان ناکام" تزیین شده بودند هیچ نداشت. بهار بر بالای سنگش یک گل زرد رویید که البته پاییز همان سال خشک شد، اما سال بعد باز هم سر بیرون بر آورد.
ده
هادی با سباستین ، پسرش، مار پله ای را که برای تولدش برایش خریده بود بازی می کرد. پسرک با صدای هیجان زدهای که نشان از این بود که بازی را خیلی جدی گرفته گفت:
- اگه سه بیاری پاپا مار خونه 10 میبرتت اول اول.
- آره بابا mais le jeu commence apres 10
نمی دونم که چی شد دلم دورباره هوای نوشتن کرده. دوباره دارم میرم تو خودم. این حس رو دوست می دارم. یه جور سکوت ذهنی. از اون سکوتایی که می خوای تا ابد امتداد پیدا کنه اما می دونی که هرگز چنین نخواهد بود.
روزگار می گذره. آروم آروم. سریعتر از باد. در امتداد باد. در برابر باد! هر روز زندگی برام عجیبتر می شه. درست مثل بوی گل: وقتی بدونی که ملکولهای چند ضلعی آروماتیک هستن که به مشامت اینقدر خوش میان اونوقته که از تعجب شاخ در میاری. فهمیدن تو رو به جهل هدایت می کنه و نفهمیدن هم. خنده دار نیست؟
اون بیرون داره از آسمون پودر آب میاد. نه بارونه نه رطوبت. یه خورشید خریدم گذاشتم روی میزم تا شاید چشمم روشن بشه! دلم یه کم گرفته، فقط یه کم! تاحالاشده یه آسانسور بگیرین و از زندگی باهاش برین بالا؟ تا حالا شده از اینکه همه دارن از سرما میمیرن اما شما کتی به تن ندارین لذت ببرین؟
زندگی زیباست. عاشق شدم. عاشق زندگی...

مدتیه که شدیدا به فیزیک نظری و تئوری های فیزیک در مورد ارتباط میان زمان و مکان علاقه بسیاری پیدا کردم. اینکه چرا ، داستانش طولانیه و شاید تو یه پست دیگه بهش بپردازم. چیزی که بسیار توجهم رو جلب کرده نظریه نسبیت و رابطه بین زمان و مکانه. قبل از اینکه به منظور اصلیم از پست این مطلب بپردازم دوست دارم تا کمی راجع به نسبیت براتون بگم. البته این فقط درک من-که فیزیکدان نیستم- از اونچه که مطالعه کردمه و میتونه ناکافی و حتی اشتباه باشه.
بیشتر ما می دونیم که یکی از مهمترین نتایج نظریه نیوتون در مورد حرکت ، بحث نسبی بودن حرکت و بطور کلی نسبی بودن مکانه. به عنوان مثال شخصی که در داخل قطار نشسته ممکنه نسبت به نفر کناری بی حرکت باشه، اما نسبت به درختی که در کنار ریل قرار داره با سرعت خود قطار در حال حرکت باشه. نسبی بودن یکی از مباحث بسیار قدیمی در فلسفه و اخلاقه که کاملا مورد مناقشه بوده و من در اینجا بهش نمی پردازم. اما بعد از نیوتون کمتر آدم متفکری بود که به نسبی بودن مکان و سرعت شک کنه. طبق این نظریه وقتی دو قطار از روبرو به هم نزدیک بشن، سرعت نزدیک شدنشون به هم برابر با مجموع سرعتهای اونهاست. اما در اوائل قرن بیستم، یک کشف بسیار جالب نظریه نیوتون رو به زیر سوال برد: مستقل از اینکه به چه جهتی نسبت به نور حرکت می کنیم سر عت نور ثابت می ماند. معنی این حرف اینه که وقتی قطار الف چراقش رو روشن می کنه، سر نشینان قطار ب سرعت نور چراغ رو ثابت اندازه می گیرند، مستقل از اینکه قطار ب در جهت مخالف ، یا موافق قطار الف حرکت کنه! کشف دومی که تیر خلاص را به نظریه نیوتون زد محدود بودن سرعت نور بود. اگر سرعت نور بینهایت بود، سرنشینان قطار ب همیشه این سرعت را بینهایت میدیدند، چرا که بینهایت منها یا بعلاوه هر مقدار محدودی همان بینهایت است. اما اگر سرعت نور محدوده-حدود 300000 کیلومتر بر ساعت- چطور ممکنه همه سرعت نور رو به یک اندازه ببینند؟ فرض کنید سر نشینان قطار الف سرعت نور چراغ را 300000 کیلومتر بر ساعت اندازه می گیرند. دهقان فداکار هم که در کنار ریل راه آهن ایستاده - بوسیله لوازم پیشرفته ای که نوه اش در اطاق خوابش اختراع کرده – این سرعت را همان مقدار اندازه میگیره. از اونجایی که مسافت پیموده شده توسط این نور برای سرنشینان قطار و ریزعلی یکی نیست (نور مسافت بیشتری را از نظر ریزعلی طی کرده) پس اگر ایندو بر روی سرعت توافق دارند، نباید بر روی زمان طی شده توافق داشته باشند! یعنی در واقع نسبیت در مکان به نسبیت در زمان منجر میشه. این که زمان هم امری نسبیست، به نظریه نسبیت خاص معروفه که انیشتن در سال 1905 به اون اشاره کرد. نظریه نسبیت عام نتیجه تلاش انیشتن در تبین جامع رابطه بین زمان و گرانش بود. این نظریه بیان می کنه که جرم بوسیله نیروی گرانشی در فضا انحنا ایجاد می کنه. این انحنای در فضا رو میتونید مثل انحنای ایجاد شده در ملحفه ای که چهار طرفش گرفته شده در اثر گذاشتن یک توپ یا یک پرتقال تصور کنید. هر چه این جرم بیشتر باشد، انحنای ایجاد شده در فظا بیشتر است. حال اگر پرتقال دومی را بر روی ملحفه بگذارید این دو گوی شروع به حرکت نسبت بی یکدیگر میکنند. این نگاه متفاوت نسبت به ماهیت نیروی گرانشی فیزیک را در قرن بیستم متحول کرد. این نتایج منجر به نگاه بسیار نوینی به جهان هستی شدند. اول اینکه سرعت گذشت زمان رو کند می کنه. دوم اینکه اگر فضا به اندازه کافی انحنا داشته باشه، حتی مسیر نور هم خم میشه. این به این معنیست که اجرام سنگینی مانند خورشید و یا سیاه چاله ها نور رو یه سمت خودشون می کشند. در واقع سیاهچاله ها به این خاطر سیاهن که هیچ چیز حتی نور هم نمی تونه از اونها خارج بشه. و نکته آخر اینکه جرم بر روی زمان تاثیر میذاره (توضیح رابطه نسبیت عام با این واقعبت کمی پیچیدس-سرتونو درد نمی یارم)، در واقع در کنار یک جرم بینهایت زمان می ایسته!!!
اینارو گفتم که بگم دیروز یکی از خوش شانص ترین روزهای عمرم بود. همینطوری با دوستم اتفاقی در پاریس قدم می زدیم که اعلانیه سخنرانی پروفسور استفن هاوکینگ، یکی از بزرگترین ریاضی و فیزیکدانان روی زمین که کارهای زیادی در همین ارتباط انجام داده رو بر روی دیوار دیدم. سخنرانی: همون موقع و همون جا!!! پروفسور هاوکینگ از یه بیماری بسیار شدید رنج می بره که تمام عظلات بدنش حتی پلکها و لبها و زبان از کار افتاده. سخنرانی هم از طریق کامپیوتر انجام شد. عجیب ترین لحظه زمانی بود که در مقابل که تکه گوشت کاملا بیجان ایستادی و بدون اینکه هیچ حرکتی از اون ببینی یک دفعه از بلند گو می شنوی: صدای منو میشنوید؟!!! یک کامپیوتر به اعصاب حنجره پروفسور نصبه که سیگنالهای ذهنی رو به صدا تبدیل میکنه. موضوع سخنرانی هم این بود که اگر بشر ظرف 500 سال آینده زمین رو ترک نکنه نابود خواهد شد، چرا که زمین رو به نابودیه!
چه دنیای ساکتی خواهد بود بدون آواز گنجشکها!
رومینا گشتاسبی برای یک مجله هرزه در اسپانیا برهنه شده تا عکسش را بگیرند و چاپ کنند. آیا برای پول اینکار را کرده؟ آیا برای شهرت انکار را کرده؟ هدفش از راندن آن سخنان در مورد فرهنگ ایرانی و خاویار و فرش چه بوده؟ چه فکر می کرده؟ اینها سوالاتی جالب هستند اما آنچه ذهن مرا مشغول کرده واکنشهای متفاوتی است که به این عمل او دیده ام. ابتدا باید بگویم اصلا از موضعی متفاوت از یک ایرانی معمولی سخن نمی گویم. اولین بار از آلبرتو دوست ایتالیایی ام شنیدم که یک داف ایرانی (Persian Chick) چنین کاری کرده. راستش اصلا تعجب نکردم، آنچه مرا متعجب کرد این بود که دریافتم او یکی از اولین هاست. وقتی لینک عکسها را درIranianuk دیدم، مجموعه ای از کنجکاوی، هوس، شرم و بسیاری از احساسات دیگر را تجربه می کردم. برای یک پسر 27 ساله که 25 سال از عمر خود را در ایران گذرانده دیدن یک دختر برهنه ایرانی تا حدی میتواند جذاب باشد چه در بهترین حالت ، ارضا کننده حس کنجکاویست. وقتی برای مدتی به عکسها نگاه کردم، افکار جای حواس و هواس را گرفتند. آیا این کار او درست بود؟ در همین اثنا، شروع به خواندن کامنتها کردم. همانطور که در این نقد نوشته شده، عکس العملها بسیار قطبی(Polarized) بود: از احساس انزجار و تهدید به قتل تا کف زدن و تحسین کردن. نگاهی به کامنتهای خوانندگان، چند تفاوت اصلی را آشکار می کند. یکی تفاوت کلی است که بین نظر آقایان (تا آنجاییکه می شود از ID دریافت) و خانمها وجود دارد. به نظر می رسد که خانمها نظر منفی تر و شدیدتری نسبت به رومینا دارند (که قابل درک است). از طرف دیگر تفاوت آشکاریست بین فرنگ نشینان با آنها که در ایران عزیز می زیند. به طرز عجیبی آنان که در خارج زندگی می کنند رادیکال ترند. تعریف و تمجیدی از پیکر رومینا از سوی خارج نشینان نمی بینیم (آیا این به خاطر این نیست که آنها از این موضوع سیرند و آنها که در ایرانند در حسرت شبها را به صبح می رسانند؟).
به راستی آیا آنها که تهدید به قتل می کنند خدمت برتری به ایران عزیزمان می نند یا آنها که زنهایمان را همگی برهنه می خواهند؟ این سوال من حقیقتا یک سوال است: قصد استفهام هیچ پاسخی را ندارم. شخصا خود را آدم لیبرالی می دانم، و عکس العملم به آنها که می گویند رومینا آزاد است هر چه می خواهد بکند نزدیکتر است، حتی اگر به فکر خودش می خواهد فرهنگ مرانمایندگی کند. اما آنچه می خواهم بدان اشاره کنم اصلا این نکته نیست ، کما اینکه بسیاری ممکن است مرا بی غیرت بدانند، هیچ ملامتی نیست، چه غیرت امری نسبیست (این ویدئو را ببینید). اما آنچه مرا واداشت تا این دستنوشته را بنگارم دغدقه ام نسبت به سرنوشت میهنمان است. با یک داستانک از تجربه خودم در نوروز امسال آغاز می کنم. تصمیم گرفتیم در مدرسه مان (یک Business school بین المللی) هفت سین بچینیم در روز سال نو. ما در اینجا 4 ایرانی هستیم، یکی مان رفته بود ایران، مانده بودیم من و دو دختر خانم که آشنایی چندانی با ایشان نداشتم. بر خلاف من، هر دوی آنها در خارج از ایران بزرگ شده اند.نازی همینجا در فرانسه، و گلی در برکلی آمریکا. نازی، دختر خوش سیما و متینیست که به چندین زبان سخن می گوید. به قول خودش همه جای دنیا زیسته، از اسپانیا تا آمریکا. گلی، دختری که فارسی را به سختی و با لهجه رشتی حرف می زند دختریست به غایت فهمیده و به نهایت مهربان. نازی بساط هفت سین فراهم آورده بود، گلی یک فایل پاور پوینت تهیه دیده بود که بر روی پروژکتور سالن بگذاریم و من هم مقداری خرید کرده بودم، از قبیل شیرینی. سمن (دختر خانم مهربانی که با ایشان خارج از مدرسه دوست هستم) تعدادی مجسمه به من داد تا بر روی میز هفت سین بگذارم. این مجسمه ها بانوان بسیار زیبایی رانشا ن میداد که هر یک لباس محلی پوشیده اندو قلمی از اقلام هفت سین در بر گرفته اند. وقتی وارد سالن اجتماعات شدم، تصویر بزرگی از آقا پسری با موهای پانک و سیگار به دست در یکی از خیابانهای تهران بر روی مونیتور نقش بسته بود. ذیلش نوشته بودند: Boys in Iran. برای لحظهای هم خشمگین شدم، هم شرمسار، چه هیچکدام از دوستانم در ایران اینگونه نبوده اند. در آن سالن در واقع یک پسر ایرانی، کسی که تقریبا تمام عمرش را در ایران گذرادده وجود داشت، آنهم من بودم. برای دومین یا سومین باردر طول اقامتم در فرانسه کت شلوار و کراوات بر تن داشتم. موهایم بسیار معمولی اما مرتب شانه شده بودند. در اندیشه بودم، که گلی سلام و علیکی گرم کرد و سال نو را تبریک گفت. بعد هم پیشنهاد کرد هر تغییری دوست دارم درپاور پوینت بدهم. آنقدر مهربانی و سادگی در این پیشنهاد بود که شرم کردم به او گوشزد کنم که نه بسیاری از پسرها در ایران اینگونه اند نه این تاج افتخاریست که بر سر بگذاریم. اندیشیدم، این تجربه ایست که او از بزرگ شدن در برکلی یاد گرفته: آنجا اینگونه بودن شاید مایه افتخار است. او قصدی ندارد جز افتخار برای وطن. به نازی پیشنهاد کردم که مجسمه ها را بر روی میز بگذاریم: تا چشمش به آنها افتاد با نگاهی خشمگین –چنان که بعد از آن مجبور شد عذر خواهی بکند- گفت که چون خانمها در این مجسمه ها روسری دارند نمی تواند قبول کند که آنرا بر روی میز بگذاریم. با اینکه کمی دلخور شده بودم، بیشتر به این فکر می کردم که چه تفاوتی بین این نگاه با همان نگاهی که او از آن متنفر است وجود دارد. قصد ندارم که سخنانی چون "ما ایرانیها چنینیم" و "ما ایرانیها چنانیم" بر زبان برانم. اما آرزو داشتم که تفاهم و درک متقابل بیشتری بینمان وجود داشت. ایمان دارم که آنگونه خوشحالتر و خوشبخت تر می بودیم.
رومینا برهنه شده و اجازه انتشار عکسش را داده. قصد داشته فرهنگ ایرانی را بسط بدهد؟ گمان می برم. آیا در اینکار موفق بوده؟ مطمئن نیستم. باز هم این مطمئن نیستم به معنای القای یک پاسخ در ذهن خواننده نیست، واقعا مطمئن نیستم. ای بسا در ذهن بسیاری نه. اما ممکن است در ذهن برخی (مانند همین آلبرتوی خودمان) اینگونه بوده باشد. من چه؟ من از این کار او خوشحالم؟ شاید نه، اما از تحقیرش، توهین به او و خانواده اش، به کار بردن الفاظ رکیک در موردش بیشتر می آزاردم. حتی در همین نقدی که در اینجا به آن لینک داده شده از ادبیاتی تحقیر آمیز و مخالف ادب استفاده شده، انگار که ما همه یوسفیم و رومینا زلیخا. بیشتر، این اینکه هموطنانم نمی توانند فردی با فکری متتفاوت را بپذیرند ناراحتم می کند.
برگردیم به داستان خودم. اگر من در گذاردن آن مجسمه های بسیار زیبا بر روی سفره اصرار می کردم و نازی می رفت ، یا به تندی از گلی انتقاد می کردم، امروز صدها نفر از دانش آموزان مدرسه مان در مورد نوروز، آنچه همه به او مفتخریم نیاموخته بودند.
صبح یک روز
جمعه بهاری به دنیا آمده بود برای همین هم اسمش را فردی گذاشته بودن چون شبیه به
کلمه فرایدی بود. پدرش را که اسبی با نژاد اصیل انگلیسی بود از منچستر آورده بودند
تا با مادرش که مادیان شبق تنومندی از نرماندی بود آمیزش دهند تا اسبی
"اصیل" بوجود بیاید. از همان ابتدا معلوم بود که پاهای بلندش او را تا
اوج قله های موفقیت خواهد برد. چشمانش را گشود تا مادرش را که با چشمانی بیحال اما
پرفروغ به او می نگرد و او را میلیسد تا خون را از بدنش پاک کند ببیند.
نیمروز...
از فردای
همان روز در مزرعه سبز کنار اصطبل شروع به بازی با پروانه ها کرد. دنیایی زیبا.
خورشید تابان... باد نوازنده...برگها رقصان...گلها شکوفا ... میوه ها در انتظار
بلوغ و فردی در انتظار آینده ای به همین طراوت. بعد از 6 ماه به اندازه 9 ماه رشد
کرده بود و بدن بسیار خوش فرمی داشت. انگار که این عضلات توانایی مبارزه با همه
نیروهای طبیعت را داشتند.بهار سال بعد در حالیکه کره اسب تنومندی شده بود به سراغش
آمدند تا اورا برای تمرین مسابقات ببرند. او را به بندی می بستند و و در دایره ای
بینهایت – به مانند رویا هایمان – می چرخاندند و شبها تن پوش زیبایی از پارچه ای
نرم و راحت به تنش می کردند و او را با مقدار زیادی غذای خوشمزه در زیر نور ماه
رها می کردند.
اولین
مسابقه اش را در تولد دو سالگی در یک روز سه شنبه بهاری در مقابل تشویق معدود بلند
پروازانی که با دیدن هیکل و پاهای بلند او بر رویش شرط بندی کرده بودند و در برابر
نگاه تحسین کننده و بهت زده تماشاگران دیگر با اختلاف بسیار برنده شد. و برنده شد.
و باز هم. ...تا 6 سال...
بعد از 6
سال، تمام مسابقات اسبدوانی انگلستان و همه اروپا را برده بود. بسیاری را ثروتمند
و بسیاری را ور شکسته کرده بود. هر افتخاری که در دنیای اسبها ممکن بود نصیبش شده
بود...با مادیانهای بسیاری گشنی کرده بود و نسلهای اصیل بسیاری از او سرچشمه گرفته
بودند.
امروز تولد 8 سالگی فردی بود. یکی روز جمعه
بهاری...روزی که صاحبانش تصمیم به بازنشسته کردنش گرفته بودند. شستند و غشو کردنش.
آخر می خواستند تا عکسی یادگاری از او بگیرند تا در کنار عکس دیگر ستارگان آن اصطبل به دیوار
آقای مدیر آویزان کنند.
فردای
آنروز گلوله ای در مغزش خالی کردند. تمام.
امروز سر میز ناهار با بچه ها در مورد ویکیپدیا-دانشنامه آزاد صحبت می کردم. دوستان لهستانی و ایتالیایی من بسیار از اینکه مقالاتی به زبانهای خودشون در دانشنامه آزاد قرار داده بودند و یا اینکه مقالاتی رو تصحیح یا دارای مراجع معتبر می کردند راضی به نظر می رسیدند. با خودم فکر کردم ما ایرانیها یکی از بزرگترین جمعیتهای بلاگ رو داریم اما ویکیپدیای فارسی بسیار کوچک و ناقصه. از بیش از نه میلیون مقاله موجود در ویکیپدیا تنها نزدیل به سی هزار مقاله فارسی هستند یعنی کمتر از 0.3 درصد. این در حالیست که بیش از 1 درصد مردم زمین به این زبان شیرین صحبت می کنند. متاسفانه خود من بطور مثال هرگز به پیشرفت زبان فارسی در ویکیپدیا کمکی نکرده ام.
اما ویکیپدیا چیست؟ ویکیپدیا یا دانشنامه آزاد یک دائره المعارف اینترنتی است که به کاربران اجازه تولید ، تصحیح یا تکمیل مقاله های موجود رو میده. در مورد هر چیزی از زندگینامه افراد مختلف تا تخصصی ترین قضایای ریاضی می توان در ویکیپدیا مقاله پیدا کرد. گستردگی استفاده و تنوع مطالب این دانشنامه به اندازه ایه که تصور می کنم در آینده ای نه چندان دور حجم مطالب به زبانهای مختلف در این دانشنامه به شاخصی برای نفوذ علمی آن زبانها و یا حتی پیشرفته گی مردمی که به اون زبان ها صحبت می کنند تبدیل بشه . اما در مورد اعتبار مقالات موجود در این دانشنامه نیز باید گفت که در یک مطالعه مقایسه ای انجام شده، بیش از 95 درصد مقاله های ویکیپدیا از دانشنامه های رسمی مانند بریتانیکا یا کاملتر بوده اند و یا تفاوت محسوسی نداشته اند. بنابر این من اعتقاد دارم که تلاش در جهت پیشرفت زبان فارسی در این دانشنامه نه تنها ضروری بلکه حیاتی باشه.
اما چه می شود کرد؟ به نظر نویسنده اولین گام در جهت این مهم آگاهی عمومی بخصوص قشر تحصیلکرده از وجود و کاربردهای این دانشنامه بسیار گرانبهاست.
سال 2006 مجله تایم "شما" را به عنوان فرد برگزیده سال انتخاب کرد. منظور نویسندگان این روزنامه از شما همه مردم عادی بود که توانسته بودند مرزهای ارتباطی را از طریق وبلاگ نویسی (سایت my space)، تبادل محصولات چند رسانه ای (سایت You Tube) و مهمتر از همه تبادل آزاد علم و دانش (Wikipedia) بشکنند. آری قرن 21 قرن "ما"ست.
پارسال16 دی ماه بود که تازه از سفرم به ایران برگشته بودم با یه چیزی که مدتها انتظارشو کشیده بودم: یه کی بورد فارسی. آدم تو یه سال چقدر تغییر می کنه! تو این یه سال خیلی جاها رفتم، خیلی آدمها دیدم و خیلی لحظات عجیب و غریب گذروندم. اون موقع تنها بودم، تنهای تنها... اما تو این مدت کسانی رو پیدا کردم که حتی فکرشم نمی کردم که اینقدر دوستشون خواهم داشت....
امروز تولد بلاگمه...بلاگی که تو یکی از عجیب ترین سالهای عمرم همدمم بوده. توش خیلی چیزها نوشتم: از آزمایشات روانشناسی تا تحلیل کتاب و مقاله و البته داستانای خودم. همهاش تلاشم بر این بوده که اینجا آشغالدونی فکرم نشه. جایی که بیام بنویسم تا بلکه کسی به من توجه کنه... اون لحظاتی که از فرط تنهایی اشک تو چشمم جمع می شده سعی کردم ننویسم. سعی کردم غم اونروز رو جمع کنم و بذارم رو هم تا بتونم مطلب بهتری بنویسم، برای شما...عزیزترین دوستانم.
حالا دیگه تنها نیستم. امروز یه دوست بینهایت عزیز تولد بلاگمو تبریک گفته بود. گفته بود که تو اولین پستم نوشتم میخوام بدونم که آیا کسی اون بیرون هست که حرفام براش جالب باشه، و گفته بود که برای اون جالبه. از صمیم قلب ازش متشکرم. قرمز-آبی-زرد تا مدتها یار و همراهم بود. امیدورام نویسندش برگرده و زندش کنه. گمگشته، تو برای بیشتر نوشته هام کامنت گذاشتی...می خوام بدونی که خیلی دوستت دارم و ازت ممنونم. بگذار برایت بگویم، تو واقعا برام دوست خوبی بودی، هستی و خواهی بود....
و در نهایت، بازهم تو، اون دوستی که به یادم بودی، می خوام بدونی هر چی تنهاییای آدم بزرگتر باشه، روحهای بزرگتری می تونن پرش کنن.
جان سر در گم بودم. جان سردرگم هستم، اما یه جان سردرگم بزرگتر که با کلی جانهای عاشق بوسیله این بلاگ پیوند خورده.
از ان بالا در هواپیما زمین درست مثل رو تختی چهل تیکه مامان بزرگ میماند. مربع مستطیلهای نا منضم به رنگهای سبز، قهوه ای، زرد وحتی آبی. یک روز طلایی پاییزی، از آن روزهایی که آرامشش تو روح آدم نفوذ می کند و جانهای ملتهب رااطمینان می بخشد. از همان روزهایی که التهاب جوانی تابستان جای خودش را به جا افتادگی ملایم پاییز می دهد...
شهری غریب، مردمانی که حتی زبانشان را به گونه ای دیگر حرف می زدند و یک میدان سرشار از کدوهای تنبل، هر کدام به درشتی خودش! البته تا آن موقع هنوز چنین چیزی ندیده بود، اما بعدها فهمید که به آنها می گویند کدو های تنبل. اما هرگز نفهمید چرا به آنها می گویند کدوی تنبل! شاید به خاطر اینکه آنقدر بزرگ شده بودند!
دری بزرگ به باغی پر از درخت. و کلونی که تا بحال به بزرگیش ندیده بود و صدای بسته شدن آن کلون. انگار در دنیایی از پاییز زندانی شده باشد! آنقدر بزرگ نشده بود تا از چنین فکری دلگیر شود.
خانه ای سپید با شیروانی های فلزی که در زیر نور آفتاب می درخشید. و نگاه پسرکی در دوردست... شاید بتواند همبازیش شود!به سمت پسرک رفت تا به او بگوید که کیست... و دوست دارد چه بازی بکنند. پسرک به او خیره می نگریست. شروع به صحبت با او کرد اما انگار پسرک صدایش را نمی شنید. نگاهی به خانه زرد رنگی که در کنارش ایستاده بود انداخت. خانه ای که از قدمت به خانه ارواح می ماند. پسرک همینطور با چشمهای زاغیش به او زل زده بود اما هیچ نمی گفت. انگار که از دیدن او آنجا متحیر شده باشد. انگار که او را می شناخت، اما انتظار دیدنش را به اینگونه نداشت... منصرف شد. در همان لحظه برگشتن چهره خودش را در پنجره خاک گرفته آن خانه ارواح دید. چقدر عجیب بود. انگار که آدم دیگری آنجا بود، با چهره ای جوان و چشمهایی بی روح. هیچ شباهتی به کودکی معصوم که در شوق بازی کردن قلبش می تپید نداشت. بیشتر شبیه به دسته ای از چوبهای تر میماند که تلاش برای سوزاندنشان فایده ای نداشت! چطور چنین افکاری از ذهن کودکی که تعداد بهارهایی که دیده بود کمتر از انگشتان دست بود می گذشت، خودش هم نمی دانست!
خانه سپید، حس آشنایی غریبی به این مکان احساس می کرد. انگار که ذره ذره خاکش را زندگی کرده. انگار که همه کودکیش را آنجا گذرانده. انگار که هزاران غروب آفتاب را از فراز آن پشت بام طلایی تماشا کرده. چاقاله های بادام بهارش را خورده. آلبالو های تابستان، گردو های پاییز و برفهای زمستان! حتما باید معجزه شده باشد که دوباره به آنجا آمده. .. در حیاط را گشود. روبرویش به جای آن دیوار سپید، دیوار سنگی عظیمی بود که هزارن ساعت کوچک و بزرگ به آن آویزان بود. ساعتهایی که زیر هر کدام نام شهری نوشته شده بود. تهران...پاریس... نیویورک...سان فرانسیسکو... قطب جنوب! زیر یکی از ساعتها هم نوشته بود پایان! اندازه ساعتها متفاوت بود اما همه آنها یک وجه مشترک داشتند، همه با یک سرعت یکنواخت می گذشتند.
اشک در چشمانش حلقه زد. کاش برای همیشه همانجا میماند، در همان روز طلایی پاییزی. همانجا در کنار درختهای زردآلو! اما ساعتها چیز دیگری می گفتند...همه و همه سرود سفر سر می دادند...
مدتی بود سری به اینجا نزده بودم. تو زندگی یه وقتایی هست که انگار سوار اتوبوس زمان شدی و با سرعت زیاد داری به پیش میری. یه وقتاییهم ست که وای میشی و اتوبوس زندگی رو از بیرون تماشا می کنی. وقتی سوار اتوبوسی به شهرای مختلف میری... آدمای مختلف سوار و پیاده می شن اما زمان خیلی تند می گذره. اینقدر که حتی وقت نمی کنی بلاگتو به روز کنی...همونی که وقتی بدون بنزین کنار جاده ایستاده بودی همدمت بود.
هوا حسابی سرد شده اینجا. آفتاب غروب بی رمق و سرخفام روز از پی روز میاد و میره. طلوعش رو می بینم و غروبشو. این میون هر چی هست زندگیست و دیگر هیچ!
سفری از دیار فرنگ به ینگه دنیا داشتم. فرنگ رو بیشتر از ینگه دنیا دوست دارم، این رو مدتهاست که می دونستم اما چون اونجا رو ندیده بودم مطمئن نبودم. دلم می خواد یه سفرنامه کوچیک بنویسم و بذارم اینجا... شایدم اینکارو کردم.
فارغ از ینگه دنیا و فرنگ و هر دیار غربت دیگه دلم برا خونه تنگه. خیلم تنگه....
یکی بود یکی نبود... غیر از خدا هیچکس نبود. یه خانومی بود که از فرط بیچارگی و مریضی شوهرش مجبور بود تو یه کارگاه فرشبافی صبح تا شب شونه بزنه، گل بندازه رو قالیا... آخرشم چی؟ این فرنگیای بی ذوغ روش راه برن و شامپانی بخورن و اوغ بزنن.اونم کجا...تو ینگه دنیا... اما خوب، چه اهمیتی داشت سر گلای قالی بد بخت چی میاد.مهم این بود که صاب کار خوبی داشت. آدم با مرام و آبرو داری بود و هوای زنارو داشت. آدم با ناموس و خوش غیرتیم بود...اصلا چشم بد به هیچکدوم دخترا نداشت. اوناییکه شوهر داشتن بیشتر بهشون پول می داد و اوناییم که شوهر نداشتن شوهر می داد. خدا از بزرگی کمش نکنه...خیلی آقا بود. کلیم پولدار...میگن سر عروسی پسرش 3000 تومن خرج کرده بود. همه قالیبافا کلفتیشو می کردن شب عروسی. نه فکر کنی که مجبورشون کرده بودا...نه. انقدر مرد خوبی بود که همه حاضر بودن با جون و دل برا عروسی پسرش کلفتی کنن.
می گفتم، این خانومه شوهرش مریض بود. تو خونه افتاده بود. صاحب مهربون کارگاهم که تازه فهمیده بود دنیا از چه قراره، یه دفه مدت زمان کاره این خانومه رو نصف کرد و حقوقشو دو برابر... این خانومه هم ، هم خودش هم پسر جوونش (که کارگری ساختمون و می کرد) برا عروسی پسر ارباب سنگ تموم گذاشت. گذشت و گذشت. کجاییم؟ سال 1382 هجری شمسی. تهران. نوه ارباب، یعنی پسر همون آقا خوشبخته که اتفاقا MS گرفته بود حسابی دنبال کار می گرده. آخه با این مدرکی که اون از دانشگاه فری گرفته و اونم با این وضعیت و اوضاع احوال کار، شغل از کجا گیر میاد؟ بی خیال بابا اصلا فراموش کن... نوه ارباب کیه؟ اهاااا رسیدیم. همون جف خودمونه دیگه بابا. شاعر و عاشق پیشه... رمانتیک به تمام معنا. هر دختری می بینه یه جورایی بهش دل می بازه. تا صبح با رویای با اون بودن سر می کنه. ولی آخه دخترا خیلی گرونن. مگه می شه بدون کار دختر پیدا کرد؟ یکی از همسایه هاشون وضع بد اینا رو می دونه، بابای مرض... دوتادختر دم بخت و یه خانومی که سابقا خوشگل بوده اما آلال عین خیار چروک شده. عکس عروسیشون رو میزه هنوز. حساب کن اون موقع که کسی نمی دونست عسک چیه و علمای اعلام عکس گرفتن را امکان پذیر نمی دونستن چون باعث نفی تجرد روح ، از طریق اسکان باطن صور بر روی ضمیرفاقد ارزش کاغذ می شد، اینا از عروسیشون عکس داشتن. آدم هنوزم حظ می کنه به این عکس نگاه کنه. آقا جف ما رو معرفی می کنه به حاج آقا محمود تبرزد زاده رئیسس کل حراست وزارت نفت . اونم از روی دلسوزی مهندس جوان مارو استخدام می کنه در اداره مهندسیهای اکتشافات شاخه قطب شمال! مگه نمی دونستین قطب شمالم نفت داره؟ خوب حالا بدونین. تازه وزارت نقت ایران هم به دنبال مشاوره دادن برای اکتشاف و استخراج نفته تو اونجا. کلیم برای استخدام جای خوبیه. حقوق یه مهندس، حد اقل 327000 تومنه. اره بابا، می شه باهاش زن گرفت...
- کی؟؟؟ تبرزد زاده؟ محمود تبرزد زاده؟
آقا MS ایه در حالیکه حاج و واج مونده بود اینارو داد می زد.
- نرگس یادته؟ این همون محمود پسر کبرا خانم بود که شوهرشون بیچاره افلیج شده بود. می بینی خانم چقدر دنیا کوچیکه؟
آره بابا جون تو نیکی می کن و در دجله انداز...
ادامه دارد...

