جان سردرگم
یادداشتهای یک دختر دیوانه (و زشت)

بعضی وقتها فکر می کنم دیوانه شده ام. نه اینکه واقعا حس دیوانگی کنم، نه. اما گاهی که به رفتار خودم می اندیشم، هیچ نتیجه ای جز اینکه عقلم را کاملا از دست داده ام نمی توانم بگیرم. باید دیوانه باشم که بر سر قرارملاقات   با مردی که در یک وب سایت ملاقات کرده ام بروم. مردانی که فقط دو بار با هم ای میل رد و بدل کرده ایم.

قرار بعدی پنجشنبه است. در واقع یک دیت نیست بلکه فقط دوست یکی از دوستانم است. یک استاد دانشگاه که توانستم در مورد تحصیلات دکتری ام با او صحبت کنم، حالا چه کار دارم می کنم؟ او را به یک مهمانی خصوصی دعوت می کنم.اه ه ه خدا را شکر که قبول نکرد. حال من در حال رویا دیدن در مورد پیشنهاد ازدواج دادنش هستم. دیوانه ام! عقلم پریشان شده. چه می کنم؟ صبح روز بعد از اینکه پروازم را از دست داده ام و به هزار کار مهم نرسیدم، از خواب بر می خیزم، چشمانم را می مالم و به عکسش خیره می شوم . انگار نه انگار که او نه هم سن من است و نه از نوع من (خوب تعجبی هم  نیست، او استاد دانشگاه است و در دهه چهارم زندگی من تنها بیست و چهار سال دارم). در ذهنم خوشحالم از اینکه برای صرف نوشیدنی با او از پاریس به لیون می روم. فقط یک نوشیدی! سوار قطار می شوم ، می روم و بر می گردم.

یا دیروز. در اتاق کارم نشسته ام و به جای اینکه مانند همه آدمهای معمولی به کارم برسم تا زودتر به خانه بروم و یکشنبه خوبی داشته باشم، به آدمهایی که در سایت لاو دات کام پیدا می کنم  sms  می فرستم، هر کدام 70 سنت! انگار نه انگار که من کاملا ور شکسته ام و به خاطر اینکه پدر و مادرم تصمیم گرفتند به عنوان هدیه ازدواج یک طبقه اضافی بر روی خانه کلنگی مان بسازند کلی بدهی به بانک دارم. یا اینکه هیچ بیمه ای تا هزینه 9000 یورویی شکستن جمجمه ام در اسکی را نپردازم مرا بیمه نمی کند (نه اینکه اهمیتی داشته باشد). یا اینکه سر گدا ها جیغ می کشم که: من ورشکسته ام، حتی فکرش را هم نکنید! نه. من آقایانی را که حتی نمی شناسم به لژ تئاتر دعوت می کنم، یا با پسر هایی که می گویند وضع مالیشان خیلی خراب است شام می خورم و در رستورانهای لوکس پاریس مهمانشان می کنم.

دوستان عزیزم. دوستان مهربانم. واقعیت اما این است. امروز سالگرد تولد فروید است. یک اتفاق بزرگ در تاریخ. به خاطر همین است که من آن رویاهای روشن ، قابل لمس و دیوانه را که جزئ جزئ شان را به یاد می آورم می بینم. در تعطیلات کریسمس ساعتها برای هم اطاقی ام توضیح دادم که چرا این رو یاها را می بینم. حتی برای هم تیمیهای فوتبالم هم گفتم (گفته بودم که چند روزی است که برای تیم فوتبال آجاکس فونتابلو بورون چیر لیدر شده ام؟) اما خیلی تحویلم نگرفتند. نمی خواهم در مورد آن هیکلهای مردانه شان ، بازو های کلفت و پاهای پر از عضله شان صحبت کنم.آه، خدایا کمکم کن!

این اصلا منطقی نیست. اصلا منطقی نیست. یک وقتی باید این نوشته هایم را با دیدی هنری جمع و جور کنم، شاید کسی شدم.

این آخر هفته. راستش هیچ اتفاقی نیفتاد. شاید پس از آنهمه فعالیت در دو هفته اخیر به کمی خواب احتیاج داشتم. شاید در آن بخش نه چندان شهوانی از پریودم هستم. شاید کمی آهن احتیاج دارم. بگذار قرصم را بخورم، نه اینجا نیست... چقدر اتاقم آشفته است. بهتر است کمی مرتبش کنم.

استفان. همسایه ام. آدم متظاهریست. با آن لبخند مصنوعی مسخره بر لبش و قد دو متری اش. مطمئنم که دلقک بالماسکه است. اما مگر من نیستم؟ شاید هفته دیگر برای شام دعوتش کنم. شاید.اما فقط وقتی دخترهای زیادی دور و برم هستند مبادا یک وقت مانند آن دیت های مسخره بشود که هر دومان دست پایمان را گم کنیم و او هم خیال برش دارد که من به خاطر انگیزه های جسمانی (من این را گفتم؟) او را دعوت کرده ام. یادم نمی آید که چقدر بلند بود. شاید 2 متر؟ نه حتما بیشتر. پوشیده در لباس بالماسکه و دلقک وار به این طرف و آن طرف می رود. بالماسکه بدی نیست. لباسهای تنگ، جالب و سکسی. و اگر بخواهم روراست باشم، گفتارها هم خوب است.

اتفاق افتاد. انتظارش را نداشتم اما اتفاق افتاد. نشانه هایی قبلا دیده بودم: ای میلهای زیبا گرفتم. چند تا جوان خوشتیپ را ملاقات کردم. برای دو هفته احساس شهوت می کردم، آنقدر که شبها با خودم ور می رفتم. نامش مارک است. یک ستاره شناس خوش برخورد که پیانو را به غایت خوب می نوازد. برای خودش کر کونزرپتاوس را راه اندازی کرده. تمام مدت لبخند می زند و چیزهای جالب می گوید. هر روز به من زنگ می زند. برایم ام پ تری می فرستد. از هفته پیش تا حالا دوبار او را دیده ام و قرار است هفته آینده به لیسبون برویم. گاهی حس می کنم که با هم سالهاست در ارتباطیم، آنقدر که حس راحتی دارم. گاهی مرا کسل می کند، گاهی ذوق زده. درست مثل همین پیشنهاد سفرش به لیسبون. در دلم لرزیدن نوری را که فکر کردن به او در من روشن می کند حس می کنم. اولها این حس قویتر بود و حالا کمتر. اما این طبیعیست، نه؟ گاهی اشتباه می کندو گاهی هم عجیب لباس می پوشد. چای را با لیمو می نوشد و کلا آدم راست و ریستی به نظر نمی رسد. اما مگر به حبیب نگفتم که ظاهر برایم اهمیتی ندارد؟ در اعماق وجودم یک شک خیلی جزیی دارم، اما فکر کنم اوضاع خوب است.

خوشحالم که شروع به نوشتن خاطراتم کرده ام. بر عکس کار، که باید این مقاله های مسخره را به طرزی بنویسم که ادیتورهای جورنالها خوششان بیاید، اینجا فشاری بر روی شانه ام حس نمی کنم. اصلا برایم مهم نیست که چقدر جالبند نوشته هایم. حس خوبی دارم. همین مهم است. اگرچه درحال حاظر  راجع به خیلی چیزها حس خوبی دارم. حس خوبی از اینکه کمی عاشق شده ام. فقط کمی. بدون هیچ وظیفه ای. بدون هیچ دردی. فقط کمی حو صله ام سر رفته.

اما حالا، به این آهنگ غمگین گوش می دهم و می خواهم گریه کنم. دلم می خواهد به کسی بگویم که با حبیب چه اتفاقی افتاد. احساس خستگی و سر خوردگی می کنم. احساس می کنم از من استفاده شده است. شاید دیروز خیلی مشروب خوردم. اما خوب، می خواهم مشروب بخورم. این حس فرضیه مرا تقویت می کند. برای من یک سطح از خوشحالی وجود دارد که از آن نمی توانم فراتر بروم- مستقل از اینکه چه اتفاقی برایم می افتد. بله درست است. حالا از همیشه بیشتر احساس خوشبختی می کنم. اما هنوز چرخه های خودم را دارم. و حالا، در حضیض آن چرخه ام. آیا هرگز واقعا سعادتمند خواهم بود؟

**************************

بچه بودم، گفتم به مامان

زیبا و رعنا می شم من؟

شهلا و بلا می شم من؟

جواب اینو شنیدم...

از ته دل خندیدم...

کوچولوی من...خوشگلک من

ناز دردونه

 عروسک من...

هر چی بشه همونه...

آینده رو کی می دونه؟

 

مدرسه رفتم

خانوم اجازه...

چی کاره می شیم ما...

دکتر مهندس

یا بیکاره می شیم ما؟

ببین دخترم... قند عسلم...

هر چی بشه همونه...

آینده رو کی می دونه؟

 

بزرگ شدم.

 عاشق شدم

عاشق بی قرار شدم

یه روزی از همون روزا

که هر دو مون توی هوا

تو بارونا تو شادیا

پر می زدیم،

از عشق خود پرسیدم

رنگین کمون خواهیم داشت

هر روز و شب تو آسمون؟

 

این در پاسخ شنیدم

ناز گلم... برگ گلم

شا خه سوسن سنبلم

هر چی بشه همونه...

آینده رو کی می دونه؟

 

حالا مادرم...

بچه ها می پرسن ازم

من چی می شم... چطور می شم؟

خوشبخت می شم؟

پادشه روی تخت می شم؟

یواش یواش میگم من

عزیزای من، دلبندای من

هر چی بشه همونه...