خداوندا، مرا از این جسم رها کن... بگذار سبک شوم، به هیچ نیندیشم جز تو..همو که همه چیزم از اوست. بگذار فراموش کنم هر آنچه خواهش که این تن دارد... که می دانم همچون لنگری مرا به قعر اقیانوس دنیا می خواند. کمکم کن که در این ماه تا می توانم بر او پیروز شوم... کمکم کن که به نوای مولانا گوش جان بسپارم:
اين دهان بستی، دهانی باز شد تا خورند لقمههای راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شير شيطان باز کن بعد از آنش با ملک، انباز کن
چند خوردی چرب و شيرين از طعام امتحان کن چند روزی در صيام
چند شبها، خواب را گشتی اسير يک شبی بيدار شو، دولت بگير
بشنوید: ربنا با صدای استاد شجریان
ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
" آل عمران 8"
پروردگارا دلهای ما را میل به باطل مده ، پس از آنکه هدایت کردی و به ما از لطف خود رحمتی کن که تو بخشنده بی منت هستی .
ربنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين
"مومنون 109"
پروردگارا ما به تو ایمان آوردیم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما مهربانی کن که تو بهترین مهربانانی .
ربنا آتنا من لدنک رحمه و هيی لنا من امرنا رشدا
" کهف 10"
پروردگارا تو در حق ما لطف کن و بر ما وسیله رشد را فراهم کن .
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرين
" بقره 250"
پروردگارا به ما شکیبایی بده و ما را ثابت قدم گردان و بر شکست کافران یاری فرمای .
منبع: سایت گلهای رنگارنگ
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یه آقایی بود که خیلی پولدار و خوشبخت بود. یه زن گرفته بود طلا. رعنا، مهربون و عاشق پیشه. عروسیشون 3000 تومن خرج کرده بودن. می دونین یعنی چی. اونموقها می شد با این پول یه ماشین آخرین مدل خرید. می شد باهاش 10 نفره یه ماه رفت فرنگ. آره بابا جون خیلی پول بود. اما این آقای خوشبخت ما از کجا این پولو آورده بود؟ خوب معلومه. باباش یه کارگاه فرشبافی داشت که 1000 نفر توش کار می کردن. ابریشم می خرید کیلو دوزار. دست این کارگرا که بهش می خورد می فروخت به دلار. دلار چند بود؟ 4 تومن سه شاهی! بگذریم. این آقا پولداره زن گرفت. اونم کیو... دختر باقر خان نماینده مجلس رو. دختره تحصیل کرده. زیبا. چی بگم آقا جون خلاصه از اون دخترایی که هر کی می بینه برای یکیشون نشونش می کنه. بعد از یه ماجرای داغ عشقی که اصلا حالشو ندارم براتون تعریف کنم بالاخره این دختره رو می دن به این آقاهه.پدر کارگاه دار. پدر زن نماینده مجلس. هاها... می بر لب و معشوق هم به کام است....هوووو...سلطان جهانم به چنین روز غلام است. می گذره می گذره.
یه خبر بد! سلطان جهان همیشه با غلامی حال نمی کنه! یه دفه دنیا زیر و رو می شه. مستضعفین عالم بر همه زورگوهای دنیا پیروز می شنو پدر زن از نمایندگی مجلس می شه خائن و بله ه ه...اعدام! فرشبافا هم که همشون قیام می کنن و کارگاه مصادره. آقا خوشبخته یه دفه از قله میفته پایین و خودشو تنها حس می کنه. چند سالی می گذره. این آقا خوشبخته هنوز تو خونه مجللش بالای شهر زندگی می کرد. چطوری؟ خوب از خودش بپرسین. من همه چیزو که قرار نیست براتون تعریف کنم! به هرحال هنوز زن خوشگل و خونه تر تمیز...روزی رو هم که خدا می رسونه. یه روز که از در میاد لبرون تا پاشو بذاره رو پله و بند کفششو ببنده یه دفه اون یکی پاش ضعف می ره و می خوره زمین. چی میشه؟ خوب معلومه هیچی. دستش می شکنه.
- اوووه ه . همچین گفتی ترسیدم گفتم لابد ضربه مغزی می شه!
- نه بابا. این بابا هنوز زنده اس. حالا گوش کن...
می رن دکتر. گچ می گیرن و همه چیز به خوبی می گذره. اما صبر کن ببینم برا چی پاش ضعف رفته بود؟ اوه اوه MS!
خونه رو می فروشن و خرج دوا و دکتر. کجا زندگی می کردن؟ معلومه! آجودانیه. حالا کجا زندگی می کنن؟ شهر ری. خیابان رازی کوچه شهید محبت نیک. پلاک 5 طبقه همکف. مساحت 55 متر مربع. البته بگما نوسازه. 15 سالی میشه که اینجا ساکنن. آقا خوشبخته افتاده تو رختخواب و خانم زیبا و مهربونشم (نرگس خانم) مثل خیار چروکیده شده. اما هنوزم مهربونه...
- خوب چه ربطی داشت اینا به شغل جف عزیزمون؟
حالا بهت میگم.
ادامه دارد...
آتشي در سينه دارم جاوداني…
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم...
بيش از اين من طاقت هجران ندارم...
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري...
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري...
نو گلي زيبا بود حسن و جواني...
عطر آن گل رحمت است و مهرباني.
ناپسنديده بود دل شكستن...
رشته الفت و ياري گسستن...
کي كني اي پري ، ترك ستمگري ، مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم...
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد، ناز هم بر دل من ( محبوب من) اندازه دارد...
اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم . . .
جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم!
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم!
بشنوید: تصنیف آتشی در سینه دارم اثر استاد نی داوود و با صدای همایون شجریان
چند روز پیش عروسی یکی از آشنایان ما بود. خوب من که نتونستم برم اما مامان اینها رفته بودند. عروس خانم (که از آشنایان ما هستش) دختر خانم بسیار زیبا و مهربونیه. تحصیلاتش در رشته دندان پزشکی رو هم فکر می کنم دیگه پشت سر گذاشته باشه. آقا دوماد هم ظاهرا جوان بسیار رعنا و جنتلمنی بوده و همکلاسی ساره هم هست. ساره کیه؟ خوب همون عروس دیگه!!!
بسیار خرسند شدیم. یک زوج خوشبخت ایرانی. خوب بالاخره این هم ممکنه دیگه... غیر ممکن که تو این دنیا وجود نداره. آمما، در اسرار چرایی این خوشبختی مسائل پیچیده ای نهفته. خیلی هم البته پیچیده نیست. در یک کلمه خلاصه می شه: پول! عرضم به حضور مبارک خودم (چون من فقط برای خودم می نویسم دیگه) پدر آقا داماد از قرار معلوم کارخانه دار هستند. خدا انشاءالله حفظشون کنه، از صنعتگران زحمتکش این مرز و بوم. خوب البته از اون زحمتکشای این مرز و بوم که مزد زحمتشونو می گیرن ، نه مثل خیلی زحمتکشای دیگه که پسراشون برا زن گرفتن باید اقلا 37 بار خواستگاری برن. بگذریم. شنیدم که مبلغی نزدیک به 30 میلیون تومن برای این شب خرج شده. 16 نوع فقط غذا بر سر میز... به به. انواع ائکله و اشربه، از بستنی تا حلوا... بزم ایرانی، بزم اروپایی، بزم آمریکای جنوبی! از بستنی ایتالیایی تا اکبر مشتی خودمون. از خواننده سنتی و مطرب تا دی جی و جاز و از این داستانا.... بگذریم. انشاء الله که خوشبخت باشن. ماه عسلم ظاهرا قراره تشریف ببرن سانفرانسیسکو. به به... چه عشق رویایی. چه جوونای خوشبختی. تازه ایرانیم هستن.
امیدوارم فکر نکنین که حسودی می کنم. اینطور نیست... غرض از گفتن این مسائل مقدمه ای بود بر تعریف کردن یه داستان. داستان آقا مهدی خودمون. یه زمانی رفیقی داشتیم به اسم جعفری که بهش می گفتیم جفری. بسیار پسر جنتلمن و مودبی بود. آدم دوست داشتنی هم بود...و البته شاعر. واقعا شعرهاش زیبا بودن.یه شاعر واقعی بود.
***
یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یه آقاهه بود به اسم جفری. این آقا جفری از یه دانشگاهی فارغ التحصیل شده بود که بهش می گفتن free! یه پسوندیم داشت که الان یادم نیست. این دانشگاهه درسته که اسمش فری بود اما اصلا فری نبود. اتفاقا بسیار هم پولی بود. پول میدادی درس می خوندی تازه آخرش بهت یه مدرک میدادن که اصلا بقیه باهاش حال نمی کردن. آخه مدرکه مال دانشگاه فری بود. اما خوب این آقا جف تونسته بود علیرغم مدرک غیر با حالش یه شغل باحال پیدا کنه. چطوری؟ الان میگم.
ادامه دارد...
چند روز پیش یکی از بچه های سال بالایی یه ای میل برای همکلاسی های ما فرستاد که رسمه که سال دومی ها برای سال اولی ها به مناسبت ورودودشون یه جشن خوش آمد گویی می گیرن. من پیشنهاد می کنم که شما امسال یه باربیکیو برگزار کین تا بیشتر به بر و بچه های سال اولی خوش بگذره. بلافاصله بعد از این ای میل جنیفر همکلاسی انگلیسیمون خونه خودشو پیشنهاد کرد چون یه باغ بزرگ با یه باربیکیوی مناسب داره. بعد هم یه لیست فرستاد که چه چیزهایی نیاز داریم. یکی گفت من مرغ میارم. یکی نون. یکی گفت من گوشت میارم. یکی نوشابه. یکی گفت من سبزی میارم و دیگری سس! خیلی جالب بود. من نمی دونم چرا یه دفه بیخودی یاد یکی از داستانهای کودکیم افتادم. داستانی به اسم بابا برفی. بچه که بودم این داستانو خیلی دوست داشتم. نوارشو هی میذاشتیمو شبها با نوای دلنشینش به خواب می رفتیم. دنیایی بود واسه خودش. هر چی گشتم تو اینترنت نتونستم پیداش کنم. اما یه چیز رو فهمیدم و اونم اینکه نویسنده این کتاب "جبار باغچه بان" همون باغبون گلستان کودکان ناشنواست. کلی از داستانای زندگیشو خوندمو کلیم عکساشو تما شا کردم. البته از میون وبسایت های اندکی که اطلاعاتی راجع به اون داشتن هشتاد درصدشون خارجی بودن. خدا می دونه چقدر دلم می خواست داستان بابا برفی رو دوباره بخونم. از میون همه صفحاتی ک گوگل میاورد تونستم یه وبلاگ پیدا کنم که مال یه دوست نا شنوا بود. اسم وبلاگ "ارتباطی" بود. از این دوست بسیار عزیزم خواهش کردم که اگه می تونه کمکم کنه تا این کتابو پیدا کنم. امروز یه ایمیل دریافت کردم که معلوم بود با عشق نوشته شده. توش لینک کتاب رو گذاشته بود (که البته مال یه کتابخونه آنلاین خارجیه). تو تحقیقاتم فهمیدم که این کتاب برنده جایزه ویژه یونسکو شده. لینک کتاب اینه:
با مرور زندگی جبارباغچه بان نمی دونم چرا بیخودی این شعر به ذهنم اومد:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه بیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
یه سوال: میشه که نغمه ات رو نا شنواها هم به یاد بسپارن؟