آینده رو کی می دونه؟

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸ - سام

میترا و ندا

 

در کش و قوس اخبار مربوط به مسایل بعد از انتخابات، سر از وبلاگ آقای آرش حجازی در آوردم. کسی که شاهد کشته شدن مظلومانه اون دختر خانوم معصوم، ندا شده بود. متوجه شدم که این آقا هم مثل من علاقه زیادی به نوشتن داره  و از قضا تونستم رمانی رو که به گفته خودش در سن 23 سالگی نوشته، اندوه ماه رو بخونم.

داستان قشنگی بود اما همون طور که خودش هم گفته مشکلات زیادی در پلات داستان و شخصیت پردازی و توصیفات وجود داره که البته برای یه نویسنده تازه کار 23 ساله کاملا طبیعیه.  به هر حال من از خوندنش لذت بردم چرا که تونستم خطاهایی رو که خودم در نوشتن زیاد می نم رو در متن کسی دیگه ببینم.

  اونچه که توجه من رو خیلی جلب کرد دغدغه هایی بود که این آدم نسبت به مرگ داشته از سالها پیش. توی داستان هم قهرمان معشوقه ای داره به اسم میترا، که به نظرم اومد خیلی به ندا شبیهه. صحنه مرگ ندا یکی از بدترین صحنه هایی بوده که به عمرم دیدم. آرش در یکی ار بخشهای داستانش سعی می کنه بیچارگی یه دکتر رو در نجات جون دختری که داره از دیفتیری خفه می شه نشون بده، در حالیکه فرشته مرگ بر بالین اون دختر ایستاده. تو داستان موفق میشه با بوجود آوردن شکافی در گلوی دخترک اونو نجات بده. دریغ که فرشته مرگ واقعی با آونچه که مخلوق ذهن ماست فاصله زیادی داره.

 

این روزا خیلی فکر مرگ ذهنم رو پر کرده. نه اینکه ازش بترسم. اصلا.

 اون چیزی که تا مغز استخونمو می لرزونه بیهودگیه و سردی تنهایی.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸ - سام

امپراطوری نیستی

یک

-دیگه آخرشه، تموم شد! حتی اگه التماسم هم کنی دیگه یر نمی گردم.

این را گفت اما می دانست کمترین اهمیتی برای مرضیه ندارد که برود، چه رسد به اینکه التماس کند. در قلب هادی درد همینجا بود، اینکه می دانست این تهدید مسخره کمترین تاٍثیری بر روی مرضیه ندارد. این بیشتر از درد جدایی از عزیزترین کسش او را رنج می داد. چطور می توانست این همه سالها ی محبت، این همه لحظات مخملی پر از عشق را فراموش کند؟ پشتش را کرد که برود. اشک در چشمانش حلقه زده بود اما حتی این هم او را می آزرد. او باید قوی تر از این حرفها می بود. بقض گلویش را می فشرد. از ترس رسوایی گریه، هیچ نگفت. رفت و هرگز هم برنگشت!

 

دو

بیمارستان پر بود از داییها و خاله هایی که معلوم نبود واقعا ناراحتند یا اینکه خودشان را به ناراحتی زده اند، مبادا که در چشمان دیگران موجودات سنگدلی به نظر برسند. مرضیه بهت زده ، با چشمانی اشک آلود و قلبی شکسته به این منظره رقت بار نگاه می کرد. چطور زندگی می توانست اینقدر بی معنا باشد؟ از همان ابتدا هم می دانست. او رفتنی بود. اما دل جوان مرگ نمی داند. مردن نمی داند. آدمیزاد آنموقع پیر می شود که مفهوم مرگ را در می یابد. پسرک سرطان داشت. سرطان خون.

 

سه

 پنج سال قبل، در یک روز زیبای بهاری با هم آشنا شده بودند. رودهن، شهر کوچکی که همه آنرا به نام دانشگاه آزادش می شناختند. مرضیه دانشجوی پرستاری و هادی هم دانشجوی فلسفه و حکمت اسلامی بود. همه چیز خیلی سریع گذشت. یک نگاه ، یک حس مشترک و عشق.

هادی از عشق تصوری ماورایی داشت. " عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید*** ناخوانده نـقش مقصودازکارگاه هستی". مرضیه اما چیزی از عشق نمی دانست. تنها سه سال کا فی  بود تا هادی را برای یافتن  یک عشق واقعی طرد کند. به او گفت که برود. گفت که همه آن دوستت دارم ها غیر واقعی بوده. گفت از ابتدا هم عاشقش نبوده حتی آنزمان که با هزار پنهانکاری با او در جنگل در یک چادر دو نفره، دور از همه نیروها، نیروی های انتظامی، همخوابی کرده بود. آنهم دوازده بار!

اگر می خواست با خودش صادق باشد باید اعتراف می کرد که آرامشی را که پس از این همخوابگی پر اضطراب به او دست داده بود را تا مدتی با عشق اشتباه گرفته بود. این پندار خام در او پیدا شده بود که عاشق شده. با این حال خیلی زود دریافته بود که اشتباه می کند. اما این آخرین بار نبود که اینچنین اشتباهی می کرد.  

 

 

 چهار

کسی چه میداند؟ شاید زندگی همانطور که نئو ای ته ایستها ، همان بی خدایان دانشمند می گویند چیزی بیش از مخلوطی از تصادف و فرایند تدریجی تکامل   نباشد. فکرش را بکنید، تعدادی مولکول آنطور که باید رفتار نمی کنند.نمی دانم، شاید به جای اینکه به چپ بروند، به راست می روند.یا شاید عوض اینکه به بالا بروند، پایین می آیند. مسیر "طبیعیشان" را طی نمی کنند و باعث یک جهش ژنتیکی در یک سلول بسیار کوچک می شوند. دومینوی ازدیاد سلولهای مریض ادامه وادامه پیدا می کند تا باعث یک خون دماغ ساده در جشن بیست و سه سالگی فرید می شوند. یک خون دماغ ساده! شاید اگر این مولکولهای محترم می دانستند چه آرزوهایی را بر باد می دهند هرگز اشتباه نمی رفتند. البته تقصیر خودشان نبوده، نیروهای رندوم طبیعت مجبورشان کرده است. کسی چه می داند؟ شاید آغاز زندگی هم به اندازه همین پایانش تصادفی باشد!

 

پنج

ده سال پس از روز جدایی، در یکی از روزهای انگشت شمار آفتابی در محوطه ایستگاه مرکزی شهر بروکسل هادی به مرضیه فکر کرد. با کمال تعجب دریافت که یاد آوردن خاطرات مرضیه برایش بسیار دشوار است. به یاد روزی افتاد که سوار رنوی زرد رنگ قراضه ای که به عشق مرضیه خریده بود از رودهن به کنار دریا رفتند. یادش به عکسی افتاد که با هم گرفته بودند. آنشب به مرضیه گفته بود که چقدر دوستش دارد و چقدر آرزو دارد که او را در آغوش بگیرد. مرضیه هم نگاه معنی داری به او انداخته بود و پرسیده بود: اینجا؟ از آنجا راهی جنگل سیسنگان شدند.

هادی اندیشید که کاش آن عکسها را در یک لحظه احساسی، لحظه ای که فکر کرده بود رسم شرافت این است که وقتی ازدواج می کنی خاطرات همه آنهایی که عاشقشان بوده ای را از صفحه ذهنت پاک کنی – گویی این دلبخواهی ست – آتش نمی زد. چقدر دلش می خواست که باز مرضیه را ببیند. آنهم اینجا، در بروکسل یکی از همان شهرهای معمولی و خاکستری اروپا یی. چرا ناگهان به فکر مرضیه افتاده بود؟

خانمی با بوی بسار زننده بر روی پایش زد و پرسید: "شما فرانسوی حرف می زنید؟". جواب داد  " نه " . خانم هم به طرز عصبی مشت خود را به هوا کوبید. هادی به سمت قطارش حرکت کرد. برای تولد پسرش چه باید می خرید؟

 

شش

تخت بیمارستان.  دیوارهایی که به طور مضحکی به رنگ سبز کمرنگ رنگ شده بودند. تنها چیزی که فرید در مورد این اطاق کسل کننده دوست می داشت پنجره پر نورش بود. تنها نور بود و هیچ چیز از ورای این نور معلوم نبود. خانم پرستار ، با صورتی آرایش کرده تلاش می کرد که خود رامهربان و خوش اخلاق نشان دهد و از اینکه نگاهشان تلاقی کند اجتناب می کرد. اما این مهربانی مصنوعی همانقدر در پوشاندن ترحمش نا موفق بود که بزکش در پوشاندن پوست پر از آکنه.

فرید نگاهی به او انداخت و پرسید " تا حالا به مردن فکر کردی خانم پرستار؟ می دونی چیه، ما که از زندگی چیزی نفهمیدیم، لا اقل می خوام مردن و بفهمم". بی تفاوتی از چشمان خانم پرستار رخت بر بست.

 

هفت

مرضیه تو تا حالا به مردن فکر کردی؟ هادی این را با چشمانی که معلوم بود می خواستند متفکر به نظر بیا یند پرسید. مرضیه با بی تفاوتی جواب داد "نه" و شروع کرد به بازی کردن با موهایش. این کار را همیشه وقتی می خواست عدم اهمیت چیزی را نشان دهد انجام می داد.

 

- می دونی چیه؟ همه فکر می کنن مرگ پایان زندگیه. اما من بر عکس.