خوب نمی دونم میشه اسم اینو گذاشت یه بیماری ، یه حالت زود گذر یا بخشی از یه پروسه کاملا طبیعی پوست اندازی! به هر حال اسمش هر چی باشه حات خوبی نیست... مدتهاست که دیگه از چیزی خیلی لذت نمی برم یا چیزی خیلی خوشحال و هیجان زده ام نمی کنه. هیچ غذایی برام انقدر لذیذ نیست که براش دهنم آب بیفته یا هیچ سفری نیست که از فکر کردن بهش دلم هری بریزه پایین و غنج (درست نوشتم؟) بره... وقتی به این حالت (یه جور حالت سر بودن) می رسی کم کم فکر میکنی که از اولم همین بوده. باورت می شه که تو زندگیت هیچوقت لذت نبردی... اول یه یافته علمی بگم! آدمها تجربیات بد براشون دردناکتر از معادل خوب همون تجربیاته. مثلا اگه یکی تو خیابون چاقوشو بذاره پشت سرتون و به زور 100000 تومن ازتون بگیره خیلی بیشتر ناراحت می شین از شادی حاصل از اینکه یه نفر بیادو با خو شرویی 100000 تومن بهتون بده. این یه یافته روانشناسیه که بهش می گن زیان گریزی (Loss aversion) شکی هم توش نیست...تازه ملت برای این کشف نوبل هم گرفتن!!! بگذریم. اینو گفتم تا برای ناشکری انسان دلیل روانشناسانه آورده باشم!!! مسخره اس نه؟
کجا بودم؟ آها...داشتم می گفتم دارم به مرحله ای می رسم که حس می کنم هیچوقت تو زندگیم شاد نبودم... خوب مسلمه که نتیجه گیری غلطیه، حتما موقعهایی بوده که از شادی تو پوست خودمم نمی گنجیدم! حسابی شروع کردم به فکر کردن تا این خاطره به ذهنم رسید. آره، خوب یادمه...خیلی شاد بودم. برمیگردیم به تقریبا 12-13سال پیش...اون موقعیکه از جلوی هر مغازه دوچرخه فروشی رد می شدیم وای میسادمو با حسرت به دو چرخه ها نگاه می کردم. اون کورسی ها که دیگه واقعا فوق العاده بودن و حتی بعضیاشونم سرعت سنج داشتن.! چه رنگایی...رنگای شبرنگ و سبز و زرد و مشکی. دوچرخه ها تو چشمای من برق می زدن!گذشت و گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه کارنامه ام رو گرفتم. نه نه ببخشید. نتیجه امتحان ورودی مدرسه تیزهوشان اومد (آره دقیقا 11 سال پیش بود). قبلش از دلهره داشتم می مردم... تو باغ راه می رفتم و رویا می دیدم...قبولی تو تیزهوشان... این دیگه آخر دنیاس... بابام بهم افتخار می کنه، تازه منم صاحب یه دوچرخه می شم... همه شاد میشن این وسط، پس خدایا.... آره! خدا. اونموقع نمی تونستم بفهمم شادی من خودبخود باعث ناراحتی یکی دیگه می شه! کارای عجیبی می کردم. مثلا تعداد کاشیهای حموم رو از بالا تا پایین می شمردم ... قبول میشم! قبول نمی شم! ... قبول میشم! قبول نمی شم! ... قبول میشم! قبول نمی شم! انگار که سرنوشت من با کاشیهای حموم گره خوردن! جالبه نه؟ سعی می کنی دنیا رو برا خودت ساده کنی... اگه تعداد کاشیها فد باشه یعنی من خوشبختم. قبول میشم، بابام به من افتخار می کنه، منم صاحب یه دوچرخه کورسی! اگه زوج باشه ، بر عکس. عین یه قمار. واقعا زندگی قمار نیست؟ دیگه لازم نیست به اینکه اینهمه علوم پیچیده آمار و احتمالات و فرایندهای تصادفی رو به کار ببری. قوانین ساده ان...
مامان گوشیرو برداشت...زنگ زد و نتیجه رو پرسید. خوب، قبول شده ام...اووووه ه ه ه...کی میره اینهمه راه رو. بابام بهم افتخار می کنه...مامانمم همینطور. دوچرخه که دیگه ر, شاخشه!!!
خبری نبود!چند هفته ای از دوچرخه خبری نبود! اما خوب زیادم برام مهم نبود...دیگه من شاد بودم و یه آینده کاملا روشن، کاملا شاد!!! در انتظارم. یه روز ظهر که از خواب پا شدم بر عکس همیشه که با باز کردن چشمام رویای دوچرخه تموم می شد، حتی با باز کردن چشمامم یه دوچرخه جلوی چشمم بود...اوووو ه ه ه ه. چقدر خوشگل بودددد. برق می زد عین یه عروسک. از شادی فریاد میزدم. شادی رو چطور می شه توصیف کرد؟ نمی دونم چطوریه اما غم رو راحت میشه توصیف کرد در حالیکه شادی رو نمی شه... حد اقل ن نمی تونم...
وقتی سوار دوچرخه بودم انگار پرواز می کردم... داد می زدم بالاخره خریدمش...بالاخره خریدمش...
آره شاد بودم. واقعا بودم!
امروز خوندن کتاب صد سال تنهایی رو برای بار دوم تموم کردم. خوب برای آدمی مثل من حتی اسم این کتاب کاملا مجذوب کننده اس. به خصوص این روزا که تنهایی رو تا مغز استخوانم تجربه می کنم. هم غمگینه و هم یه جورایی لذت بخش. اینکه همه فراموشت کرده باشن و انگار که از صفحه ذهن همه حذف شدی. حتی وبلاگمم کسی نمی خونه...شاید اینطوری وبلاگمو بیشتر دوست دارم. مگه نه اینکه از اول درستش کردم تا کسی نخونه؟ بگذریم. تو این چند خط می خوام که نظر خودمو در مورد این کتاب بنویسم. خوب مسلما ممکنه کاملا اشتباه و یا حتی مسخره باشه. اما خوب لزومی به گفتن نیست که این نظر منه...
صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز داستان 4 نسل از خانواده بوئندیا ، داستان تولد و مرگ یک شهر، داستان عشق و نفرت آدمها و گذشته از اینها داستان خود آدمهاست. تکرار مسخره و جنون آمیز نامها و سرنوشتها در این هزار داستانی که در قالب یک رمان بیان شده اند انسان را به خنده می اندازد. مسخرگی لحن گفتار در عین جدی بودن آن تناقضی محسوس در تمام کتااب است که از جهتی هر کدام از داستانک ها را واقعی و از جهتی دیگر باور نکردنی می کند. آنچه از همه بیشتر در این کتاب دوست دارم بیان صفتی به اسم تنهایی به عنوان یک "حالت ذاتی" شخصیتهاست. همه افراد خاندان بوئندیا تنهایند ، نه از این نظر که در جزیره ای دور افتاده و بدون آدم حظور داشته باشند، بلکه این تنهایی روح آنها موروثیست ، ذاتا تنهاییند. آئورلیانوها با چشمانی باز به این دنیا می آیند تا از همان ابتدا ستیز خود را با جهان هستی به رخ بکشند. آرکادیو ها ی درشت هیکل و خوش گذران اما انگار که حوصله ستیز با چنین دنیای مسخره ای را ندارند.آنها با لاقیدی و بی تفاوتی خود او را به مسخره می گیرند. حتی هنگامی که آئورلیانو ها با آرکادیوها صفاتشان عوض می شود ، در انتها در گور دیگری گذاشته می شوند.
گفتم این کتاب داستان آدمهاست از این جهت که فرشته های معصوم در آن جایی ندارند. رمدیوس ها از فرط پاکی و زیبایی به طرز معجزه آسایی به آسمان عروج می کنند. آنانکه می مانند حتما صفات پست آدمی را با خود یدک می کشند. از لجاجت اورسولا که البته چشمه های ناب حیات از آن جاری می شود تا ناپاکی شهوت ربکا. هر کدام از کاراکترها انگار که بخشی از صفات حماقت بار انسانی را با خود دارند. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در این میان اما انگار کاملترین شخصیت داستان است. او آینه تمام نمای یک آدمیزاد است که انگار از نسل آدم و حوا با دم آفریده شده تا تاوان گناه آنها را پس بدهند. آنقدر رقیق القلب که سالهای زیادی از زندگی خود را صرف ساختن ماهیهای طلایی کوچولو می کند و عاشق دختر بچه ای خردسال می گردد و آنقدر سنگدل که فرمان مرگ نزدیکترین افراد به خودش را صادر میکند.
هر یک از شخصیتهای داستان انگار که در آخر عمر می پندارد که به حماقت های زندگی خود پی برده ، اما در اشتباه است! آدمها حتی احمق می میرند. در این میان اما ملکیادس کولی چیز دیگریست. به نظر من و در زمره آدمها قرار نمی گیرد، پس حق دارد که دانا باشد...
شخصیت محبوب من در این داستان زن فاحشه نه چندان زیبایی به نام پیلار ترنراست که اتفاقا نسل بزرگی از خاندان بوئندیا از او و در رختخواب کثیف و گناه آلودش سر چشمه می گیرد. انگار تنها جان اوست که در این هزار توی یک قرن از نظر تنهایی با افراد خاندان بوئندیا برابری می کند. زنی به غایت مهربان با دانش فالگیری که او را بی دریغ به همه ارزانی میکند و در انتها نیز با مهربانی و بدون تابوت (درت مثل برهنگی حتی تا پس از مرگ) دیای پست را می گذارد و می رود.
شهوت و عشقهای گناه آلود در این داستان نقش بسیار بزرگی ایفا می کنند. شاید بتوان گفت که خصلت اصلی که "آدمیزاد" دمدار در نوشته مارکز دارد این است که غریزه سرنوشتش را رقم می زند و همین است که زندگی او را حماقت بار و در عین حال واقعی می کند. این غریزه از شهوت دیوانه وار آئورلیانوی دوم و علاقه اش به میهمانی و خوش گذرانی تا کنجکاوی مسخره خوزه آرکادیوی بزرگ در عکس گرفتن از خدا متفاوت است. آری ، آدمها به صرف وجود داشتن و آدم بودن احمقند و به دنبال راهی برای نابود کردن زندگی خود و دوباره از نو ساختن...درست مانند عادت جنون آمیزی که همه افراد خاندان بوئندیا دارند.
زمان در این رمان معنا ندارد. نویسنده ترتیب حوادث را بر هم می ریزد تا بر روی این واقعیت تاکید کند. تنها زمانهای معنی دار آغاز و پایان خاندان است. آغاز و پایان یک شهر... آنچه در این میان می گذرد به طرز غمگینی فراموش می گردد. زندگی آدمها، آنهم تنها بهترینشان وارد کتابهای تاریخی می شود که به جز دروغ چیزی نمی نویسند. تنهایی بخش لاینفک زندگی همه آنهاییست که در خراب آباد ماکوندو گیر افتاده اند...
پ.ن. کتاب را می توانید از لینک زیر دانلود کنید. فرمت کتابdjvuاست که نرم افزار آن را می توانید از اینترنت دانلود کنید.
دیروز تولدم بود. هم مامان اینا هفته پیش برام تولد گرفتن و هم دوستانم دو سه روز پیش برام سنگ تموم گذاشتن. اما خود روز تولدم هیچکس پیشم نبود...تنهای تنها بودم! امروز 26 سالمه...چه تند شده دور تولدام. 23...24...25... اصلا آدما برای چی تولدشونو یاداوری می کنن؟ جشن میگیرن، همه بهشون تبریک میگن. حتما آدمیزاد می خواد به خودش یاداوری کنه که هی...زمان داره میگذره...مثلا تو کنکور، ساعتتو کوک می کنی که هر یه ساعت یا نیم ساعت زنگ بزنه. یا موبایلتو تنظیم می کنی که گذشت هر یه دقیقه رو بهت اطلاع بده. اینم درست مثل همونه. زمان چیز ارزشمند و فرراریه.
ای که 26 رفت و در خوابی...مگر این چند روز دریابی!
رفتند... با هم بودیم چه خرم. چه شاد! درست مانند همانروزهای کودکی. گاهی می اندیشم زندگی آیا معنایش همین است؟ همین امدنها و رفتنها؟ اگر اینچنین است رسم غمناکیست. بغض گلویم را می فشارد وقتی به این فکر می کنم که روزهای با هم بودن چه زو سپری می شوند. رقص برگها در پاییز. حتما خداحافظی برگهاست با درخت تا سالی دیگر بیایند و روح قهوه ای درخت را رنگی تازه بخشند. عزیزانم رفتند... تنها خاطره است که می ماند. خاطرات در زرورقی از زمان پیچیده می شوند و در قلب گنجانه می شوند... برای بازیابی در زمانهایی دور. ببین ای انسان که چقدر کوچکی... توانایی ایستادن در مقابل ثا نیه ها را هم نداری! تنها کاری که می کنی به خاطر سپردن آنهاییست که با جانت مهربان بوده اند. آه که چقدر زود گذشت... خانه ای خالی... جنگلی ساکت و من که اینجا نشسته ام. آیا همین نیست؟ بنشینی بر لب جوی گذر عمر ببینی؟ این آب به کجا میرود؟ کاهی کند، گاهی تند. گاههی همانند آبشاری گاه مرداب. گاه برگه ای و گاه د ریا. چه سکوتی. دوباره خودم هستم و خودم و این نوشته ها که همدم منند. به همین زودی دلم برایشان تنگ شد آخر دیگر جایی برای خاطرات زمان پیچ شده ندارد....
امروز جشن پایان سال و فارغ التحصیلی سال آخریها بود. تو کاخ تابستانی ناپلئون برگزارش کرده بودن...خیلی جالب بود. یه فارق التحصیلی سلطنتی! اول وقتی فارغ التحصیلها رو می دیدم یه جورایی بهشون حسودیم شد... بعد با خودم فکر کردم هر مرحله ای از زندگی مقدمه ای هست برای مرحله بعدی. اگه اینطوری به زندگی نگاه کنی ، دیگه هیچ کوچکتری به بزرگترش قبطه نمی خورده.. این کوچکتر بزرگتر رو نه فقط از لحاظ سنی می گم، بلکه منظورم از نظر مراحل زندگی ، موقعیتهای اجتماعی و ... هم هست.فقط کافیه به زندگی مثل یه راه نگاه کنیم که طی می شه... اینکه تو این راه چه اتفاقاتی میفته اهمیت چندانی نداره. مهم مقصد و اینکه ما چگونه از تجربیات این راه می آموزیم....
تو کاخ، لوستر ها رو به همون سبک قدیمی درست کرده بودن. با این تفاوت که به جای شمع، لامپهای شمع نما بود که با شمع هیچ تفاوتی نداشتند...همون نور و همون سو سو زدنها... بسیار دیدنی بود. جالبتر حرف استادم بود که می گفت بالاخره تو این تالار یه کار مفید داره انجام میشه...بعد از قرنها! داخل قصر کاملا وضعیت خودش رو حفظ کرده و آدم وقتی می ره توش همون حس قدیمی بهش دست میده. رو هر یک از ساختمانها یه حرف الفبا نوشته شده که نشون دهنده نام پادشاهیه که اون ساختمون بخصوص رو ساخته... این قصر به عنوان اقامتگاه تابستونی پادشاهان فرانسه مورد استفاده قرار می گرفته. و جنگل هم که شکار گاهشون بوده. هر وقت یادم میفته کا شاهزاده های فرانسوی تو این تالار چه عشقبازی ها که نکرده اند و چه شبهای رویایی که در رقصیدن در این تالارهای مملو از هنر نداشته اند، به این حرف استادم که می گفت بالاخره یه کار مفید انجام شد خندم می گیره... به نظر شما کدوم مفید تره، فرغ التحصیلی دانشجو های دکترا با سخنرانیهای خواب اور، یا عشق بازیهای شاهزادگان در شبهای رویایی فرانسه؟
سرم همینطور تو کتاب بود. خوب یادمه ، آشنایی با خطرات زلزله! اینو به عنوان یه کتاب اضافی روی کتاب درس "نظامی" گذاشته بودن. آخرین امتحانمون بود. تابستون با بوی خاص و صداهای خاص خودش همیشه دیوونم می کرد. خونمون تو یه باغ بزرگ بود و روبروش یه محوطه بزرگ چمن با یه درخت گردو وسطش. عاشق سایه این درخت بودم برای کتاب خوندن. در باغ باز شد و دیدم شهاب با یه حالت سرخوشی داره به طرفم می یاد. آخرین امتحانشم داده بود. وای که چقدر بهش قبطه می خوردم. من آخرین امتحانم پس فردا بود...اوووو حالا کو تا پس فردا. اما همیشه اون پس فردا می رسید. وای چه حسی از آزادی...از شادی...
عاشق رشته های نوری بودم که از لای درخت گردو به صورتم می تابید. عاشق صدای بچه ها که تو کوچه می پیچید و من مانند اسب چموش جوانی که زنجیرش کرده اند می خواستم هر چه زودتر آزاد شوم. بوی کولر های آبی. بابا همیشه یکیو صدا می کرد تا بیاد و پوشالهای کولر رو حسابی بشوره. وقتی یه روز گرم وارد خونه می شدی و بوی کولر رو حس می کردی ، تازه می فهمیدی تابستون یعنی چی... باغمون پر از درختهای آلبالو و زرد آلو بود. من می دونستم اولین درختی که از بین اون همه درخت می رسه کدومه... طعم آفتاب رو زیر زبونم حس می کردم. باغ پر از شیرهای آب بود...اون بعد از ظهرهای طلایی رو به یاد می یارم که آب بازی میکردیم. قطره های سرد آب به روی تنم چقدر کیف داشتند...
هر روز صبح ساعت 9 شهاب می یومد در خونمون با بازی "روپولی" که تو دستش بود. ابرهای صندلی ها رو روی زمین مننداختیم زیر سایه درخت گردو و ساعتها و ساعتها بازی می کردیم. صدای مامانم که رسیدن زمان ناهار رو اعلام می کرد...بدون اینکه فهمیده باشیم زمان چگونه گذشته... عاشق راه رفتن بر روی این چمنهای سبز بودم. چمنهایی که روشون مملو از زرد آلو بود. طعم زندگی رو می شد تو آلبالوهایی که برای مامانم می چیدم تا باهاشون مربا درست کنه چشید.... بعد از ناهار، درست موقعی که همه عاشق خوابیدن بودن زیر سایه گردوی عزیزم می شستم و کتاب می خوندم. 5 هفته پرواز با بالن بر فراز آفریقا! با قهرمانهای داستاناشون به آفریقا، اروپا و آمریکا سفر می کردم. سفرهایی که بسیار شیرینتر از واقعیشون بودن. سفرهایی خیالی. با ژان کریسف پیر می شدم و با جان شیفته عاشق. آزاد بودم..فارق از زمان. فارق از همه چیز.... وقتی به خودم می آمدم که دیگر نوری برای خواندن وجود نداشت. حالا دیگه شهاب با پنج شش نفر دیگه از بچه ها جمع می شدن تا بازی کنیم...فوتبال، والیبال، پینگ پنگ... چقدر لذت بخش بود بازی. چقدر زیبا بود تابستان.
موسیقی می آموختم و خطاطی. موخواندم و بازی می کردم... آفتاب چه درخششی داشت. از مدتها قبل از اینکه بریم شمال دلم برای اون سفر می تپید و در سفر هم روزها رو می شمردم مبادا که یکیشون از دستم بره.... باد که شروع می کرد در درختها پیچیدن، دیگه شهریور بود و کم کم می شد بوی پاییز رو تو هوا حس کرد...
داریم به تابستون نزدیک می شیم...اصلا از اون حال و هوا در من خبری نیست... هیچ چیز تغییر نکرده جز من. هنوز دانش آموزم و هنوز در جای زیبایی زندگی می کنم...این منم که تغییر کرده .دیگه دلم برای هیچ چیز نمی تپه... حس آدم رو دارم، وقتی که از بهشت بیرون شده بود...