در حالیکه دستایش را با هیجان تکان می داد ادامه داد:

-زندگی پایان مرگه! فکرش رو بکن، میلیاردها و میلیاردها سال همه جا سکوت بوده و سکون. مرگ و نیستی. بعد به دفه یه اتفاق جالب، یه اتفاق خنده دار می یفته و امپراطوری نیستی رو غافلگیر می کنه. خدا تو بازی مار پله موفق میشه نیستی رو شکست بده. من فکر می کنم مرگ تو اون ردیف آخر نیش اون مار بزرگه رو خورده و اومده پایین. البته، بازم تاسشو می نداره و ادامه میده.

 

لبخندی زد و به جاده خیره شد. مرضیه در حالیکه با موهای خود بازی می کرد گفت:

- کاش ما هم سوار یکی از این ب ام و های سفید می شدیم.

- دریا دریاس...چه با رنو بری ... چه ب ام و خوشگل خانوم.

 

 هشت 

روزی که اون جوانک بیچاره، فرید، مرد مرضیه کنارش بود. چقدر دلش می خواست این جوان رعنا را در آغوش بگیرد و ببوسد. حتی چقدر خوب می شد آگر می توانستند در یک جنگل پر از درخت زیر یک آسمان پر از ستاره با هم بخوابند. دوازده بار. آرزو داشت او را حس میکرد. می بویید. همین موجودی که می دانست به زودی می میرد. آه، مرگ این نیروی توقف ناپذیز.

-          میشه پرده رو بکشین خانم پرستار؟

مرضیه به سمت پنجره رفت. هوا بیرون ابر بود. شهری خاکستری و دلگرفته. لحظه ای به این سیاه بازار تاریک نگریست. با تمام ساختمانهای بلند و کوتاه و بی قواره اش. با همه خفقانی که در فضایش موج می زد. نفش عمیقی کشید و گفت:

-          من هیچوقت نه به مرگ فکر کردم نه به زندگی. اصلا نمی دونم آدم چرا باید به این چیزا فکر کنه. شما هم قرار نیست بمیری آقای دارابادی. حد اقل حالا نه. بعد از صد سال ایشالا.

با سر پایین به سمت تخت پسرک برگشت مبادا که این دروغ مضحک که بیشتر به یک شوخی بی مزه می مانست در نگاهش آشکار شود.

پسرک مرده بود. حتی شاید قبل از اینکه خانم پرستار پرده ها را بالا بکشد.

 

نه

به چهره آدمها می نگریست. یکی یکی. کجایی؟ شما آقا؟ نه... شاید شما. نه نه، اصلا شما. خود خودش هستید. همان که قرار است من عاشقتان بشوم و شما هم عاشق من.

اینها سوالاتی بود که سالها بعد از خدا حافظی از هادی از همه آقایان خوش تیپ و جوانی که می دید می پرسید. البته در درونش. یکی دو نفری پاسخ دادند. اما بعدا فهمیده بود که باز هم اشتباه کرده. آنها نبودند که قرار بود عاشقشان بشود. نه سال بعد از اینکه از هادی خداحافظی کرد در اثر سوختگی ناشی از 1800 ولت برق بر روی ریل قطار جان باخت. ماجرا از این قرار بود که یکی از مقاومت های سیمهای برق خط پوسیده شده بود و در یک روز بارانی دل گرفته و خاکستری نتوانسته بود مانع از سفر تعداد زیادی الکترون هیجانزده به سمت دستهای خیس مرضیه شود. درست قبل از این اتفاق هولناک مرضیه به این فکر می کرد که کاش در یکی از این شهرهای اروپایی، روبروی عشقش در کنار خیابان نشسته بود و یک قهوه داغ می نو.... در همین لحظه بود که پیش از آنکه بتواند حرف ش را در ذهنش بگوید دو ساعقه پشت سر هم به او برخورد کرد و مثل یک سنگ به زمین افتاد. انگار که از ابتدا هم سنگ بوده. اصلا هیچوقت ن"بود"ه. نه هادی را می شناخته، نه فرید را و نه حتی دانشگده پرستاری رفته. در ذهنش همان می گذشت که در ذهن سنگ قبرش که خلاف همه سنگهای قبر دیگر که با جملاتی مانند  "مادر فداکار" یا "پدر مهربان" یا "جوان ناکام" تزیین شده بودند هیچ نداشت. بهار  بر بالای سنگش یک گل زرد رویید که البته پاییز همان سال خشک شد، اما سال بعد باز هم سر بیرون بر آورد.

 

ده

هادی با سباستین ، پسرش، مار پله ای را که برای تولدش برایش خریده بود بازی می کرد. پسرک با صدای هیجان زدهای که نشان از این بود که بازی را خیلی جدی گرفته گفت:

-          اگه سه بیاری پاپا مار خونه 10 میبرتت اول اول.

-         آره بابا  mais le jeu commence apres 10

 


 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸ - سام

بارون بارون نیست...زمینا تر میشه

نمی دونم که چی شد دلم دورباره هوای نوشتن کرده. دوباره دارم میرم تو خودم. این حس رو دوست می دارم. یه جور سکوت ذهنی. از اون سکوتایی که می خوای تا ابد امتداد پیدا کنه اما می دونی که هرگز چنین نخواهد بود.

روزگار می گذره. آروم آروم. سریعتر از باد. در امتداد باد. در برابر باد! هر روز زندگی برام عجیبتر می شه. درست مثل بوی گل: وقتی بدونی که ملکولهای چند ضلعی آروماتیک هستن که به مشامت اینقدر خوش میان اونوقته که از تعجب شاخ در میاری. فهمیدن تو رو به جهل هدایت می کنه و نفهمیدن هم. خنده دار نیست؟

اون بیرون داره از آسمون پودر آب میاد. نه بارونه نه رطوبت. یه خورشید خریدم گذاشتم روی میزم تا شاید چشمم روشن بشه! دلم یه کم گرفته، فقط یه کم! تاحالاشده یه آسانسور بگیرین و از زندگی باهاش برین بالا؟ تا حالا شده از اینکه همه دارن از سرما میمیرن اما شما کتی به تن ندارین لذت ببرین؟

زندگی زیباست. عاشق شدم. عاشق زندگی...


 


پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸٧ - سام

جهان خاموش

مدتیه که شدیدا به فیزیک نظری و تئوری های فیزیک در مورد ارتباط میان زمان و مکان علاقه بسیاری پیدا کردم. اینکه چرا ، داستانش طولانیه و شاید تو یه پست دیگه بهش بپردازم. چیزی که بسیار توجهم رو جلب کرده نظریه نسبیت و رابطه بین زمان و مکانه. قبل از اینکه به منظور اصلیم از پست این مطلب بپردازم دوست دارم تا کمی راجع به نسبیت براتون بگم. البته این فقط درک من-که فیزیکدان نیستم- از اونچه که مطالعه کردمه و میتونه ناکافی و حتی اشتباه باشه.

بیشتر ما می دونیم که یکی از مهمترین نتایج نظریه نیوتون در مورد حرکت ، بحث نسبی بودن حرکت و بطور کلی نسبی بودن مکانه. به عنوان مثال شخصی که در داخل قطار نشسته ممکنه نسبت به نفر کناری بی حرکت باشه، اما نسبت به درختی که در کنار ریل قرار داره با سرعت خود قطار در حال حرکت باشه. نسبی بودن یکی از مباحث بسیار قدیمی در فلسفه و اخلاقه که کاملا مورد مناقشه بوده و من  در اینجا بهش نمی پردازم. اما بعد از نیوتون کمتر آدم متفکری بود که به نسبی بودن مکان و سرعت شک کنه. طبق این نظریه وقتی دو قطار از روبرو به هم نزدیک بشن، سرعت نزدیک شدنشون به هم برابر با مجموع سرعتهای اونهاست. اما در اوائل قرن بیستم، یک کشف بسیار جالب نظریه نیوتون رو به زیر سوال برد: مستقل از اینکه به چه جهتی نسبت به نور حرکت می کنیم سر عت نور ثابت می ماند. معنی این حرف اینه که وقتی قطار الف چراقش رو روشن می کنه، سر نشینان قطار ب سرعت نور چراغ رو ثابت اندازه می گیرند، مستقل از اینکه قطار ب در جهت مخالف ، یا موافق قطار الف حرکت کنه! کشف دومی که تیر خلاص را به نظریه نیوتون زد محدود بودن سرعت نور بود. اگر سرعت نور بینهایت بود، سرنشینان قطار ب همیشه این سرعت را بینهایت میدیدند، چرا که بینهایت منها یا بعلاوه هر مقدار محدودی همان بینهایت است. اما اگر سرعت نور محدوده-حدود 300000 کیلومتر بر ساعت- چطور ممکنه همه سرعت نور رو به یک اندازه ببینند؟ فرض کنید سر نشینان قطار الف سرعت نور چراغ را 300000 کیلومتر بر ساعت اندازه می گیرند. دهقان فداکار هم که در کنار ریل راه آهن ایستاده  - بوسیله لوازم پیشرفته ای که نوه اش در اطاق خوابش اختراع کرده – این سرعت را همان مقدار اندازه میگیره. از اونجایی که مسافت پیموده شده توسط این نور برای سرنشینان قطار و ریزعلی یکی نیست (نور مسافت بیشتری را از نظر ریزعلی طی کرده) پس اگر ایندو بر روی سرعت توافق دارند، نباید بر روی زمان طی شده توافق داشته باشند! یعنی در واقع نسبیت در مکان به نسبیت در زمان منجر میشه. این که زمان هم امری نسبیست، به نظریه نسبیت خاص معروفه که انیشتن در سال 1905 به اون اشاره کرد. نظریه نسبیت عام نتیجه تلاش انیشتن در تبین جامع رابطه بین زمان و گرانش بود. این نظریه بیان می کنه که جرم بوسیله نیروی گرانشی در فضا انحنا ایجاد می کنه. این انحنای در فضا رو میتونید مثل انحنای ایجاد شده در ملحفه ای که چهار طرفش گرفته شده در اثر گذاشتن یک توپ یا یک پرتقال تصور کنید. هر چه این جرم بیشتر باشد، انحنای ایجاد شده در فظا بیشتر است.  حال اگر پرتقال دومی را بر روی ملحفه بگذارید این دو گوی شروع به حرکت نسبت بی یکدیگر میکنند. این نگاه متفاوت نسبت به ماهیت نیروی گرانشی فیزیک را در قرن بیستم متحول کرد. این نتایج منجر به نگاه بسیار نوینی به جهان هستی شدند. اول اینکه سرعت گذشت زمان رو کند می کنه. دوم اینکه اگر فضا به اندازه کافی انحنا داشته باشه، حتی مسیر نور هم خم میشه. این به این معنیست که اجرام سنگینی مانند خورشید و یا سیاه چاله ها نور رو یه سمت خودشون می کشند. در واقع سیاهچاله ها به این خاطر سیاهن که هیچ چیز حتی نور هم نمی تونه از اونها خارج بشه. و نکته آخر اینکه جرم بر روی زمان تاثیر میذاره (توضیح رابطه نسبیت عام با این واقعبت کمی پیچیدس-سرتونو درد نمی یارم)، در واقع در کنار یک جرم بینهایت زمان می ایسته!!!