"با خود می گویم سر انجام خواهد آمد. می آید، میدانم... هموکه همیشه منتظرش هستم، همو که حرف دلم را می داند، قبل از اینکه به او بگویم. فقط باید صبر کنم... بالاخره صورت مهتابیش را می بینم...بالاخره قامت زیبایش درک می کنم و صدای رعنا یش می شنوم. "یار" بالاخره خواهد آمد و اندوه را از دل خسته ام خواهد شست. کجایی تو ای پریچهر من؟ هیچ نمی گویم تا بیایی. انگاه همه را برایت خواهم گفت اما تونیازی به گفتن من نداری. تو می دانی،همه دردهایم را. تو خواهی شست بوی تعفن روح و جسمم را. کجایی ای زیبای من. ای دلنواز من.. کلامی بگو تا صدای روحانیت را از پس دیوارهای قطور تنهایی بشنوم. بیا و نشانم بده آن کیمیای سعادت را. هیچ چیز برایم لذتی ندارد شیرینم...هیچ کس محرمم نیست . درد مرا فقط تو میدانی ای ماه رو... به خدا که صبرم به سر آمده.... به من می گویند عاقل! تو نیک می دانی که چقدر دیوانه توام. نشانم بده تا بدانم کیستی... پیدایم کن که من در میان مردم گم شده ام. آرام جانم بیا و مرا از این مرداب خود خواهی برهان. می دانم که می شناسمت، فقط...فقط یک نظر خودت را به من نشان بده..."
اینها را نوشته بود... هزاران بار.... التماسی درونی به همو که نمی شناختش. به یوسف گمگشته... به یار خیالیش. نگاهی به شعری که خطاطی می کرد انداخت.... "با یار اگر رمیده باشی همه عمر...". لحظه ای خود را تصور کرد که از خوابی عمیق برخواسته. به راستی تفاوت او با آنکه یارش را یافته بود چه بود؟ به اینجا که میرسی دیگر هیچ چیز برایت ارزشی ندارد. آیا آنهاییکه عمر خود را در دیر به عبادت خدا مشغول بوده اند، به همین نقطه نرسیده بو ده اند؟ معنای زندگی در چیست؟ خوابی شیرین یا تلخ؟
باز اندیشید:
"بیا و از این افکار نجاتم بده... خود را نشانم بده...صبرم به سر امد شیرینم..."
داشت رانندگی می کرد. شبی تاریک در یک اتوبان خلوت. حسابی فکری بود. به او گفته بود که کارهای دل رو به دل واگذار کند، نه اینکه با عقل ضعیف دائما به دنبال تئوریزه کردن همه چیز بگردد. همه اش این جمله تو ذهنش زنگ می زد: پای استدلالیان چوبین بود.... پای چوبین سخت بی تمکین بود. آری استدلالی بود. عقل گرای مطلق! آیا به راستی می توان پاسخ همه چیز را به عقل داد؟ اینهمه پدیده های عجیب در این دنیا، چگونه می شود با عقل تو جیهشان کرد؟ آیا اصلا خودش همه چیز را بر مبنای عقل می سنجید؟
هر گاه سخن از عقل می آید، در مقابلش عشق قد علم می کند. آما آیا عشق بی منطق است؟ آیا ممکن نیست که عشق چیزی فراتر از عقل منطق گرای مطلق باشد؟
سوال...سوال...سوال... برای هیچکدامشان پاسخی نداشت.خودش نمی دانست چرا اما یاد این شعر از مولانا افتاد. سالها پیش در دوران نوجوانی آنرا خوانده بود، اما نفهمیده بود:
چاره ای کو بهتر از ديوانگی؟! .... بُسکلدصد لنگر از ديوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خويش .... هيچ ديدی کافر از ديوانگی؟!
رنج فربه شد، برو ديوانه شو .... رنج گردد لاغر از ديوانگی
در خراباتی که مجنونان روند .... زور بِستان لاغر از ديوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اند؟! .... کيقباد و سنجر از ديوانگی
شاد و منصورند و بس با دولتند .... فارِسانِ لشکر از ديوانگی
بر رَوی بر آسمان همچون مسيح .... گر تو را باشد پَر از ديوانگی
شمس تبريزی! برای عشق تو .... برگشادم صد در از ديوانگی
دیوانگی، بی عقلی. حتما منظور همان بوده است. چطور ممکن است که دیوانگی بهتر از عاقلی باشد؟
دوباره به یاد جمله ای که امشب شنیده بود افتاد. بگذار هر کسی کار خودش را بکند. کار عقل را به عقل واگذار کن و کار دل را به دل! اما چگونه می توانست بین اینکه چه چیزی وظیفه کیست تمایز قائل شود؟ مثلا اگر از او می پرسیدند عشق کار عقل است یا کار دل، پاسخی نداشت. آیا اینگونه نیست که آنها که عاقلترند عاشق می شوند؟
افکار پراکنده همینطور در ذهنش موج می زدند. پاسخی به آن جمله نداشت. کا ش می توانست زندگی را ساده تر ببیند. آیا شادی در زندگی مهنتر از همه اینها نبود؟
صبح وقتی از خانه بیرون می آمد، نسیمی خنک صورتش را نوازش داد. بلبلی آن دورتر نغمه زیبایی سر داده بود...فارغ از تمام فلسفه بافی های عالم.... با خود اندیشید کارگردان خلقت همه چیز را به درستی پیش میبرد. لحظه ای حس کرد که انگار دستی در تمام زندگی راهنمایش بوده. آن دست را خوب می شناخت...خوب حس می کرد. آن دست نه عقل بود، نه عشق اما هم عاقل بود و هم عاشق. اندیشید چه نیکوست که خودش را به همان دست بسپارد تا همراه با نغمه آن بلبل رها و شاد، در فضای بیکران زندگی غوطه ور شود....

آمریکا مملکت جالبیه... از یه طرف بهترین جای دنیا برای محققها و دانشمنداست...از طرف دیگه قمار بازها و روسپی ها هم اونجا رو خیلی دوست دارن. از یه طرف آزاد ترین کشور دنیاست...از طرف دیگه دولتش تو دنیا داره بدترین کارهای ممکن و می کنه! بهر حال من به سیاست علاقه ای نداشته و ندارم...چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم این بود که مدتی پیش یکی از مدلهای مجله پلی بوی (یک مجله پورن خیلی معروف) که بعدا زن یک پیر مرد 80 ساله شده بود و بعد هم ثروت کلونی از اون بهش رسیده بود، چند ماه بعد از جوون مرگ شدن پسر نو جوونش ، مرده در اطاق هتلش پیدا شد. ظاهرن از مصرف زیاد الکل و دارو های خواب آور بوده. همه خبر گزاری های مهم دولتی و خصوصی تا یکی دو روز تیتر اولشون به مردن این بنده خدا اختصاص داشت. اونهم تو این دنیای وا نفسا... به دیوید دوست آمریکاییم گفتم این دیگه چه مملکتیه شما دارین! سربازاتون اونور دنیا دارن می جنگن اونوقت همه روزنامه هاتون تیتر می زنن که "آنا نیکول اسمیت" مرد...آخه نه که خیلی شخصیت ارزشمندی بود؟!!! اونهم با خجالت سرشو انداخت پایین و سر تکون داد...
این بنده خدا انصافا یه بنده خوشگل خدا بود... خدا بیامرزتش. اما فکر نمی کنم که مردی تو این دنیا بود که با دیدنش قلبش به تپش نیفته... بعد از مردنش یه دعوای حسابی راه افتاده بود برای اینکه ببینن پدر دختر کوچیکش که درست روز مردن پسرش بدنیا اومده بود کیه... چرا؟ چون ثروت باد اورده آنا خانم به اون می رسید.
چند روز پیش بعد از چند هفته دوباره این خدا بیامرز صدر اخبار دنیا بود. چی شده؟ پدر بچه مشخص شده...دوست پسر قدیمیش...عکس مردک رو در حالیکه دستشو عین برنده ها مشت کرده بود انداخته بودن. اینا هیچکدوم برام مهم نبودن...چیزی که توجهمو جلب کرد عکسی بود که از یکی از صفحات دفترچه خاطراتش انداخته بودن...توش نوشته بود "من از سکس متنفرم...." اینجا بود که واقعا دلم براش سوخت...تصورشو بکن فقط یه چیزه تو این دنیا که همه تو رو برا اون بخوان... و تو ازش بیزار باشی! چه زندگی دردناکی...
بر عکسشم می تونه صادق باشه...خیلی ها هم هستن که همه چیزی که دیگران اون ها رو به خاطر این چیزها می خوان دارن...اما خودشون یه چیز دیگه می خوان... اونها هم به همون اندازه آنا بد بختن...
زندگی خیلی پیچیدس.... خیلی....
چند مدتی بود که مشغول مطالعه کتاب فلسفه تاریخ هگل بودم. علاوه بر اینکه متن انگلیسی کتاب بسیار سنگین است، خود مطالب آن نیز کاملا برایم مشکل بودند. تنها پس از مطالعه کتاب برای بار دوم بود که توانستم بخشهای بسیار بسیار جزئی از آنرا درک کنم.
واقعا ما از تاریخ چه می دانیم؟ از آزادی چطور؟ آیا تاریخ برایمان تنها مجموعه مرده ای از اتفاقات گذشته است؟ آیا آزادی را در مجاز بودن برای پوشیدن مانتو های کوتاه می بینیم؟ مدتی است به این نتیجه رسیده ام که تنها راه نجات برای ملت ما، و همه ملتها البته، دانش است. به قول هگل این تنها خود آگاهی –Self Consciousness- است که آزادی را تعیین می کند. واقعا ما جوانان چقدر می اندیشیم؟ به جز به آنچه ناچاریم ، چون اینگونه به ما تحمیل کرده اند. چقدر می خوانیم؟ تا چه حد از وجود "چیزهایی" مانند فلسفه تاریخ مطلعیم؟ مگر تاریخ فلسفه هم دارد؟ امیدوارم روزی آنقدر خود آگاه شویم تا به آزادی برسیم. هم من، و هم همه شما عزیزانم.
بسیار نادان تر از آنم تا بتوانم فلسفه هگل را برایتان تشریح کنم. اما با خود اندیشیدم بد نیست بخشهایی از مقدمه کتاب – که به نظر حقیر بسیار گویای خود فلسفه است – را همراه با آنچه خود درک کرده ام برایتان نقل کنم. بلاگ من خواننده چندانی ندارد! اما شاید با نوشتن این مطالب "خود آگاه تر" یعنی آزادتر شوم.
...
برای هگل تاریخ، توسعه روح در زمان است همانطور که طبیعت توسعه ایده در فضاست. اگر این جمله را متوجه شویم فلسفه تاریخ هگل برایمان روشن خواهد شد.کل سیستم هگل بر مبنای مثلث "ایده-طبیعت-روح" بنا شده است. معنای درونی ایده همان چیزیست که توسعه می یابد- واقعیت پویای پشت پرده جهان. در مقابل ایده، طبیعت قرار دارد که همان واقعیت بیرونی جهان است. طبیعت ، پس از اعصار پادشاهی سنگها و گیاهان، به انسان گسترش می یابد که در خود آگاهی او طبیعت از خودش آگاه می گردد. حال، خود آگاهی طبیعت در خودش همان روح است که ضلع سوم مثلث را تشکیل می دهد. گسترش این خود آگاهی طبیعت یعنی همان روح در زمان، همان تاریخ است. پس تاریخ و ایده کاملا به یکدیگر وابسته اند. ایده درونمایه اراده خداوندی است و این ایده در خود آگاهی تاریخ محقق می شود.هگل در واقع تاریخ را اتو بیوگرافی خدا می داند. این تعریف از تاریخ می تواند هم جهت معنا کردن روح و خود آگاهی و هم برای معنای خدا به کار رود. برای هگل خداوند نه تنها صاحب تاریخ، که خود تاریخ است. تاریخ برای او جلوه خدا نیست، که در واقع تجلی اوست. خداوند و جهان به یکدیگر متعلقند، بدون خداوند خلقتی وجود نداشت و بدون خلقت، خداوند معنای الهی خود را از دست می داد.معنای درونی ایده، نقطه آغازین ربانی یعنی جهان قبل از خلقت است. شناخت بیشتر خداوند از طریق شناخت ماهیت تاریخی جهان هدف فلسفه است یا بطور مشخص: فلسفه تاریخ. علاوه بر این ماموریت معرفت شناختی فلسفه تاریخ یک ماموریت اخلاقی هم دارد: توجیه خداوند و خوبی او. چنین نگاه الهی به تاریخ با فرض قطعی خوبی خداوند باعث نگاهی خوش بینانه به وقایع تاریخی می شود. آنچه خوب است می ماند و آنچه بد است محو می گردد. امید، حاصل دیگر چنین نگاهی به تاریخ است...
معادل بودن روح و آزادی در فلسفه تاریخی هگل به سه وجه به نمایش در می آید: انسان بخشی طبیعت و بخشی روح است اما خمیر مایه اصلی او روح است. هر چه از نظر فکری بیشتر رشد کند خود آگاه تر می شود. و هر چه که خود آگاه تر بشود بیشتر خودش خواهد بود که این به معنی آزاد تر بودن اوست. پس توسعه روح به سمت هوشیاری و خود آگاهی خالص ترین تعریف آزادی در تاریخ است. از آنجا که خود آگاهی درونی ست، و دانش نیز در ساختار خویش درونیست – به خصوص در مورد خود- پس روح ماهیتا آزاد است اینکه روح آزاد است را نه تنها در ماهیت روح می توان دید بلکه می شود در ماهیت مخالف روح یعنی ماده نیز جستجو کرد. ماده سنگین است و ماهیتا متاثر از نیرو. اما ماهیت روح مستقل است، و این خود تعریف آزادیست.
آزادی نیز مانند روح استا نیست، پویاست. داپما با موانع پیش رو در حال مبارزه است. پس هیچگاه به داده شده نیست: باید برایش جنگید. هر گونه بی توجهی به روح باز گشت به ماده است که خود به معنی نابودی آزادیست. ماده یا در بند نیروهای طبیعت – مانند سرما، گرما و...- است و یا در بند انسانهای دیگر. از طرف دیگر روح نیز باید بر موانع خود در تاریخ غلبه کند، پس باید دائما خلاق باشد. خلاقیت روح مسئله ای عرضی نیست: وابسته با ذات روح یا همان ایده است.روح خود را باز آفرینی می کند، همچنین طبیعت را. او انعکاس حقیقت طبیعت است پس در واقع واقعیتی ثانویست. روح و طبیعت با یکدیگر سازنده هستیند.
قرن بیستم را بی شک باید قرن فیزیک و اقتصاد نامید.از بزرگترین اندیشمندان این قرن دو محقق بسیار برجسته به نامهای آلبرت انیشتن و جان فون نویمن بودند که اتفاقا هر دو در دانشگاه پرینستون با یکدیگر آشنایی داشتند. فون نویمن ریاضی دان بود و انیشتن فیزیکدان، یکی دنیای فیزیک را دگرگون ساخت و دیگری دنیای اقتصاد را. انیشتن با تئوری نسبیت به نیوتون وداع گفت و فون نویمن با تئوری بازیها اصول علم اقتصاد نوین را که آدام اسمیت پایه گذاشته بود زیر سوال برد.
همیشه رابطه بین فیزیک و اقتصاد برایم هیجان انگیز بوده است. هر دو از استفاده کنندگان از ریاضی هستند و ریاضیاتی که این دو دیسیپلین به کار می برند بی شباهت با هم نیست. وقتی خوب می اندیشم علت زیر به ذهنم می رسد، هر دو با یک پدیده واحد سر و کار دارند: اتم! شاید به نظر خواننده این جمله من کمی عجیب به نظر برسد. اتم به یونانی به معنی موجودیت غیر قابل تفکیک است. فلسفه اتمیسم معتقد است که تمامی خلقت از ذرات ریز و غیر قابل تقسیم بندی ساخته شده و بر اساس این فلسفه تمامی حقیقت قابل تفکیک به ذرات سازنده است. پس از کشف اتم، فیزیکدانان اندیشیدند که به ذره بنیادی سازنده ماده دست یافته اند، اما همه می دانیم که اینگونه نبود. در واقع مشخصه های اتم را ذرات ریز دیگری تایین می کرد که خود نیز تشکیل شده از مواد ریز دیگری بودند. واضح است که فیزیک به انتها نرسیده و هنوز اسرار بسیاری از ماده بر بشر پوشیده مانده است که تئوری های فیزیک کنونی قادر به توجیه آنها نیستند. در اقتصاد اما اتم بسیار پیچیده تر است. اتم در اقتصاد، موجود پیچیده ایست به نام انسان. آدام اسمیت نیز تصور می کرد که همین خصلت خودخواهی اقتصادی انسان قادر به توجیه همه پدیده های بازار آزاد است. اما اقتصاد دانان هم دریافتند که درون این اتم عوامل بسیاری است که با این تئوری های ساده گرایانه نمی توان آنها را توجیه کرد. قرن بیسم قرن نوابغی بود که می خواستند بیشتر درون این اتم اقتصادی را بشکافند و اتمهایشان را از نظر ریاضی پیچیده تر و پیچیده تر نمودند. "مرد ابر معقول" یا همان Rational Man ساخته و پرداخته همین تئوریهاست. اما در انتهای قرن بیستم اقتصاد دانان متوجه شدند که این تئوریها جوابگوی رفتارهای این اتم نیست. انسان جنبه های دیگری نیز به غیر از توجهات اقتصادی دارد. انسان موجودی ابر معقول نیست و تواناییش برای محاسبه سود و زیان خویش کاملا محدود است. حالا دیگر از حد اکثر کردن مطلوبیت خبری نیست. همه انسانها یک کامپیوتر محاسب برای انجام بهینه سازی به همراه خود ندارند. پس اتم اقتصادی شروع به ساده تر شدن اما مدلهای اقتصادی شروع به پیچیده تر شدن کرده اند.
نیرو مفهوم بنیادین در فیزیک، در اقتصاد نیز جایگاه مهمی دارد. تنها منشا نیروهاست که متفاوت است. در یکی گرانش ، مغناطیس ... و در دیگری منافع فردی ، اجتماعی، و انگیزه های اقتصادی . دانشمندان هر دو علم به دنبال یافتن منشائی واحد برای نیرو ها هستند اما تاکنون به موفقیت چشمگیری دست نیافته اند. این نیروست که پایه بسیاری از مدلهای فیزیکیست. از طرفی دیگر اقتصاد بدون تعامل بازیگران اقتصادی معنا ندارد.
فیزیک و اقتصاد هر دو پا را از محدوده خویش فراتر گذاشته و وارد دیسیپلبنهای دیگر شده اند. همانطور که نمی توان نقش فیزیک را در شیمی و زیست شناسی نادیده گرفت ، نقش اقتصاد را نیز نمی توان در شکل گیری نظریه های اجتماعی، علوم رفتاری و حتی توضیح زیست شناسی تکاملی انکار کرد.
علیرغم این شباهتها تفاوتهای آشکاری بین اتم فیزیکی و اتم اقتصادی وجود دارد. این تفاوت از ماهیت واحدهای مورد بررسی در دو علم ناشی میشود. انسان به عنوان اتم اقتصادی دارای شاخصه های رفتاریست که اتم فیزیکی فاقد آنها می باشد. انسان موجودی دارای دو بعد مادی و معنویست. اگر هیچ جنبه روانشناختی و یا جامعه شناختی بر انسان مترتب نبود علم اقتصاد به سادگی می توانست رفتار چنین موجودی را در هر شرایطی بررسی کند. اما با وجود این وجوه غیر قابل پیش بینی مدلهای ریاضی نمی توانند به راحتی رفتار اتم اقتصادی را توجیه کنند. آیا پیچیده تر بودن اتم ریاضی موجب پیچیده تر بودن علم اقتصاد نسبت به فیزیک شده است؟ نه لزوما! باید دید هر علم تا چه اندازه بلند پروازانه به پدیده ها نگاه می کند. فیزیک به دنبال توجیه تمامی پدیده های فیزیکی در عالم است اما اقتصاد تنها با 7 میلیارد اتم سر و کار دارد! به نظر نگارنده بیشترین شباهت بین اقصاد و فیزیک این است که هر دو به غایت علوم پیچیده ای هستند.
بی شک در قرن بیست و یکم اما تنها فیزیک و اقتصاد یکه تاز نخواهند بود. اکنون نوبت بیولوژیستهاست که دنیا را دگرگون کنند. شاخه هایی مانند اقتصاد عصبی (Neuro Economics) و نورو فیزیک (Neuro Physics) در حال شکل گیری اند تا قدرت بی حد و حصر بیو لوژی و علوم ژنتیک را به رخ سایر علوم بکشند. حالا دیگر بحث هوش مصنوعی به سمتی می رود که دانشمندان به دنبال ساختن مصنوعات هوشمند با قابلیتهای بی نظیری از ترکیب زیست یا خته ها با کامپیو ترها هستند. شاخه هایی از ریاضی کاربردی مانند بهینه سازی و علوم تحقیق در عملیات با سرعت به سمت مدلهای طبیعی و فلسفه های خفته در بطن مخلوقات و قوانین حاکم بر آنها می روند.
فیزیک ، اقتصاد و بیولوژی طلایه داران دوران نوین در دانش بشری خواهند بود و در این میان معمار خلقت بزرگترین معلم او.
امروز یکی از دوستان لینکی برام فرستاد که توش یه کلیپی بود به نام مصاحبه با خدا. راستش من خیلی طرفدار حرفهای قشنگ اما بدون استدلال نیستم و معمولا از این جور چیزا خوشم نمی یاد. اما از ایده مصاحبه با خدا خوشم اومد و همینطورم از بعضی جمله های کلیپ مثلا مسخره ترین جنبه های زندگی ما آدمها از نگاه یک موجود انتزاعی دیگه... به هر حال دیدنش ضرری نداره...
یه دوست خیلی عزیز این شعر رو برام فرستاده... این ترجه یک شعر فرانسوی هست که این دوست بسیار زیبا و متبحرانه به فارسی بر گردونده. حیف دیدم همه نخوننش. باز هم ازش تشکر می کنم...
دوست داشتن را آموختن
لبخند زدن
به یک رهگذر ناشناس
بدون گذاشتن هیچ رد پائی
فقط به خاطر لذتش
دوست داشتن را دانستن
بدون انتظار چیزی در پاسخش
نه توجهی و نه عشقی بزرگ
بدون امید به معشوق بودن
دادن را دانستن
دادن بی شائبه
فقط آموختن
آموختن عشق ورزیدن
عشق ورزیدن بدون انتظار
عشق ورزیدن به هر قیمتی
آموختن لبخند زدن...
فقط به خاطر خود لبخند
بدون هیچ انتظاری
آموختن زندگی کردن
و رفتن
صبر را آموختن
و طعمش را با تمام وجود چشیدن
انگار که به اشتباه داده شده
انگار که دیگر انتظارش را نخواهیم داشت
خود را دیدن
و خویشتن را همان گونه باور داشتن
رنج کشیدن را آموختن
در سکوت و بدون هیچ نجوائی
نه دفاعی نه اسلحه ای
رنج کشیدن برای مردن
و دوباره برخاستن
همانگونه که اجساد دوباره برخواهند خاست
با چنان عشقی برای نثار کردن
خط بطلان بر گذشته کشیدن
رویا داشتن را آموختن
نه فقط برای خود که برای دیگری
فقط با بستن چشمها
دادن را آموختن
دادن بدون برگشت
نه حتی نیم حسابی
ماندن را آموختی
خواستن تا نهایت
ماندن با وجود همه چیز
دوست داشتن را آموختن
و رفتن
و رفتن ...
Florent Pagny
از قطار پیاده شدم و به سمت سکوهای ایستگاه راه افتادم به این امید که هر چه زودتر دوستم را ببینم. محمد از دوستان دوران دبیرستان و یکی از دوستان نزدیک من است. طبق معمول بعد از کنکور از یکدیگر جدا شدیم اما ارتباط نزدیکمان را در دوران دانشگاه هم حفظ کردیم. پسری مذهبی و صوفی مسلک با تفکراتی غریب برای من. شبها به روی زمین می خوابد و صبحها با نوشیدن تلخ ترین چایی که تصورش را بکنید ازخوا بر می خیزد. 22 سالش که بود روزی که با هم به کوه رفته بودیم گفت که عاشق شده و می خواهد ازدواج کند. 2-3 ماهی از او خبر نداشتم تا فهمیدم که دخترک بعد از عقد و در شب زفاف به او گفته نه...برنامه هایم عوض شده! جالب اینجاست که این دو خانواده بیش از بیست سال با یکدیگر دوست بوده اند و کاملا یکدیگر را می شناختند. به عنوان کسی که محمد را می شناسد می دانم که زندگی کردن با او آسان نیست...اما تعجب می کنم که چرا از ابتدا این وصلت سر گرفت... به هر حال او اکنون مردیست که منکر عشق...شادی و امید در زندگیست. همه را به شهوت، زیاده خواهی و دروغ گویی نسبت می دهد. می گوید این دنیا مجاز است و واقعیت در دنیایی دیگر....بسیار مذهبیست و به هیچ وجه به گوشتی که ذبح اسلامی نشده لب نمی زند. پس مجبور بودیم همه غذا ها را در خانه باشیم...این برای من خوب بود چون برای مدتی کلی غذاهای ایرانی خوردم...قیمه...قرمه سبزی...
برگردیم به همان شب. محمد آنجا نبود. خدای من چه کنم در این شهر غریب . تلفن محمد را در کامپیوتر ذخیره کرده بودم اما از بد روزگار باطری آن هم تمام شده بود. شبی سرد در ایستگاه قطاری خالی و من. خسته از یک سفر طولانی...با خودم گفتم عجب رفیقی...بعد از یک ساعت تاخیر گذاشته و رفته! به هر هتلی می رفتم برای آن شب جا نداشتند...آخر از مسئول یکی از هتلها خواستم تا اجازه دهد تا کامپیوترم را به برق بزنم و در از اینترنت استفاده کنم. اوا نیز پذیرفت البته با فروختن یک قبض اینترنت. خلاصه با کامپیوترم به مو بایل محمد زنگ زدم. پسرک خواب آلوده جواب داد الو...
او فکر کرده بود که فردا قرار است بیایم. "صبر کن...همونجا منتظر باش ...آمدم!"ساعت 4 صبح بود که به خانه رسیدیم. مکانی گرم با یکی رختخواب آماده..تنها چیزی که احتیاج داشتم..... ساعت 10 صبح از خواب برخواستیم. ناهار قرمه سبزی که بسیار چسبید. دستپخت آقا محمد گل هم که حرف ندارد. البته قبل از خوردن ناهار باید می رفتیم و آنرا از یکی از بچه های ایرانی می گرفتیم. چون فریزر محمد جا نداشت غذا ها را به دوستش داده بود تا در فریزر بگذارد. خوابگاه دوست محمد در خود دانشگاه بود. او در دانشگاه چالمرز که یکی از بهترین دانشگاههای فنی اروپاست مشغول تحصیل در رشته مواد پیشرفته (Advanced Material) است. دانشجویان ایرانی بسیار زیادی در این دانشگاه درس می خوانند. من به محض اینکه یک ایرانی دیدم از روی ذوق می خواستم سلام و علیک کنم اما دیدم با بی تفاوتی بسیار از کنار ما گذشتند. با خود گفتم لابد آنقدر ایرانی دیده اند که برایشان عادی شده است! دانشگاه بسیار بزرگی که از نظر معماری دانشگاهی کاملا دانشگاه صنعتی شریف خودمان را در ذهن تداعی می کند. جوانهای شاداب و سرزنده و البته: با موهی طلایی! در خانه دوستش ، پسرک لای در را باز کرد و با دقت تمام طوری از در بیرون آمد که لای در بیش از 10 سانت باز نشود. برایم خیلی جالب بود. به محمد که گفتم، گفت که متاهل است و حسابی مذهبی. نمی دانم چرا روز به روز از اشتراکات فکری من با این قوم مذهبی کاسته می شود. بگذریم...
بعد از گرفتن ناهارمان و قرار دادن آن درون یخچال رفتیم به جایی به اسم بوتانیکال گاردن. باغی پر از گل و شکوفه. واقعا زیبا بود. بهشت واقعی. توی این باغ گلخانه های عظیمی با گلها و گیاهان مختلف از مناطق مختلف کره زمین وجود داشت. روبروی باغ یک پارک عظیم بود. همون شب اول اون خانم به من گفته بود که اگر می خواهم یک راهپیمایی خوب داشته باشم حتما به این پارک سری بزنم. به نظر من از هاید پارک در لندن یا هر پارکی در پاریس زیبا تر و عظیمتر بود. حتی از پارک ملت خودمان. پر از دریاچه های طبیعی و مردمانی شاد. جوانها در کنار هم بازیهای مختلفی از والیبال ساحلی گرفته تا راه رفتن بر روی طناب انجام می دادند. وقتی مردم شاد می بینم احساس خوبی از امید در من زنده می شود. اما تاسف می خورم که چرا مردم من همیشه غمگین و افسرده اند.... باز هم بگذریم…
یک روز هم به کنار ساحل رفتیم. ساحلی پر از صخره و الیته قایق. خوب این از آن ساحلهای مورد علاقه من نبود چون من همیشه عاشق خط افق بوده ام. دلم می خواهد وقتی به دریا می نگرم انتها را نبینم. تنها خطی باشد که افق را از آسمان جدا می کند...اسمش را گذاشته ام صاف ترین خط دنیا....
شب های تعطیل در کل شهر به ندرت آدمی یافت میشود. شهر به طرز غریبی خالیست! البته این قاعده در تمام مدتی که من آنجا بودم تقریبا وجود داشت اما شب شنبه دیگر تقریبا هیچکس نبود. پیاده مسیری را به سمت داون تاون پیش گرفتیم. بعد از گذر از یک خیابان ناگهان با خیابانی نظیر انقلاب خودمان شاید هم شلوغتر مواجه می شوی...انگار تمام شهر به اینجا آمده اند...خیابانی پر از بار ها و رستورانها و کافه ها. تنها جایی که من در این شهر پلیس دیدم همینجا بود .. آنهم یک ماشین در تمام طول خیابان. شلوخ و پر هیاهو. مردمان در اینجا به مراتب جوانتر از فرانسه هستند البته به پای وطن خودمان نمی رسند اما به هر حال جوانند. در فرانسه دو قشر آدم را خیلی می شود دید. یکی آدمهای میانسال و بالاتر و دیگری بچه های زیر 6-7 سال...انگار جوانها در اینجا خیلی کمند. در انتهای آن خیابان اپرای سوئد قرار داشت. یک ساختمان با شکوه با یک مجسمه بسیار بزرگ در مقابل آن. یک هفته بعد از ترک من شجریان در آنجا برنامه می داشت اما من متاسفانه نمی توانستم بمانم. محمد که عاشق این خواننده است از ماهها پیش بلیط تهیه کرده بود. دیروز عکسی را که با او انداخته بود برایم فرستاد. انگار برق شادی در چشمانش موج میزد. ای کاش همه به همین سادگی مرادشان را می یافتند تا با او لحظه ای را جاودانه کنند. بیچاره جانهای سردر گمی که نمیداند مرادشان کیست و البته...کجاست.
برگشتنم هم همانقدر طولانی بود. اما اینبار مسیر طولانی بین گوتنبرگ تا استکهلم را با 4 قطار پیمودم... جاهایی از مسیر در دور طرف ریل قطار آب بود و آبی دریاچه هایی بی بدیل... مناظری که بر روحم نقش بسته اند را نمی شود هرگز به روی دوربین ذخیره کرد. و فکر...و سکوت... و فکر. و سر انجام ساعت 12 شب 1 آوریل در یک شب بهاری زیبا به خانه رسیدم. دیگر کم کم حس خانه برایم اینجا را تداعی می کند. خانه کوچک تنهاییم....