اینارو گفتم که بگم دیروز یکی از خوش شانص ترین روزهای عمرم بود. همینطوری با دوستم اتفاقی در پاریس قدم می زدیم که اعلانیه سخنرانی پروفسور استفن هاوکینگ، یکی از بزرگترین ریاضی و فیزیکدانان روی زمین که کارهای زیادی در همین ارتباط انجام داده رو بر روی دیوار دیدم. سخنرانی: همون موقع و همون جا!!! پروفسور هاوکینگ از یه بیماری بسیار شدید رنج می بره که تمام عظلات بدنش حتی پلکها و لبها و زبان از کار افتاده. سخنرانی هم از طریق کامپیوتر انجام شد. عجیب ترین لحظه زمانی بود که در مقابل که تکه گوشت کاملا بیجان ایستادی و بدون اینکه هیچ حرکتی از اون ببینی یک دفعه از بلند گو می شنوی: صدای منو میشنوید؟!!! یک کامپیوتر به اعصاب حنجره  پروفسور نصبه که سیگنالهای ذهنی رو به صدا تبدیل میکنه. موضوع سخنرانی هم این بود که اگر بشر ظرف 500 سال آینده زمین رو ترک نکنه نابود خواهد شد، چرا که زمین رو به نابودیه!

چه دنیای ساکتی خواهد بود بدون آواز گنجشکها!

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧ - سام

رومینا گشتاسبی

رومینا گشتاسبی برای یک مجله هرزه در اسپانیا برهنه شده تا عکسش را بگیرند و چاپ کنند. آیا برای پول اینکار را کرده؟ آیا برای شهرت انکار را کرده؟ هدفش از راندن آن سخنان در مورد فرهنگ ایرانی و خاویار و فرش چه بوده؟ چه فکر می کرده؟ اینها سوالاتی جالب  هستند اما آنچه ذهن مرا مشغول کرده واکنشهای متفاوتی است که به این عمل او دیده ام. ابتدا باید بگویم اصلا از موضعی متفاوت از یک ایرانی معمولی سخن نمی گویم. اولین بار از آلبرتو دوست ایتالیایی ام شنیدم که یک داف ایرانی (Persian Chick) چنین کاری کرده. راستش اصلا تعجب نکردم، آنچه مرا متعجب کرد این بود که دریافتم  او یکی از اولین هاست. وقتی لینک عکسها را درIranianuk دیدم، مجموعه ای از کنجکاوی، هوس، شرم و بسیاری از احساسات دیگر را تجربه می کردم. برای یک پسر 27 ساله که 25 سال از عمر خود را در ایران گذرانده دیدن یک دختر برهنه ایرانی تا حدی میتواند جذاب باشد چه در بهترین حالت ، ارضا کننده حس کنجکاویست. وقتی برای مدتی به عکسها نگاه کردم، افکار جای حواس و هواس را گرفتند. آیا این کار او درست بود؟ در همین اثنا، شروع به خواندن کامنتها کردم. همانطور که در این نقد نوشته شده، عکس العملها بسیار قطبی(Polarized) بود: از احساس انزجار و تهدید به قتل تا کف زدن و تحسین کردن. نگاهی به کامنتهای خوانندگان، چند تفاوت اصلی را آشکار می کند. یکی تفاوت کلی است که بین نظر آقایان (تا آنجاییکه می شود از ID  دریافت) و خانمها وجود دارد. به نظر می رسد که خانمها نظر منفی تر و شدیدتری نسبت به رومینا دارند (که قابل درک است). از طرف دیگر تفاوت آشکاریست بین فرنگ نشینان با آنها که در ایران عزیز می زیند. به طرز عجیبی آنان که در خارج زندگی می کنند رادیکال ترند. تعریف و تمجیدی از پیکر رومینا از سوی خارج نشینان نمی بینیم (آیا این به خاطر این نیست که آنها از این موضوع سیرند و آنها که در ایرانند در حسرت شبها را به صبح می رسانند؟).