از سرزمین پنیر و شراب به دیار دخترکان مو طلایی آمدم. در ختان سرو، خورشید تابان و دشتهایی وسیع پراز خرگوش و آهو. از هواپیما که پیاده شدم باید به سمت ایستگاه اتوبوسی می رفتم تا از آنجا با اتوبوس به 'کاترینا هولم' رفته و سوار قطاری به مقصد نهایی یعنی گوتنبرگ شوم. وقتی منتظر اتوبوس بودم دختر خانمی با موهای بلند و چشمانی گیرا در حالیکه حلقه ای به بینی داشت از من پرسید که آیا می تواند با یک اسکناس 500 کرونی بلیط 20 کرونی اتوبوس را تهیه کند یا نه... من هم که دقیقا همین مشکل را داشتم ابراز بی اطلاعی کردم و با خود فکر کردم شاید یکی را بتواند اما 2 تا را قطعا نه...از این رو به فرودگاه برگشتم تا من اسکناس خود را خورد کنم...این کار را با خریدن یک نوشابه انجام دادم. در بازگشت دخترک لبخندی زد و از اینکه هر دویمان را در موقعیت دشواری قرار نداده ام تشکر کرد... همیشه فکر می کردم اینهایی که از زیورآلات عجیب و غریب مانند حلقه بینی برای آرایش خودشان استفاده می کنند از طبقات دون پایه اجتماعی هستند...اما بعد از همسفر شدن با این دختر خانم دریافتم که همیشه اینگونه نیست... او یک دختر موقر و بسیار متین و مشغول تحصیل طب بود! بسیار جا خوردم...خوب یکی از فواید جهانگردی هم همین است که آنچه غلط می پنداری تصحیح می شود...بگذریم...مدت همسفر بودن من با این خانم تقریبا نیم ساعت بود...بعد من باید پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس بعدی می رفتم و او باید همانجا سوار قطار می شد. تا ایستگاه اتوبوس تقریبا نیم ساعت پیاده راه بود. دو چیز توجه من را در این سفر به شدت جلب کرد...خلوتی خیابانها و فهمیدگی مردم. سوئد کشوری است با تقریبا یک سوم مساحت ایران اما با جمعیتی نصف تهران...خب عجیب نیست که اینقدر خلوت و ساکت باشد. شهرهایی بسیار بزرگ با تاسیسات عظیم اما جمعیتی بسیار اندک...در کاترینا هولم حد اکثر جمعیتی که در یک مکان جمع می شدند شاید به عدد بیست نمی رسید. اما مردمان سوئد شاید تاکنون بهترین مردمانی باشند که دیده ام...مهربان،خونگرم و بسیار عاقل. تقریبا همه از پیر و جوان و زن و مرد انگلیسی را بسیار خوب صحبت می کنند با لهجه ای باور نکردنی. استثنا ندارد...همه! وقتی از آنها سوالی می پرسی آنقدر مهربان و با حوصله پاسخ می دهند که خجالت می کشی. در خیابانهای شهرهای کوچک چرا غهای عابر و جود ندارد. ماشینها خود برای عابرین توقف می کنند.این تنها شامل حال دخترکان زیبا نمی شود مانند کشور من...برای همه. اینجا انسان است که کرامت دارد. غذای مختصری خوردم و با اتوبوس به سمت کاترینا هولم راه افتادم. اتوبوس راس ساعت به راه افتاد و راس ساعت هم به مقصد رسید. در اتوبوس به جز من دو نفر دیگر نشسته بودند! خیلی برایم جالب بود... تقریبا دو ساعتی در راه بودم تا به ایستگاه قطار برسم. راهی پر از پیچ و خم و غروبی بسیار دیدنی. دشتهای پهناور با خرگوشهایی که به وضوح دیده می شدند. آهوان با بچه هایشان...و غروبی به یاد ماندنی. تنها در اتوبوسی نشسته بودم که مرا از میان این جاده نا آشنا به سمت غروب می برد. قطار چیزی حدود 50 دقیقه تاخیر داشت. در این مدت در کنار یک فوراه آب نشسته بودم و فکر می کردم. دیگر تقریبا شب شده بود و من می بایستی ژاکتی که به همراه داشتم را می پوشیدم. سوار قطار که شدیم خانم میان سالی با چهره ای بسیار مهربان برای چک کردن بلیط من آمد.... تقریبا یک دقیقه از من به خاطر تاخیری که پیش آمده بود عذر خواهی می کرد و گفت ممکن است به خاطر خرابی ریل باز هم مجبور به تاخیر شوند. تنها نگرانی من دوستم بود که قرار بود به ایستگاه قطار بیاید دنبالم.... اما با خودم گفتم که حتما او نیز از طریق تابلوهای اطلاعات متوجه تاخیر خواهد شد. کامپیوترم را روشن کردم تا یک فیلم تماشا کنم...اتفاقا فیلمی بود به زبان فرانسوی با زیر نویس فارسی! یکی از دوستانم وقتی ایران بودم لطف کرده بود و کلی فیلم برایم روی حافظه کامپیوترم ریخته بود. اما من که هیجوقت فرصت دیدن این فیلمها را ندارم الا در قطار! به هر حال مشغول دیدن فیلم بودم که خانم مهربانی که از مسافرین بود به سمت من آمد و گفت که از بلندگوی قطار اعلام کرده اند که نیم ساعت دیگر نیز تاخیر خواهیم داشت و چون تاخیر نهایی بیش از یک ساعت بوده است شرکت قطار همه پول ما را پس خواهد داد! من لبخندی زدم و تشکر کردم...چون مشغول دیدن فیلم بودم ادامه بحث را پی نگرفتم. اما این خانم سعی در ادامه داشت. خانمی میانسال با موهایی طلایی و چشمانی آبی که کمی چروک پیری بر چهره اش نشسته بود. من هم دیدم فرصت خوبی است تا با یک سوئدی همصحبت شوم. دوستی می گفت جهانگردی تنها راجع به دیدن (visit) نیست بلکه راجع به آموختن (learn) مکانهای مختلف است. بهترین راه آموختن نیز همصحبت شدن است. به او گفتم که کشور زیبایی دارند و از خوبی مردمانشان متعجب شده ام. به گرمی لبخندی زد و هیچ نگفت... وقتی گفتم ایرانیم انگار ابتدا کمی متعجب شده باشد اما بعد گفت که ایرانیان بسیار زیادی در گوتنبرگ زندگی می کنند. بعدا فهمیدم که از جمعیت پانصد هزار نفری گوتنبرگ بیست هزار نفر ایرانی هستند... شنیدن فارسی در این شهر اصلا چیز غریبی نیست... در مورد جاهای دیدنی گوتنبرگ از او پرسیدم که با حوصله و متانت تمام پاسخم را داد. به گوتنبرگ که رسیدیم تقریبا ساعت یک صبح بود. من تقریبا تمام روز را در راه بودم. عمدا مسیری را انتخاب کرده بودم تا از حداکثر شهرهای ممکن گذر کنم و البته پول کمتری پرداخت کنم. لطفی ندارد اگر سوار یک لوله فلزی شوی و وقتی پیاده می شوی در مقصد باشی. اما از آنجایی که همیشه در زندگی باید چیزی بدهی تا چیزی بگیری من با تمام وجود خسته بودم.
ادامه دارد...





بعد از آبتنی راهی شدند. راهشان را به سمت کوهستان آغاز کردند. فردوس نمی دانست به کجا می روند اما مگر فرقی هم می کرد؟ ساعتها و ساعتها راه پیمودند. فردوس خسته نمی شد که از این در راه بودن لذت می برد. چرا که می دانست آنگاه که دیگر راه رفتن را دوست نداشته باشد همانجا پایان راه است! حوری فقط زیبا نبود. او فقط یک فرشته که تنها اصالتش را از زیبایی و پاکیش میبرد نبود. او آنقدر عاقل بود که فردوس از بحث کردن با او نهایت لذت را می برد. از افکارش برای او گفت...همانهایی که با افکار دوستانش توافقی نداشت..از آرزوهای عجیبش در دنیا... از اینکه چرا فکر می کرد همه چیز نسبیست جز خود واقعیت. حوری با دقت گوش می کرد. گاهی با او موافق بود و گاهی نیز مخالف... دلیل مخالفتش را با منطقی مستحکم توضیح می داد. فردوس اینرا با تمام وجود بر آنهاییکه در بست تمام حرفهایش را به ظاهر می پذیرفتند ترجیح می داد..چقدر مصاحبت با حوری خوب بود...
….
به یک در ه ساکت و برفی رسیدند... آنجا سرد بود اما فردوس احساس بدی نداشت. آنجا تمام آرامش یک دره یخ زده کوهستانی را در خود داشت... به همان راز آلودی... کلبه ای با چراغ روشن... حوری از فروس خواست که با هم به داخل بروند... آتشی روشن و میزی رنگین آنجا انتظارشان را می کشید.غذا خوردند و در کنار هم در کنار آتش دراز کشیدند. حوری سرش را بر روی سینه فردوس گذاشته بود و ساکت بود. فردوس هم ساکت بود.
- به چی فکر میکنی؟
- تو که می دونی..برا چی می پرسی؟ - مادرت؟
- آره...دلم براش تنگ شده...خیلی تنگ...
- فردوس...من می خوام مال تو باشم...
فردوس شروع به اشک ریختن کرد... حوری ملتمسانه گفت:
- ولی...ولی تو تو بهشتی...
فردوس خاموش اشک میریخت...امروز لحظاتی شده بود که به فرشته فکر نکرده بود اما انگار همیشه فرشته در ضمیر نا خوداگاهش حضور داشت. بهشت واقعی فردوس فرشته بود...
من...من می خوام بر گردم پیش مادرم...
- چی؟
-اون تنهاست...بجز من هیچکس رو نداره.... من می خوام بر گردم. می دونم من هنوز نمردم...پس میشه برگردم...
- اما اما یعنی منو دوست نداری؟ فردوس باچشمانی اشک آلود به چهره نوارنی حوری خیره شد. چقدر او را می خواست. می دانست اگر با او بماند حوری تمام وجودش را نثار او خواهد کرد. اما نمی توانست. او باید نزد مادرش بر می گشت... اگر خانمهای همکارش در کنار او بوندن و او این حرفها را به آنها میزد همگی او را نصیحت می کردند که دست از این بچه بازی بردارد تا بتواند با دختری کنار بیاید. او همیشه استدلال می کرد اگر من بتوانم مادرم را ترک کنم...چگونه خوهم توانست به زن دیگری وفادار باشم؟و همیشه به او خندیده بودند...
اما به نظر نمی رسید که حوری از دست او عصبانی باشد و یا با نگهاش او را تحقیر کند. حوری او را تحسین میکرد...
- خوب فکر کن... آیا میخواهی بر گردی؟
فردوس لحظه ای قلبش فرو ریخت. لحظه لحظه امروز را به خاطر آورد. نگاهی به حوری و تختی که با گلهای سرخ پشت سرشان بود انداخت. چقدر انتخاب دشوار شده بود...
-بله...
اشکی از گونه حوری به پایین افتاد.
- تو خوبی... حتما من آنقدر خوب نبودم که لیاقت تو را داشته باشم... و لبش را بر روی لب فردوس گذاشت...
........
آقا...آقا...آخر خطه.... فردوس نگاهی به اطرافش انداخت و به کیسه های میوه ای که در کنارش قرار داشتند... چه رویای شیرینی...چقدر واقعی بود... از اتوبوس پیاده شد و در آن شب تاریک به سمت خانه رفت. پشت در رسید...سر صدای میهمانها نمی آمد...پس دیر نرسیده بود. زنگ در را به صدا در آورد...کسی پاسخ نداد. باز هم...و باز هم...هیچکس جواب نمی داد. ناگهان دلش فرو ریخت... دستپاچه کلید را از جیبش بیرون آورد... در را باز کرد...
- مامان...مامان...
کسی جواب نمی داد. به سمت اتاق خواب رفت...
- فرشته بر روی تخت افتاده بود...تکان نمی خورد. انگار قلب فردوس را از جا کنده بشند فریاد زد...
فرشته بیماری قلبی داشت. سالها بود که اینگونه بود. فردوس مادرش را در آغوش گرفته بود و تکان می داد...
- مامان...مامان... تو رو به خدا...نه!!!!
فرشته ساکت وآرام به خواب رفته بود. خوابی ابدی.... فردوس لحظه ای ساکت شد. نفسش بند آمده بود. نمی توانست هیچ بگوید...انگار که مرده باشد...انگار که تمام استخوانهای بدنش خرد شده باشند...دیگر حرف هم نمی توانست بزند. بر روی تخت افتاده بود و نمی توانست هیچ حرکتی بکند. با تمام وجودش می خواست فریاد بزند.... او از بهشت آمده بود و به جهنم پای گذاشته بود...جهنمی بدون فرشته. این درست است که آنجا که فرشته در او نباشد جهنم است... خواهی آنرا فردوس بخوانند یا دوزخ! پس امشب از سفری تمام عیار به خود دوزخ داشت... تمام انرژی خود را جمع کرد...باید فریاد می زد... فریادی به رفعت مقام عشق...عشق حقیقی...عشق ملموس...همان عشقی که خداوند به همه ارزانی داشته...همان عشقی که نامش مادر است...
.........
بیپ...بیپ...بیپ... این صدای دستگاهی بود که قلب فردوس را می پایید... فرشته همچنان اشک می ریخت و در ته دل دعا می کرد... چه زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته بود.. عشق سالهی جوانیش به پدر فردوس... مرگ او و یادگاری که او برایش به ارمغان گذاشته بود و حالا این تنها عزیزش ...پاره تنش بر روی تخت افتاده بود...
ناگهان صدای بوقهای دستگاه تند تر شد... بیپ...بیپ...بیپ... تندتر و تندتر.. فرشته نمی دانست چه خواهد شد. اشک میریخت... بر خواست تا پرستار را صدا کند. به درب اطاق که رسید، فردوس که انگار از چیزی وحشت کرده باشد فریاد زد: مامان....
..............
- خدا رو شکر کنید خانوم... حالا که به هوش اومده خطر رفع شده.... نگران نباشید...
اینها جمله هایی بود که آقای دکتر به فرشته می گفت... فرشته گوش نمی داد. تنها به چشمان کبود و صورت رنگ پریده فردوس می نگریست.. فردوس چشمانش را باز کرد. نگاهی به صورت فرشته انداخت. ناتوان تر از آن بود که چیزی بگوید. اما دست فرشتهر ا که در دستش بود فشرد و به صورت فرشته لبخندی زد...او دیگر در بهشت بود!
حوری نگاهی به هر دویشان کرد... چقدر به این بهشتی که آندو در آن بودند قبطه می خورد. کاش فرشته ها هم مادر داشتند.... لبخندی زد و رفت......
سام-بهار 1386
از هواپیما کاملا دور شده بودند. نسیم ملایمی صورت فردوس را نوازش میداد. حوری گفت: بیا بازی کنیم...
- چه بازی؟
- اگه تونستی منو بگیری! و شروع به دویدن کرد.
فردوس نیز که احساس سبکی می کرد به دنبال او ...اصلا از دویدن خسته نمی شد...میدوید و از ته دل می خندید. حوری هم گاه می ایستاد تا فردوس به او برسد...درست موقعی که می خواست او را بگیرد باز فرار می کرد...زمان معنی خود را از دست داده بود. شادی مطلق وجود فردوس را پر کرده بود. می خندیدند و درون دشت می دویدند. حوری خود را بر روی زمین انداخت و بر روی علفزار شروع به غلطیدن کرد. فردوس هم خود را بر زمین انداخت. او را در آغوش گرفت و بوسید. هر دو بر روی زمین رو به آسمان لمیده بودند. آسمان درست مانند اقیانوس در تابستان آبی بود....مدتی در سکوت گذشت. فردوس احساس گرسنگی می کرد. پرسید:
- گرسنه ام...مگر اینجا هم انسان گرسنه می شود؟
- اگر گرسنگی نبود چگونه لذت غذا خوردن رو می چشیدی؟
- من فکر می کردم انسان اینجا از جسمش رهاست...از گرسنگی، از تشنگی، از شهوت!
- آره، می دونم... شما آدمها فکر می کنید در بهشت همه سر و بی حسند. اینطوری چطور می شه لذت برد؟ بریم...بریم غذا بخوریم...
- کجا؟
- تو بیا!!!
و دوباره شروع به دویدن کردند... چقدر این دویدن لذت بخش بود... آنهم با حوری...همه چیز هم تند بود و هم کند. زمان معنی نداشت، در عین حال همیشه به سود می گذشت...آنموقع که باید تند بگذرد سریع می گذشت و آننموقع که باید کند ، آهسته. همه چیز به دلخواه بود ...به آستانه یک تپه رسیدند. باد تن تپه را که مملوی از علفهای سبز و گلهای ریز زرد بود نوازش می داد. از تپه بالا رفتند....کم کم منظره ای دیدنی پدیدار شد. آبی زلال دریا. به بالای تپه رسیدند...روبرویشان خلیجی بود که آبی زلال دریا در میان دو کوه خودنمایی می کرد. بوی شور آب به مشام فردوس رسید. خیلی این بو را دوست داشت. فردوس همیشه در زندگیش عاشق آب بود. عاشق دریا. بارها به این اندیشیده بود که دریا نورد شود. اما نمی توانست، چون باید در کنار مادرش می بود. به کنار دریا که میرفتند تنها می نشست به خط زیبایی که دریا را از افق جدا می کرد خیره می شد. همیشه این خط را صاف ترین خط دنیا می خواند.
درون خلیج پر بود از بادبانهای رنگی موج سواران. رنگهایی بدیع و بی نظیر که مانندشان را تاکنون ندیده بود. هر دو شروع به پایین رفتن از تپه کردند. نمی توانست چشمش را از این منظره بر دارد...به پایین تپه که رسیدند در کنار ساحل یک غذا خوری مجلل با میزها و صندلی هایی که تاکنون مانندشان را ندیده بود قرار داشت. خندید...
- تا حالا فکر می کردم همه تو بهشت فقط میوه می خورند... اونم از شاخه درخت...حالا، حالا ما داریم میریم رستوران!!! و باز شروع به خندیدن کرد. حوری گفت،
- تنها تفاوت اینجا اینه که همه غذا خوری ها همه جور غذایی سرو می کنند. اونهم مجانی....
بر روی یکی از میزهای رستوران نشستند. بلافاصله جوانی خوشلباس و خوشرو با یک سینی در دست به سمتشان آمد و پس از سلام و خوش آمد گویی شروع به چیدن غذا ها بر روی میز کرد. فردوس با تعجب نگاهی به غذا ها انداخت. درست همانهایی که دلش می خواست بخورد. تعجب نکرده بود. لابد آنها قبل از اینکه میهمانانشان سفرش غذا بدهند می دانستند چه چیز را آماده کنند.... غذا را خوردند. همراه با صدای امواج. حوری شروع به حرف زدن کرد. فردوس به اینکه او چه می گوید توجهی نکرد. تنها به صدای امواج در کنار صدای او گوش می کرد. عجب هارمونی در این موسیقی توامان وجود داشت. نفس عمیقی کشید و شروع به سر کشیدن لیوانی که در دستش بود کرد. نوشیدنی ترش در عین حال شیرین. خنک و گوارا. درست موقعی که دیگر میل نداشت لیوان خالی شده بود...اینجا همه چیز همانطور بود که دلش می خواست...اینجا بهشت بود!
غذایشان که تمام شد مرد جوان دسر آورد. فردوس هیچگاه در زندگی از غذا خوردن لذت نبرده بود. اصلا به نظرش غذا خوردن لذتی نداشت. همیسه آنقدر تند غذا می خورد که همه تعجب می کردند. تنها می خواست که دلش را پر کرده و راحت شود. همین..اما این غذا چیز دیگری بود. از خوردن آن لذت می برد.آنهم در این فضای دل انگیز...آنهم با یک حوری.
دلش خواست که تنی به آن آبی زلال بزند. حوری پرسید می خواهی شنا کنی؟ فردوس که دیگر به اینکه آنچه دلش می خواست دیگران می دانستند عادت کرده بود گفت:
- بله ، اما شنا بلد نیستم...
- چیه می ترسی غرق بشی؟
و هر دو زدند زیر خنده...
آب تنی آنهم در آنهوا و با حوری چقدر لذت داشت...می خندیدند... هر دوشان از ته دل می خندیدند. فردوس حوری را دوست داشت. این غریزه نبود. شهوت نبود..او دیگر از تنش آزاد بود. از نوشیدن لذت می برد نه به خاطر تشنگی. خوردن را بر خلاف گذشته دوست می داشت. نه به خاطر گرسنگی. حوری برایش آرام جان بود...نه به خاطر شهوت. او دیگر از تنش ازاد بود بهشت همینجاست...جاییکه تن به تو محتاج است نه تو به او. جاییکه لذت می بری اما نه به خاطر ارضای این جسم لعنت شده. که به خاطر خودت...
هواپیما همانطور که خلبان گفته بود خیلی ملایم به زمین نشست. از تکان و صدا های ناهنجار هم خبری نبود. در های هواپیما باز شد.نور شدیدی از بیرون به داخل تابیدن گرفت.
- اما...اما من که گذرنامه ندارم... چ...
حوری در حالیکه می خندید بوسه ای از لبان فردوس کرد و گفت:
- این هم گذرنامه شما...به پارادایز خوش آمدید....
شیرینی این بوسه تمام وجود فردوس را پر کرد...انگار در یک لحظه تمام شکهایش به یقین بدل شده بودند...حالا همه چیز برایش واقعی بود...واقعی تر از وجود خودش..
به سمت درب هواپیما رفتند. نور کمی چشمهای فردوس را زد...تنها روشنی می دید و دیگر هیچ. کم کم چشمهایش شروع به دیدن کردند. آنچه می دید نمی توانست باور کند. زیباترین منظره ای که تاکنون کسی می توند دیده باشد. اینجا خبری از فرودگاه نبود...دشتی سر سبز تا بی انتها... در دوردست کوههایی سپید بودند و از اینجا می توانست جنگلی انبوه را ببیند. انگار چشمهایش تیز بین شده بودند. هوا آنقدر نرم و لطیف بود که حس می کرد با تمام بدنش نفس می کشد. حسی از سبکی و سر خوشی داشت. مطمئن نبود...اما حس می کرد که انگار به سیاره ای دیگر آمده است. نگاهی به حوری کرد...چهره حوری اینجا نورانی تر و زیبا تر شده بود. درست مانند یک ماهی که دوباره به آب برگشته باشد نفس می کشید. موهای طلاییش همراه با نسیم در هوا غوطه می خوردند و چشمان نیلیش انگار درخشش خاصی پیدا کرده بودند. فردوس حوری را به تمام وجود در آغوش گرفت و فشرد. گویی می خواست خود را به وجود او پیوند بزند. درست مثل زمانی که بچه بود. اولین لوح تقدیری که از مدرسه گرفته بود فرشته را به محکم ترین حالتی که می توانست به آغوش گرفته بود. حالتی از بغض همراه به خوشحالی به او دست داد. یک لحظه حس کرد که حوری همان فرشته است. دلش برای مادرش تنگ شده بود. نا خواسته اشک از چشمانش جاری گشتند. دلش برای فرشته تنگ شده بود. اینجا عالی بود..عالی ترین وجه ممکن...اما یک چیز کم داشت، فرشته را!
حوری نیز مانند اینکه از درد فردوس خبر داشته باشد تنها سرفردوس را بر روی شانه هایش فشرد و سکوت کرد. آنقدر که فردوس از غم خالی شود. آری بهشت هم آری از غم نبود... این اولین چیزی بود که فردوس راجع به بهشت آموخت.
از هواپیما پایین آمدند و پای بر دشت گذاشتند. زندگی جدید فردوس شروع شده بود…
ادامه دارد
%20Rod%20Boothby%202005.jpg)
از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود... هیچ نمی گفت. سکوت عجیبی فضا را پر کرده بود. فردوس احساس معلق بودن می کرد. نمی دانست این پدر و دختر او را به کجا می برند. اما برایش مهم نبود. حالا که دیگر مرده بود چیزی برای از دست دادن نداشت!!!
- نمی خوای بدونی کجا داریم میریم آقا فردوس؟
فردوس ساکت بود.
حوری گفت داریم می ریم مسافرت. قراره پرواز کنیم تا اونجا... برا همینم داریم می ریم فرودگاه! اگه بدونی...زیبا ترین جای دنیا داریم میریم...درست مثل بهشته....
فردوس باز هم ساکت بود. به فرشته فکر می کرد. همه اش نگران او بود...
- نگران مادرت نباش آقا فردوس...او بالا خره فرموش می کنه...تازه نگران تنها موندنشم نباش...من یه کاریش می کنم. برگشت و به فردوس چشمکی زد. فردوس زیاد از این حرف خوشش نیومد.
- بابا یکم بخند...زمین که به آسمون نرسیده...داری می ری سفر. اونم به بهترین جای دنیا...بهشت!
فردوس گفت: همه اش برای مادرم ناراحتم...حالا اون چی کار می کنه؟ مرد دوباره با لبخند دلگرم کننده ای گفت :
- گفتم که...نگران نباش. درست می شه...تو به فکر خودت باش و از اونچه که کاشتی لذت ببر. انگار نور امیدی به قلب فردوس تابانده شده بود.
از شیشه هواپیما به بیرون نگریست. باید با همه چیز خداحافظی می کرد.مادرش...اطاقش...کتابهایش.دوستانش! و البته این شهر خاکستری. دنیایی پر از نور در انتظارش بود... انگار دلهره داشت. حوری دستش را گرفت و نگاه دلگرم کننده ای به او کرد. دستش را به آرامی بالا آورد و بوسید. آنچنان لذتی سراسر وجود فردوس را فرا گرفته بود که قابل وصف نبود. چقر حوری را دوست می داشت. چقدر حوری زیبا بود... انگار سالهای سال بود که او را می شناخت. انگار همانروزی که گلش را می سرشتند از روح حوری در او دمیده بودند. او را جزیی از وجود خودش می پنداشت. با تمام وجود دوستش می داشت...عاشقش بود.
...........
از بالا به این سرزمین می نگریست. چقدر درخت...چقدر رودخانه و دریاچه...چه دریای آبی...و چه کوههای موسپید با صلابتی! اینجا چگونه جایی بود؟ چه چیز انتظارش را می کشید؟ تمام اینها با غصه دوری از فرشته انگار گلویش را می فشردند. او مرده بود...به همین راحتی! امما ناراحت خودش نبود. ناراحت فرشته بود...پدر حوری به او قول داده بود که کاری می کند که فرشته به راحتی از این غم رها شود. اما مگر می شد؟ اما به نظر نمی رسید که مرد دروغگو بوده باشد...آخر فرشته ها که دروغ نمی گویند! افکارش کاملا آشفته بودند. نگاهی به بدنش کرد...انگار هیچ تغییری نکرده بود حتا همان لباسها را بر تن داشت... حوری ساکت و فکری بود. بیرون از پنجره هواپیما را می نگریست. چقدر فضا غیر واقعی و سورئال بود. فردوس با یک اتوبوس بزرگ تصادف کرده بود. بدون اینکه حتا خودش متوجه شود روحش از بدن جدا شده بود، توسط یک فرشته که با دخترش او را سوار یک ماشین گرانقیمت کرده بودند به بالای سر بدنش رفته بود و حالا هم با هواپیما بر فراز بهشت پرواز می کرد! چه چیزی از این غیر واقعی تر می توانست وجود داشته باشد؟ آنقدر متعجب بود که از مسخرگی این وضعیت زد زیر خنده. حوری پرسید: - به چی می خندی؟
- هیچی...به اینکه فکر نمی کردم اینجوری باشه...مردن رو میگم...یعنی من مردم؟ به همین راحتی...
- سخت نگیر عزیزم...آره به همین راحتی! البته باید بدونی که برای همه به این راحتی نیست...تو فرق می کنی...یه نگاه به دور و برت بکن...کلی از صندلی های هوا پیما خالیه....
فردوس نگاهی به دور و برش کرد...تقریبا همه صندلیهای هواپیما خالی بود!
صدایی در هواپیما پیچید: مسافران عزیز تا لحظاتی دیگر در فرودگاه پردیس به زمین خواهیم نشست. دمای هوا در مقصد بسیار ملایم...سرعت باد در حد نسیم و ساعت به وقت مقصد "هر زمان شما می خواهید" می باشد! لزومی به بستن کمر بندهای ایمنی نیست...این هواپیما دارای سیستم ضد تکان در هنگام فرود می باشد. از طرف خود و همه همکارانم در" پارادایز ایر" اقامت بسیار خوشی را برای شما آرزو می کنم....
فردوس دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد...خیلی بلند شروع به خندیدن کرد...
- خدایا...این نمی تونه واقعی باشه......
ادامه دارد...
فرشته آرام و بی صدا در کنار تخت فردوس نشسته بود. انگار که بهتش زده بود. پسر نازنینش، تمام وجودش و ثمره زندگانیش اکنون بیهوش و بی روح بر روی تخت افتاده بود. فرشته هیچ نمی توانست بگوید. انگار تمام این ماجرا برایش مانند یک کابوس غیر واقعی بود. تسبیحی بر دست داشت و تنها خدا را ذکر می گفت. گاهی در دل شک می کرد. آیا اصلا خدایی وجود دارد؟ آیا این درخواستها از خدا تنها از این جهت نیست که موجود واقعی وجود ندارد که در خواستهایم را از او بکنم؟ امواج شک تمام وجود فرشته را پر کرده بودند و او سلاحی به جز بی توجهی به آنها نداشت. واقعا پاسخی برای این سوالها نمی یافت. اما انگار در اعماق قلبش خداوند را حس می کرد. انگار "می دانست" که او هست...انگار مطمئن بود که "او" آنها را می نگرد.
در باز شد . فردوس همراه مرد و حوری وارد اطاق شدند.
- این مسخره بازیها چیه آقا؟ من باید برم خونه...مادرم نگرانم می شه....
فردوس در حالیکه این حرفها را تکرار می کرد از پشت نگاهی به فرشته که در کنار تخت نشسته بود انداخت. شکی نداشت. او فرشته بود!
- مامان! ...مامان... جوابی نشنید. جلوتر رفت. به آهستگی در گوش مادرش گفت:
- مامان...
- جانم! عزیزم....
فرشته در حالیکه به شدت اشک می ریخت صدا می زد. فردوس که انگار دلگرم شده باشد خواست حرفی بزند که ناگهان در اطاق باز شد و زنی به تندی داخل شد.
- خانم الهی قربونتون برم. دستتونو می بوسم خانم... من نمی دونم از شرمندگی چی بگم...توروخدا گریه نکنید. خانم کاش پسرتون دخترمو نجات نمی داد. الهی امیدواری دارم به حق مرتضی علی هر چه زودتر خوب شه. تورو خدا گریه نکنید...
فردوس انگار گیج شده بود. حوری و پدرش در کنار اطاق ایستاده بودند. مرد به حالتی دست به سینه ایستاده بود و با یکی از دستهایش با ریشش بازی می کردو در حالیکه سرش را پایین گرفته بود به فردوس نگاه می کرد. حوری هم با لبخند ملیحی فردوس را می پایید. فردوس رنگ به رخسار نداشت. آیا این او بود که بر روی تخت خوابیده بود؟ آیا او مرده بود؟ این مرد و دخترش که بودند؟ با او چه کار داشتند؟ مادرش! فرشته بدون او چه می کرد؟ ناگهان زد زیر گریه... حوری به طرفش آمد و او را در آغوش گرفت. سرش را بر روی شانه های او گذاشت و به شدت شروع به گریستن کرد. شانه هایش برای گریه کردن به همان مهربانی آغوش مادر بودند.
ادامه دارد...

به درب یک خانه خیلی مجل رسیدند. فردوس نگاهی به خانه کرد، باخود گفت کاش او هم می توانست در چنین خانه ای زندگی کند. مرد همین طور منتظر نشسته بود و به درب می نگریست. انگار قبلا قرار خود را با یکدیگر گذاشته بودند و دختر دقیقا می دانست که مرد کی به در خانه می رسد. پس از چند لحظه در خانه باز شد. فردوس که صدای در را شنید سرش را برگرداند تا دختر این مرد را ببیند. به آرامی نگاهش از کفشهای دخترک به سمت بالا روان شد تا به صورت او رسید. ناگهان انگار خون در رگانش منجمد شد. چهره ای آنچنان نورانی که قلم از نوشتن آن عاجز است. نورانی و زیبا. آنچنان راه می رفت انگار وزنی نداشت.آرام و خرامان. در عین حال سبک. چشمانی گیرا در عین حال معصوم. لبانی سرخ و برجسته مانند غنچه گل سرخی که از برف بیرون آمده بود. در ما شین را باز کرد و نشست. ...سلام... فردوس حتی نمی دانست چه باید بگوید. صدایی آرام و دلنواز که طنینش گوش را نوازش می داد و سکوتش هممانند سیلی سنگینی بود که بر گوش نواخته می شد. چرا چهره این دختر می درخشید؟ زیبایی او وصف ناشدنی بود... دختر دوباره با صدای دلنوازش گفت سلام... فردوس تمام تلاشش را کرد تا به خود بیاید و سلام دختر را جواب دهد. بالا خره موفق شد. مرد راننده گفت : دخترم : حوری.... فردوس با صدایی لرزان گفت: خ...خوشبختم حح...ححوری خانوومم!
راه افتادند. فردوس نمی دانست چه بگوید. سکوت سنگینی فضای ماشین را پر کرده بود. اما انگار حظور دخترک در همان فضایی که او نفس می کشید برایش بس بود. دلش می خواست همانجا بمیرد. حوری گفت:
- بابا برام تعریف کردن که چه فدا کاری بزرگی کردین.
فردوس که انگار شرمنده شده باشد جواب داد:
- کار خاصی نبود...هر کس دیگری هم جای من بود همین کار را می کرد....
اما با خودش فکر کرد کی مرد می توانسته با دخترش راجع به او صحبت کند. حتما باید در میوه فروشی بوده باشد...اما..چه لزومی داشت با اینهمه جزییات این مسائل را به دخترش که قرار است او را "به جایی" برساند تعریف کند. همه چیز به نظرش عجیب می آمد. چرا این مرد به او اینهمه محبت می کرد. چقدر این دختر زود با او صمیمی شده بودو چه دختری! بوی خوش او فردوس را دیوانه می کرد و صدای مهربانش را انگار که سالها بود که می شناخت. از مرد راننده پرسید:
- به طرف خونه ما میریم آقا؟ و مرد جواب دارد:
- راستش من حوری رو باید به فرودگاه برسونم. اون امشب عازم یه سفر طولانیه. فردوس که انگار کمی پکر شده باشد گفت:
- پس اجازه بدید من همینجا پیاده بشم و با تاکسی به سمت خونه برم. مرد لبخند محوی زد و گفت :
- نخیر آقا فردوس، ما تازه با شما آشنا شدیم...مگه به این راحتی ولتون می کنیم! فرودگاه نزدیک خونه شماست نه؟
فردوس ناگهان سرش را برگرداند. این مرد از کجا می دانست که خانه او نزدیک فرودگاه است؟ ناگهان تمام داستان آشنایی با این مرد برایش مصنوعی و عجیب رسید. از زمانی که در آن خیابان شلوغ و در میان آنهمه جمعیت به سراغ او آمده بود تا اینهمه میوه که در صندوق عقب ماشین برای و خریدده بود... بلافصله پرسید: شما از کجا می دونید آقا؟ مرد خندید، حوری هم همینطور. خنده حوری دلنشین ترین خنده ای بود که تا بحال شنیده بود و اصلا حس بدی نسبت به آن نداشت. انگار نه انگار که این دو نفر به او می خندیدند. او نیزبا آنها شروع به خندیدن کرد. مرد در حالیکه می خندید گفت:
- من می تونم یه خواهش از شما بکنم آقا فردوس؟
فردوس که هنوز منتظر پاسخ سوالش بود جواب داد بفرمایید. می شه شما هم دختر مرا در این سفر همراهی کنید؟ فردوس دوباره زد زیر خنده. شوخ طبعی مرد هم مانند آرامشش جالب بود. مرد دوباره تکرار کرد: شوخی نمی کنم...خنده انگار که بر روی لبان فردوس خشک شده بود.
- منظورتون رو متوجه نمی شم آقا...می شه بیشتر توضیح بدید؟
- منظور بابا اینه که نمی خواد من تنها به این سفر برم. دلش می خواد یکی با من باشه...
فردوس کم کم داشت احساس بدی می کرد. این پدر و دختر کم نظیر بودن...اما این رفتار اونها هیچ توجیهی نداشت. کم کم داشت نگران می شد. گفت ممکنه ازتون خواهش کنم نگه دارین؟
- مرد بلافاصله ماشین را متوقف کرد...نگران نباشید آقا. ما اصلا قصد اذیت کردن شما رو نداریم....
- پس منظورتون از این سوالها چیه؟
- حوری باز هم وارد بحث شد. آقا فردوس..ما شما رو می شناسیم و می دونیم آدم خوبی هستید. برای همین بابا تصمیم گرفتن تا شما رو همراه من بفرستن سفر...من هم فکر می کنم شما مناسبترین فرد برای همراهی من در این سفر هستید..
- شما کی هستید؟ منو از کجا می شناسید؟ اصلا...اصلا این سفرلعنتی به کجا هست؟
فردوس در حالیکه گیج و خشمگین به نظر می رسید این جملات را با صدایی فریاد مانند به زبان آورد...
ادامه دارد...

به صندلی راحت ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. خیلی راحت بود. پیش خود گفت کاش من هم می توانستم با چنین ماشینی به سر کار بروم. اما بلافاصله به خودش آمد که نه، با وجود اینهمه مردم گرسنه نمی توانم اینهمه پول برای راحتی خودم خرج کنم. می توانم یک ماشین راحت اما خیلی ارزانتر بخرم و بقیه پولش را خرج مردم بیچاره، یتیمهای گرسنه و یا پیرزنها و پیر مردهایی که از درد بی کسی در خانه سالمندان با سختی آرزوی مرگ را می کنند بکنم.... دوباره با خود گفت، این آقا این کار را نمی کند پس آیا او انسان بی وجدانیست؟ شاید او هم صاحب یک موسسه بزرگ خیریه است که میلیونها خرج انسانهای نیازمند می کند...اما...اما...حتی اگر اینطور هم باشد باز هم می تواند با پول این ماشین کلی از آدمها را از بدبختی نجات دهد....ولی او آدم خوبی به نظر می رسد...نمی دانم! نمی دانم.... بارها و بارها شده بود که بحثهای اینچنینی در درونش در می گرفتند و در نهایت هم نمی توانست به هیچ نتیجه ای برسد. انگار دائما بین حقیقتهای متناقض سردرگم بود.
مرد مهربان با تعداد زیادی پلاستیک در دستش به سمت ما شین آمد. چگونه می تواند اینهمه میوه را در دستش یکجا حمل کند؟ کمی به میوه هایی که مرد تلاش می کرد در عقب ماشین جا دهد نگاه کرد. شاتوت، توت فرنگی، آلبالو ، گیلاس، زردآلو، خیار، موز، آنانس و البته سیب و انگور! باز دقت کرد...چطور ممکن است؟ اینها میوه های تابستانی هستند و الال شب عید است! با تعجب نگاهی به مرد انداخت...نگاهش آنقدر متعجب بود که مرد خندید...چه صدای خنده دل انگیزی داشت! مرد گفت" می دونم...می دونم. متعجب شدی چجوری این میوه ها رو تو زمستون گیر آوردم. این محمد آقا دوست من آدم حیرت انگیزیه. منهم نمی دونم این میوه ها رو از کجا میاره. فکر کنم خودش یه انبار داره...." فردوس هم انگار که متقاعد نشده باشد سری تکان داد و لبخندی زد و دوباره به صندلی تکیه داد.
مرد به پشت فرمان برگشت و شروع به حرکت کرد. گفت : "من اسم جنابعالی رو نپرسیدم..." و فردوس هم بلافاصله جواب داد " فردوس هستم...فردوس عدن زاده!" مرد باز هم انگار که می داند لبخندی زد و گفت:" انگار خانواده شما به بهشت خیلی علاقه مندند...." فردوس هم خندید. مرد گفت:" راستش من باید دخترم رو از منزل بردارم تا با هم به جایی بریم...از نظر شما اشکال..." فردوس با چهره ای شک آلود به ساعتش نگاه کرد. نگران بود که نکند دیر شود. اما ظاهرا امشب زمان خیلی کند می گذشت، و یا شاید هم اصلا نمی گذشت... به هر حال جواب داد" نخیر آقا مشکلی نیست. من باید این میوه ها رو به مادرم برسونم. آخه امشب مهمون داریم اما فکر کنم هنوز وقت باشه..."
- نگران نباشید. خیلی طول نمی کشه...
و به رانندگی خود ادامه داد.
ادامه دارد...

(ای برگرداننده تمام دلها و دیده ها... ای تدبیر کننده روزگار... ای دگرگون کننده حالها... حال ما را نیز به بهترینها دگرگون کن!)
....
سال نو رو به همه شما تبریک می گم. از خدا می خوام که به داد همه اونهایی که در این لحظات تنهان برسه...شادی و به قلبشون وارد کنه...
این شعر فریدون مشیری رو بینهایت دوست دارم...خیلی زیباست. امیدوارم بهار به همه ما کمک کنه و شادی رو برامون به ارمغان بیاره...
....
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس... رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک ميرسد اينک بهار... خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک ... که ميخندد به ناز!
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام...
باده رنگين نمیبينی به جام...
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است!
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
«زندهياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»

ناگهان انگار دستی بیرونی او را به خودش بیاورد. دخترک دست پدر و مادرش را رها کرد و به سمت بستنی فروشی در آنطرف خیابان شروع به دویدن کرد. فردوس نگاهی به دخترک کرد و نگاهی به اتوبوسی که با سرعت به او نزدیک می شد. آیا راننده اتوبوس او را میدید؟ آیا اصلا آنقدر وقت برای ترمز کردن داشت؟ تمام این افکار به ناگاه از ذهنش گذشتند. باید کاری می کرد. پدر دخترک و فردوس هر دو به سوی او می دویدند اما فردوس بسیار نزدیکتر بود. به دخترک که رسید تقریبا یک قدم با اتوبوس فاصله داشتند. اما اتوبوس نایستاده بود! صدای ترمز ماشینها از خیابان بلند شد. بعد هم صدای گریه دخترک. فردوس از جای خود برخواست. به سمت دختر رفت تا ببیند که آیا سالم است یا نه. آخر مجبور شده بود او را به جلو به شدت هول بدهد. وقتی دید که دخترک گریه می کند خیاش راحت شد...حتما سالم است...الهی شکر! سر تا پایش را تکاند برخواست. مادر بچه او را در بقل گرفته بود و می گریست... با شدت هر چه تمام تر. اما پدرش حال عادی نداشت. خیابان مملو از جمعیت شده بود و همه مردم جمع شده بودند. فردوس اندیشید حتما من باعث شده ام. اما مهم نیست...تمام این آهنها فدای یک تار موی آن بچه معصوم!مردی بسیار موقر به سمتش آمد. با هم دست دادند و خوش و بش کردند. مرد به او تبریک گفت و ازاینکه کاری بزرگی کرده بود تشکر کرد. یک ماشین BMW مدل بالا داشت. به او پیشنهاد کرد که فردوس را به خانه برساند. فردوس نیز مودبانه تشکر کرد و عذر آورد که باید میوه بخرد.مرد که صدای بسیار مهربانی داشت و کت و شلوار بسیار شیکی هم پوشیده بود با اصرار از او خواست تا او برایش اینکار را انجام دهد، البته از میوه فروشی بسیار خوبی که می شناخت. غرور فردوس اجازه نمی داد تا این پیشنهاد را بپذیرد اما مرد آنقدر اصرار کرد و آنقدر خالص و بی ریا به نظر می رسید که ناچار شد بپذیرد. تازه، بدش هم نمی آمد برای یکبار هم که شده سوار یکی از این ماشینهای مدل بالا بشود تا ببیند چه حسی دارد!
در راه راننده بسیار خونسرد و آرام به نظر می رسید. از فردوس پرسید که چکاره است و چه می کند. فردوس هم که از نشستن در آن ماشین بسیار هیجان زده شده بود به گرمی و با هیجان خاصی به سوالات مرد پاسخ می داد. مرد هم انگار که پاسخ تمام سوالات را بداند با لبخندی حاکی از رضایت و متانت به رانندگی خود ادامه می داد.خیابانها خلوت بودند و آنشب اصلا ترافیک نبود، برای فردوس عجیب بود که چطور است که با این خیابانهای خلوت به مقصد نمی رسند.
همیشه بالای شهر را دوست داشت. بر خلاف بقیه همکارانش که به ضرب المثل قدیمی " از کجا آورده این مال و زرش یا خودش دزد بوده یا پدرش!" معتقد بودند او حس بدی نسبت به آدمهای پولدار نداشت. چون نمی دانست کدامیک از راههای نا مشروع مال خود را به دست آورده و کدامیک با به کار بردن نبوغ و هوش خود... در کل هیچ چیز را قطعی نمی دانست جز خداوندی که می پرستید. معتقد بود این دنیا مسخره تر از آن است که بتوان در مورد آن نظر قطعی داد. فلانی دزد است پس فطرتا آدم شروریست...فلانی دروغ می گوید پس ذاتا پست است! فلانی گدایی می کند، اینها اصلا به گدایی عادت دارند...گدا صفتند...فلانی تن فروش است چون لذت طلب و لا ابالی است. چنین عباراتی آنقدر در نظرش مضحک و بی منطق می امدند که حتی نمی دانست چگونه مردم چنین حرفهایی می زنند. وارد کوچه پس کوچه های زیبایی شدند. آه که هوای بالای شهر هم انگار تمیز تر است. اینجا کوه را به راحتی می شود دیدُ حتی شبها. انگار خدا مردم پولدار را بیشتر دوست دارد. اینجا انگار از آن دودهای خفه کننده خبری نبود.
در یکی از همین کوچه های تر و تمیز شیک مرد در مقابل یک مغازه میوه فروشی نگه داشت. فردوس گفت: ممنونم آقا، میشه لطفا در رو باز کنید تا برم ... اما در دل خود نگران بود، میوه فروشی های بالای شهر حتما خیلی گران قیمت بودند، و او هم از قضا پول زیادی همراه خود نداشت. مرد که انگار هیچ چیز چهره آرامش را تغییر نمی داد گفت :
- این حرفها چیه میزنی... این آقای میوه فروش از رفقای قدیمی منه...من میرم و برات می خرم و بدون اینکه منتظر جواب فردوس بشود در را باز کرد و از ماشین خارج شد. حتی از او نپرسید که میوه ای می خواهد. فردوس هم عکس العملی از خود نشان نداد و سر جای خودش نشست. عجب شبی بود امشب. داشت نگران میشد...نگاهی به ساعتش انداخت. اما انگار زمان خیلی دیر می گذشت و هنوز کلی وقت داشت تا به خانه برود. از زمانی که دخترک را از مرگ نجات داده بود انگار حس گیجی به او دست داده بود. اما از رضایتی که از این کاربه او دست داده بود بهترین احساس دنیا را داشت. یک جور خوشحالی درونی.
ادامه دارد...

فردوس مهندس بود...مهندس طراحی. نقشه می کشید..نقشه ساختنانهای بلند، پلهای عظیم. مادرش همیشه از او خواسته بود که پزشکی بخواند اما خودش متنفر بود. همیشه می گفت ترجیح می دهد اعداد و معادلات را جراحی کند تا مردم را. چون خون در رگ اعداد نیست! آنروز هم مانند روزهای دیگر به سختی کار کرد. می خواست حقوقی که می گیرد حلال باشد! کار کرد و کار....
.....
شب وقی از کار باز می گشت مادرش با تلفن همراهش تماس گرفت. به او گفت که آن شب عمویش همراه با خانواده مهمان آنها هستند... و از او خواست تا مقداری میوه برایشان بخرد. فردوس هم مثل همیشه با مهربانی به مادرش پاسخ مثبت داد. می دانست که پولی که دارد کفاف خریدن میوه های درجه یک آن هم در این موقع سال را نمی دهد. اما باید هر طور شده کاری می کرد. بالاخره او سرپرست خوانواده بود.آری فردوس یتیم بود. پدرش هم مانند او رویای بهشت را داشت. او نیز مرد پاکی بود که به خوردن نان حلال معتقد بود. او کارگر ساختمان بود . همیشه به پسرش می گفت باید مهندس بشود، مهندس ساختمان! یک روز در خانه را زدندو خبر دادند که مرد بیچاره از بالای ساختمان سقوط کرده و مرده. فردوس همیشه پدرش را در بهشت تصور می کرد... با چهره ای نورانی و خندان....
غروبها، خصوصا آنموقعی که فردوس به خانه می رفت اتوبوس جا داشت. خالی و خلوت و او می توانست بر روی صندلی بنشیند بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشد. حسابی در فکر بود . به امروزش فکر می کرد. وقتی خوب می اندیشید تفاوت چندانی بین امروز و دیروزش وجود نداشت. خدایا چقدر زندگی اش یکنواخت شده بود. به اطرافش نگاه کرد. مردمی که از خستگی حتی توان نگاه داشتن وزن سرشان ا بر روی گردن را نداشتند و آن را به پنجره اتوبوس تکیه داده بودند. خسته و غمگین با چهره هایی خاکستری، اما شبها این خاکستری کمی به سرخی می زد!
از اتوبوس که پیاده شد، به سمت میوه فروشی رفت. خیلی برایش سخت بود که مسیرش را عوض کند و دوباره با سوار شدن بر یک اتوبوس دیگر به جایی برود که شاید بتواند میوه ارزان قیمت پیدا کند. اما برای مادرش حاضر بود هر کاری بکند. عاشقانه مادرش را می پرستید. مادری که به تنهایی او را بزرگ کرده بود. به خاطر او ازدواج نکرده بود چون نمی خواست پسرش زیر دست ناپدری بزرگ شده باشد. به همین خاطر او به خودش اجازه نمی داد با مادرش راجع به ازدواج صحبت کند. گاهی این برایش خیلی سخت بود، او احتیاج به همسر داشت. چرا مادرش به خود اجازه داده بود که به جای او نیز تصمیم بگیرد و خود و فردوس هر دو را از داشتن نعمت همدم محروم کند؟ اما بلافاصله به خودش نهیب می زد تا این افکار را از ذهنش بیرون براند.
هنوز در افکارش بود. اما انگار فکر نمی کرد. در دنیای دیگری سیر می کرد. از عرض خیابان رد شد تا به سمت میوه فروشی برود. چشمش به دختر بچه ای کوچکی افتاد که در کنار مادرش در حال راه رفتن بود. چه دختر نازی! لباس صورتی، دستان کوچک و موهای طلایی که به طرز زیبای فر خورده و بر روی شانه هایش ریخته بودند. چقدر دلش می خواست که پدر همچین دختری باشد. باز رویا...دختر خودش را میدید که بر روی تخت نشسته و او برایش قصه می گفت...
ادامه دارد...

پالتویش را به دور خودش کشیده بود. ساعت 6:30 صبح بود سرما آخرین روزهای خود را در اسفند ماه حسابی جشن گرفته بود. فردوس به سمت محل کارش می رفت. فردوس جوانی خوش سیما و خوش تیپ بود. تقریبا هر کس که او را می شناخت دوستش می داشت. به هر کس که می توانست کمک می کرد. از پیرزن ها و پیر مرد ها در کوچه و خیابان گرفته تا دیوانه ها در کهریزک. با اینکه درامد زیادی نداشت بخشی از درامدش را به طور ثابت به بچه های یتیم می داد. شب عید که می شد همیشه نگران مردم بیچاره ای بود که از پس نان شبشان بر نمی آمدند چه رسد به لباس نو نوروز. فرشته مادرش به او گفته بود که 10 صبح به دنیا آمده است. فرشته هم زن زیبا و مهربانی بود که نسبت به سنش بسیار زود ازدواج کرده بود. هیچکس وقتی فردوس و فرشته را در کنار هم می دید باور نمی کرد که ایندو مادر و پسر باشند. انگار که عاشق و معشوق باشند...
به انتهای صف طولانی که در مقابلش قرار داشت پیوست. نگاهی به مردم بیچاره ای که همانند او منتظر جای گرمی برای له شدن بودند کرد. شهر خاکستری بود..هوا خاکستری و البته، چهره مردمان هم خاکستری! فردوس عاشق کوهستان بود. هر روز صبح به امید اینکه بتواند برفهای روی کوه را ببیند از خانه بیرون می آمد اما تقریبا همیشه هوای خاکستری مانع دیدن کوه می شد. چقدر دلش برای مردم می سوخت...با خود می اندیشید چرا باید مردمی به چنین زندگی عادت کنند؟ اینان زندگی خود ا در ازای چه می فروشند؟ چهرهای عصبانی ، درههم فرو رفته و مغمومی که انگار خود هم نمی دانند چه می کنند! اما فردوس نیز سالها بود که جزئی از همین مردم شده بود. صبحها به سر کار می رفت و شب هنگام غروب باز می گشت، و اگر از او می پرسیدند در آن روز چه کرده است : خود نیز نمی دانست! اما انگار راه دیگری نبود. فردوس به خدا اعتقاد داشت، به معنی واقعی کلمه: اعتقاد. او را همراه و پشتیبان خود می دانست و در همه حال به او فکر می کرد. نماز می خواند و روزه می گرفت. این را از مادرش فرشته آموخته بود. بزرگترین افتخار فرشته این بود که از نه سالگی نمازش را به طور مرتب و سر وقت خوانده. می گفت" فردوس جان نماز جوون یه چیز دیگه اس..." بچه که بود و از مدرسه می آمد، از دیدن مادرش در چادر نماز در حالیکه دستهایش را رو به سمت آسمان گرفته بود لذت می برد. خانه شان در باغ بزرگ و سر سبزی در یکی از شهرستانهای کوچک غرب بود. بهار ها که می شد باران شکوفه بود که از آسمان باریدن می گرفت. همیشه صدای مادرش در حالیکه باد در موهایش افتاده بود در ذهنش بود: "شکوفه می رقصد از...باد بهاری...شده سرتاسر دشت...سبز و گلناری..." درست به خاطر نمی آورد کی این صحنه را دیده اما برایش آن صحنه درست مانند بهشت بود. و مادرش: یک فرشته واقعی!
خاکستری... این تنها کلمه ای بود که در توصیف این شهر به خاطرش می رسید. غم و اندوه انگار که در و دیوار را پر کرده بود...هیچ کس نمی خندید. یادش می آید یکبار که به شهر دیگری سفر کرده بود از صدای خنده دختری کلی متعجب شده بود..."آه پس مردم می خندند، فراموش کرده بودم!" فقر، نا امیدی و اندوه در شهر موج میزد... از دیدن چهره پریشان مردم صبحهای زود بسیار غمگین می شد...و غمگین تر وقتی می دید آنها برای یک صندلی و یا حتی یکی دو نفر جلو و عقب در صف با هم دعوا می کنند ، این تراژدی دلش را می سوزاند. همیشه یک رو یا داشت : بهشت! می اندیشید لابد در بهشت مردم شادند...روزهای آفتابی ، " باغهایی که از زیر آنها نهرهای روان جاریست" و میوه های در دسترس. دوشیزگان زیبا و باکره...این بخش از رویا گونه هایش را سرخ می کرد! چند وقتی بود که حسابی به ازدواج فکر می کرد. اما ازدواج هم برایش خیلی ترسناک بود...چگونه می شود موجود پیچیده ای مانند انسان را شناخت؟ اما در بهشت موجودات ساده ترند. فرشته ها را می توان راحت شناخت:آنها فرشته اند!
سوار اتوبوس شد و بر روی صندلی نشست...حس خوبی داشت. می توانست بخوابد. خودش را در پالتویش چماله کرد و چشمهایش را بست.آه در بهشت لابد اتوبوسها همه جا دارند! جایی گرم...اصلا فکر نمی کنم آنجا هوا اینقدر سرد بشود. شاید هم آنجا اصلا حمل و نقل عمومی با آژانس انجام می شود، آنهم مجانی...به این افکار خودش لبخندی زد باز چشمهایش را بست. اما ناگهان دوباره آنها را باز کرد. درست بالای سرش پیرمردی فرطوط ایستاده بود. آه دوباره....نه خدای من باید جایم را باز از دست بدهم..آه نه...نمی خواهم. انگار به خودش التماس می کرد: فقط همین امروز.اما وجدانش همین امروز را اجازه نمی داد. از این مسئله متنفر بود. با خود می گفت چرا این پیر مردها یه کم صبر نمی کنند تا اتوبوس بعدی را سوار شوند! و بعد بلافاصله جواب خودش را می داد، هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! باز هم مثل روزهای دیگر از جایش برخواست... "بفرمایید پدر جان" آنروز باز هم خسته و خواب الوده به محل کارش رسید...
ادامه دارد...
در گوشه اتاق تاریکش نشسته بود... به گوشه ای خیره شده بود. ناگهان فکری به خاطرش رسید.آری کسی هست که بتوانم حرفهایم را به او بزنم. او می فهمد...
در ترن همه اش به او فکر می کرد...50 سال پیش، اینجا در پاریس....
به کنار قبری با شکل هندسی عجیب رسید. بر روی آن به طرز مسخره ای نوشته شده بود: صادق هدایت. نتوانست خودش را نگه دارد. اشک مانند باران بالای سرشان از گونه اش جاری شد...
"آقا صادق، خوشا به حالت که رفتی و راحت شدی...پس من چه کنم که باید حالا حالاها زجر این دنیای به قول تو پست رو تحمل کنم؟ پنجره من هم به روی بهشت همچمون پنجره پشت پستوی تو سربی و بسته شده. خوب می فهمم چرا جز برای سایه ات نمی نوشتی...خوب می دانم چرا می گفتی می نویسم تا خودم را بشناسم...تا امر برم مشتبه نشده باشد... خوب می فهمم در غم عشق معشوقه نداشته ات چه کشیدی... زجر تو، زجر نفهمیدن بیهودگی این دنیا بود..."
دیگر غروب شده بود...تمام لباسهای پسرک خیس بود...خودش نمی دانست از باران بود یا از اشکهای چشمش. اینهمه اشک از دلتنگیش نکاسته بود. باز باید ادامه می داد، تنهای تنها...چون بوف کور...







نزدیک به 10 سال پیش...آره ده سال پیش بود. تو یه مینیبوس قرمز نشسته بودم حسابی تو فکر... تازه از یکی از کلاسهای المپیاد ریاضی اومده بودیم و من هم تقریبا هیچ چیز از درسهای تو کلاس متوجه نشده بودم. عجب سرمایی بود اونسال...مدرسه مون هم بالاترین ساختمون تو شهر بود...تقریبا از اونجا بالاتر فقط یه اسطبل سوارکاری بود. بقل دستیم معلممون بود تو اون کلاس.۴ سال از ما بزرگتر بود. دو سال متوالی مدال طلای المپیاد جهانی رو برده بود. من هم همه اش تو رویای مثل اون شدن! ازش پرسیدم : محمد چند ساعت در روز درس می خونی؟ نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: این یه سوال دخترونه اس...از این سوالها نپرس! منم که حسابی خجالت زده بودم دیگه هیچی نگفتم...
سالها و سالها گذشت... من هیچ از اون دوست قدیمی خبری نگرفتم...
دیروز سر ناهار داشتم با یکی از دوستان مجارستانی که اتفاقا ریاضی دان قوی هم هست و اون هم مدال نقره المپیاد جهانی داره صحبت می کردم. بحث به اینجا رسید که من گفتم در فلان شاخه ریاضی من ایرانی رو نمی شناسم که خوب کار کرده باشه... مطمئن نیستم که کسی سراغ این فیلد رفته باشه. بعد از ظهر برام یه ای میل فرستاد که زمینه اش یه مقاله بود. نوشته بود مشکل تو این بوده که تو کشور اشتباهی دنبالش می گشتی...اشاره اش به مساله فرار مغزها در ایران بود...مقاله راجع به همون زمینه بود که اتفاقا به عنوان بهترین مقاله دانشجویی در زمان خودش انتخاب شده بود. یه نگاه به اسم نویسنده اش انداختم: آره خودش بود... "سوال دخترونه..." یه دفعه انگار که سوار ماشین زمان شدم و برگشتم به 10 سال قبل... خدای من انگار همین دیروز بود... حالا من و اون تقریبا تنها افرادی بودیم که تو این زمینه کار می کردن... یادم اومد چقدر می خواستم مثلش بشم...
بهش ای میل زدم و داستان رو یاداوری کردم...بعد از اینکه کلی ذوق کرده بود انگار که شرمنده شده باشه نوشته بود فکر کنم اگه الان بود این حرف رو نمی زدم!!! در جوابش نوشتم:
وقتی از مینی بوس پیاده شدم تصمیم گرفتم دیگه این سوال رو از هیچکس نپرسم...از اون به بعد شروع کردم به درس خوندن بدون اینکه ساعتها رو بشمرم....
این دوستم حالا یکی از مغزهای برتر جهان شناخته شده و در یکی از پیشرفته ترین لابراتوارهای جهان در دانشگاه MIT در حال تحقیقه... امیدوارم همیشه شاد و موفق به زندگیش ادامه بده...

روزها می گذرند...بدون اینکه حتی بدانی چگونه؟ یادت می آید دیروز چه کردی؟ هفته گذشته چطور؟ وقتی به اینجا می رسی یعنی در سرازیری پیری افتاده ای! روزها مانند هم می آیند و می روند... گاه خوبند، گاه بد اما بیشتر وقتها نه خوبند و نه بد! انها فقط روزند. و ما آنچنان با دست و دلبازی خرجشان می کنیم انگار که گنجینه ای بینهایت از روزها در اختیار داریم. اما هر چه می اندیشم می بینم راهی نداریم جز خرج کردن، کالایی نیست جز پیری برای خریدن. و عجب آشفته بازاری است این دنیا. گاهی رویا می بینم. رویای جایی که می توانی روزهایت را بدهی و نور بخری...شادی! خوشبختی حقیقی...آری در آرمان شهر من کالاهای دیگری هم هستند برای خریدن!
روزها آنچنان نرم می آیند و نرم می روند که انگار هرگز نه آمده اند و نه رفته اند. به حسی از تعلیق در زمان رسیده ام ...انگار ثابت ایستاده ام در رهگذر زندگی. از زندگی چه می خواهم؟ آه! ای کاش می دانستم. شاید شادی...اما شادی برایم آنچنان مفهومی انتزاعی است که یافتن عینیت آن تقریبا غیر ممکن می نماید. و سکوت...پرم از هیاهویی ساکت. از اضطرابی آرام .. از التهابی سرد...
دیشب خواب دیدم... خواب دنیایی روشن درست مانند بهار. مردمانی همه دوست. عاری از نیاز و غریزه! خواب تو را دیدم که با هم آواز می خواندیم...خواب او را که با هم سوار بر اسب می تازیدیم و خواب انیکی که با هم بر روی تخته سیاه مدرسه مان الفبای شادی می آموختیم! حتی خواب دیدم نقاشی می کنم به زیبایی تو! موسیقی می نوازم به خوشنوایی بلبل...
پرواز می کردم در خوابم...نغمه خوان! می خواندم: "امید جانم ز سفر باز آمد....شکر دهانم ز سفر باز آمد" ....
روزها می آیند...یکی از پس دیگری ...و من همچنان در آشفته بازار دنیا سرگردان به دنبال کالایی جز زوال می گردم.

یه وقتایی آدم نمی دونه چی بگه...هر چی فکر می کنی می بینی بهتره نه چیزی بگی و نه چیزی بنویسی...همه اش می شه غر... واسه غر خوندنم که اینهمه وبلاگ...نمی دونم چرا اما کافیه یه سری به این وبلاگها بزنی تا ببینی همه دارن می نالن...از چی؟ نمی دونم...
اینا رو گفتم تا خودم رو متقاعد کنم چیزی نگم...چیزی ننویسم. البته چیزی برای نوشتن ندارم! وقتی می تونی بنویسی که خالی نباشی. ناراحت نیستم چون دلیلی براش ندارم. خشمگین هم نیستم چون نیرویی برای خشمگین بودن ندارم. کسل هم نیستم چون اوقدر کار می کنم تا رمقی برای کسل بودن نداشته باشم! خالیم...خالی...
زمستان مرحوم اخوان رو خیلی دوست دارم. می دونم کار درستی نیست نوشتن چیزایی که همه جا می شه پیداشون کرد...اما برا خودم می ذارم... بعضی وقتها آدم با بعضی نوشته ها بدجوری انس می گیره. این از اون شعرهای مورد علاقه منه....
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

نشسته بود، آرام بی صدا...به گوشه اتاق خیره شده بود... سردش بود اما توان نداشت حتی لباسهایش را بپوشد. سر و صدا را در بیرون می شنید اما اهمیتی نمی داد.تن برهنه اش به زردی می زد...پوستش مانند پوست خیاری شده بود که مدتها در سایه مانده باشد...اما برایش اهمیتی نداشت...تنش از آماج بلاهای روزگار رجور و بی توان بود. نور مهتابی با صدای ناهنجارش آزارش می داد اما از تاریکی وحشت داشت. روزگار کودکی اش را به خاطر آورد که در باغ پدر از درختان گردو بالا میرفت. چه برگهایی، و چه آفتابی. هر دو را به یک اندازه دوست داشت...آفتاب را و سایه را.
به سختی به خودش تکانی داد. تمام تنش از وحشی گری حیوانات درنده خو و شهوترانی که در در کام بردن از ذره ذره وجودش ، هیچ رحمی نداشتند درد می کرد. "زری مردنی" اسمی بود که جوانهای محل برایش انتخاب کرده بودند، بس که تنش نحیف و رنجور بود. اما این اسم را به مراتب بر اسمهای بی شرمانه دیگری که برویش گذاشته بودند ترجیح می داد. البته شکایتی هم نداشت خودش را مستحق همه آن القاب می دانست ، از خودش متنفر بود. از تنش که همانند دستمال کثیفی چروک شده بود بدش می آمد. کارهایی که می کرد بی شرمانه بود ..آری، زری مردنی یک فاحشه بود!
مشهدی خیر الله پدرش از باغداران بزرگ و ثروتمند یکی از روستاهای تویسرکان به نام جیجور بود. هر کدام از درختهایش در سال ده هزار گردو می دادند. محصولشان هر سال بیشتر از پارسال می شد. خدایا پاییزها که میشد باران گردو بود که از درختها می بارید. مشهدی خیرالله همراه با برادرش به بالای درختها می رفتند تا با چوب بلندی که بر دست داشتند به دستان پربار درخت بکوبند، بلکه ثمرش را به آنها ببخشد. زری همراه با خواهرهای کوچکش هم باران گردو را از روی زمین جمع می کردند و در سبدهای بزرگی می ریختند. بعد از تمام شدن گردوها از روی زمین پدرشان مسابقه ای می گذاشت: هر که بتواند یک گردوی دیگر پیدا کند، 1تومان برنده خواهد شد! زری همیشه برنده می شد : درخترک زرنگ همیشه یک گردو را در بند تمبانش قایم می کرد تا بعد از کلی گشتن آنرا در گوشه انداخته و سپس فریاد بزند : بابا ....بابا... پیداش کردم...من بردم! مشهدی خیرالله می دانست دخترک دروغ می گوید اما لبخندی می زد و دماغ زری را می کشید و میگفت: شیطون! اینم یه تومنت!!!
آنسال زمستان هوا بسیار به سردی گراییده بود. پدربزرگش می گفت هیچگاه زمستانی به این سردی را به خاطر نداشته. هیچگاه گرمای زیر کرسی را از یاد نمی برد... قصه های ننه خانم و شیطنت های تقی! تقی بچه یتیم بود. مشهدی خیر الله به پدرش که از رعیتهای خیلی فقیر ده بود قول داده بود که از او مانند پسرش مراقبت کند. تقی غیر از آنها هیچکس را نداشت و مشهدی خیرالله هم که مرد با شرفی بود و از داشتن پسر هم بدش نمی آمد به قول خویش عمل کرده و او را به پیش خودش آورده بود. تقی اکنون 11 سال داشت و 6 سال بود که نزد این خوانواده زندگی میکرد. 2 سال از زری بزرگتر بود. یکی دو سالی بود که کارهای عجیبی با زری می کرد، او را کول می کرد و به خود می فشرد. زیر کرسی با پاهایش پاهای زری را لمس می کرد. زری به روی خودش نمی آورد اما سرخ می شد. خجالت می کشید اما هیچگاه هم تلاش نکرده بود به تقی بفهماند که این کارها را نکند! انگار که او هم از این بازیهای بچگانه لذت میبرد. 14 سالش که بود دیگر عاشق تقی شده بود. خواستگار زیادی نداشت اما مشهدی خیر الله هم که آدم روشنفکری بود عجله ای نداشت تا او را شوهر بدهد.
یک روز آنچه نباید اتفاق افتاد! مادرش غذا را به او سپرد تا برای تقی که گوسفندان را برای چرا برده بود ببرد. او نیز با خوشحالی پذیرفت. وقتی نزد تقی می رفت او برایش نی میزد. از آرزوهای بزرگش می گفت و اینکه چقدر دوست دارد که به شهر برود. همه افکار تقی برایش جالب بودند. هیجان انگیز، انگار که خون را در رگهاایش به جوش می آوردند..... آنروز ظهر اما تقی ساکت بود، هیچ نمی گفت! زری پرسید:
- چی شده؟ نکنه دیگه نمی خوای بری شهر؟ تقی سرش را بزیر انداخته بود و انگار نفس نفس می زد! زری باز هم پرسید تقی چته؟ به من بگو...در یک لحظه تقی مانند سگی گرسنه به او حمله کرد. شروع به فشردن تنش و بوسیدن او! زری شکه شده بود و نمی دانست چه بگوید! برای مدت کوتاهی سعی کرد تا خود را از چنگال این حیوان گرسنه برهاند اما تن نحیفش چنین توانی نداشت... از آن روز تنها خیانت، درد، نفرت و خشم را به یاد داشت... چند روز بعد دریافت دیگر یک نفر نیست، او حالا دو نفر بود! گریان و پریشان از روستایشان گریخت و به تهران آمد. بیچاره مشهدی خیر الله تا سالها به دنبالش می گشت...حتی دم مرگش هم به تنها پسرش "تقی" وصیت کرد که تا خواهرش را نیافته آرام منشیند! و تقی هم چقدر سعی کرد. مردک عیاش تمام محصول باغ را صرف غمار بازی و زن بازی در کاباره های تویسرکان می کرد...درختهای گردو سال به سال کم محصولتر می شدند...انگار آنها هم زیر بار گناه کمرشان شکسته بود!
روزی که به شهر رسید، با پولی که داشت به مسافر خانه ای در جنوب شهر رفت. صاحب مسافرخانه نگاه عجیبی به سر و وضعش انداخت و پرسید چی شده از خونتون فرار کردی؟!!! زری هم با عصبانیت جواب داد نه آقا...جا دارین یا نه؟!!! مرد مسافرخانه که چشمای هیزش حال زری را به هم می زد به او گفت بله خوشگل خانم....چا هم داریم برای شما...قدم شما به روی چشم. روزها از مسافر خانه بیرون می رفت و تا پاسی از شب در شهر راه می رفت. هیچ نمی دانست چه باید بکند . پولش همین روزها تمام می شد و حالش روز به روز بیشتر به یک زن حامله نزدیک میشد....
سر و صدای بیرون او را از افکارش بیرون آوردند. چند سالی بود که در شهر حیاحویی به پا بود. می گفتند قرار است انقلاب بشود! با خود گفت کاش انقلاب بشود...تنها کسی که در روزهای سرگردانیش به او کمک کرده بود و با مهربانی بدون تقاضای سو از او مراقبت کرده بود حاج آقای مهربانی بود که در مسجد یکی از محله هایی که خودش هم نمی دانست چطور به آنجا رسیده خدمت می کرد. او برایش از شیخ گفته بود. از آقا... مرد مهربان آنچنان از "آقا" سخن می گفت که او باور داشت حتما و باید فرشته باشد. زری آرزو داشت تا آقا بیاید و او و امثال او را در کثافتی که درش غوطه ور بودند نجات بدهد. او گفته بود که با گناه مبارزه خواهد کرد...گفته بود که "شهر نو" دیگر در آرمان شهر انقلابی او جایی نخواهد داشت...چه شهر زیبایی خواهد بود آن شهر. زری مردنی حالا دیگر چند سال بود که یکی از بردگان این کثافت بازار بود. او را می خریدند...و می فروختند...ارزان تر از گردوهای باغ پدرش!
در را شکستند... از صداهای فریادشان پیدا بود که "مردند"! وارد اتاق شدند... زری تنها پتو را بر روی تنش کشیده بود ...توان نداشت برخیزد و بگریزد...بنای مقاومت هم نداشت! بگذار تا مرا بسوزانند تا آرمان شهرشان پاک شود! مردک بی سر پایی هم که همین چند ساعت پیش با او خوابیده بود از ترس اینکه مبادا گرفتار آید به جمع پیوسته بود!!! نفت را بر روی تنش می ریختند...چقدر سردش بود! کاش زودتر کبریت را بکشند تا شاید گرم شوم!
می سوخت... به گناه که؟ نمی دانست!

تق...توق...تق...توق....تق...توق.... مرد صدای پای خود را که در خیابان خالی می پیچید می شنید.... کوله ای بر دوش و پالتوی نیمه کهنه ای به تن داشت...خیابان تاریک وسرد با خانه هایی که انگار قرنهاست به همین صورت آنجا قرار دارند. مرد اما توجهی نداشت....غرق در افکار...کدام افکار؟ خودش هم نمی دانست...تنها می دانست که فکرش جای دیگریست...اما نمی دانست کجا! شب.....سکوت....خیابان خالی....تق..توق...تق....توق...تق....توق...
صدای زنگ کلیسا ساعت 3 صبح را فریاد میزد.اما او در خیابان چه می کرد؟ خودش هم نمی دانست.... صدای فریاد چند ولگرد مست او را از افکارش بیرون آوردند. فریاد می زدند و انگار که غرق در شادی بودند. به آرامی از کنارشان گذشت ....از انها دور شد و باز تق ...توق...تق...توق...
انگار خالی بود..انگار سبک بود...انگار زمان...مکان، هیچ چیز برایش اهمیتی نداشتند. افکارش متمرکز نمی شدند...نمی توانست به چیز خاصی بیاندیشد! خدایا چه شده است مرا؟
راه میرفت و باز هم راه....به کجا؟ چرا؟ نمی دانم...نمیدانست! مدتها رفت و رفت..صدای زنگ کلیسا ساعت 3 بامداد را نشان می داد... 3 زنگ متوالی...اما...اما باید اشتباه شمرده باشد. حتما اشتباه شمرده...اما 3 زنگ بود، از این اطمینان داشت. چه اهمیتی دارد؟ حتما متصدی زنگ کلیسا غرق در افکار دختری پریشان، به اشتباه زنگ را به صدا در اورده است...شاید...شاید هم بار اول اشتباه شده..اما...اما...چه اهمیتی دارد؟ چرا به این چیزهای بی اهمیت فکر می کرد؟ انگار کنترلی بر افکارش نداشت... آنها او را هر جا که می خواستند می کشاندند. صدای چند ولگرد مست سکوت خیابان را شکست. آه چه می شود اینها را ؟!!! چقدر هوا سرد است، چه حس نامطبوعی تمام بدنش را فرا گرفته بود...حس بی حسی!
اندیشید درونم...من در این خیابان خالی پی چه هستم؟ به خدا خسته ام، خسته! نمی خواهم! .... بایست...ازدرون به خودش فرمان داد. تمام قوایش را جمع کرد و ایستاد. به اطرافش نگریست. ناگهان توجهش به زیر پایش جلب شد...ولگرد مستی کنار پایش نشسته بود و با لبخندی چندش آور به او نگاه می کرد. مرد به او نگاه کرد...چه خنده مضحکی! چه چهره زشتی! مست به او نگاه می کرد اما انگار در افکار خودش بود....توجهی به مرد