به راستی آیا آنها که تهدید به قتل می کنند خدمت برتری به  ایران عزیزمان می نند یا آنها که زنهایمان را همگی برهنه می خواهند؟ این سوال من حقیقتا یک سوال است: قصد استفهام هیچ پاسخی را ندارم.  شخصا خود را آدم لیبرالی می دانم، و عکس العملم به آنها که می گویند رومینا آزاد است هر چه می خواهد بکند نزدیکتر است، حتی اگر به فکر خودش می خواهد فرهنگ مرانمایندگی کند. اما آنچه می خواهم بدان اشاره کنم اصلا این نکته نیست ، کما اینکه بسیاری ممکن است مرا بی غیرت بدانند، هیچ ملامتی نیست، چه غیرت امری نسبیست (این ویدئو را ببینید). اما آنچه مرا واداشت تا این دستنوشته را بنگارم دغدقه ام نسبت به سرنوشت میهنمان است. با یک داستانک از تجربه خودم در نوروز امسال آغاز می کنم. تصمیم گرفتیم در مدرسه مان (یک Business school بین المللی) هفت سین بچینیم در روز سال نو. ما در اینجا 4 ایرانی هستیم، یکی مان رفته بود ایران، مانده بودیم من و دو دختر خانم که آشنایی چندانی با ایشان نداشتم. بر خلاف من، هر دوی آنها در خارج از ایران بزرگ شده اند.نازی همینجا در فرانسه، و گلی در برکلی آمریکا. نازی، دختر خوش سیما و متینیست که به چندین زبان سخن می گوید. به قول خودش همه جای دنیا زیسته، از اسپانیا تا آمریکا. گلی، دختری که فارسی را به سختی و با لهجه رشتی حرف می زند دختریست به غایت فهمیده و به نهایت مهربان. نازی بساط هفت سین فراهم آورده بود، گلی یک فایل پاور پوینت تهیه دیده بود که بر روی پروژکتور سالن بگذاریم و من هم مقداری خرید کرده بودم، از قبیل شیرینی. سمن (دختر خانم مهربانی که با ایشان خارج از مدرسه دوست هستم)  تعدادی مجسمه به من داد تا بر روی میز هفت سین بگذارم. این مجسمه ها بانوان بسیار زیبایی رانشا ن میداد که هر یک لباس محلی پوشیده اندو قلمی از اقلام هفت سین در بر گرفته اند. وقتی وارد سالن اجتماعات شدم، تصویر بزرگی از آقا پسری با موهای پانک و سیگار به دست در یکی از خیابانهای تهران بر روی مونیتور نقش بسته بود. ذیلش نوشته بودند: Boys in Iran. برای لحظهای هم خشمگین شدم، هم شرمسار، چه هیچکدام از دوستانم در ایران اینگونه نبوده اند. در آن سالن در واقع یک پسر ایرانی، کسی که تقریبا تمام عمرش را در ایران گذرادده  وجود داشت، آنهم من بودم. برای دومین یا سومین باردر طول اقامتم در فرانسه کت شلوار و کراوات بر تن داشتم. موهایم بسیار معمولی اما مرتب شانه شده بودند. در اندیشه بودم،  که گلی سلام و علیکی گرم کرد و سال نو را تبریک گفت. بعد هم پیشنهاد کرد هر تغییری دوست دارم درپاور پوینت بدهم. آنقدر مهربانی و سادگی در این پیشنهاد بود که شرم کردم به او گوشزد کنم که نه بسیاری از پسرها در ایران اینگونه اند  نه این تاج افتخاریست که بر سر بگذاریم. اندیشیدم، این تجربه ایست که او از بزرگ شدن در برکلی یاد گرفته: آنجا اینگونه بودن شاید مایه افتخار است. او قصدی ندارد جز افتخار برای وطن. به نازی پیشنهاد کردم که مجسمه ها را بر روی میز بگذاریم: تا چشمش به آنها افتاد با نگاهی خشمگین –چنان که بعد از آن مجبور شد عذر خواهی بکند- گفت که چون خانمها در این مجسمه ها روسری دارند نمی تواند قبول کند که آنرا بر روی میز بگذاریم. با اینکه کمی دلخور شده بودم، بیشتر به این فکر می کردم که چه تفاوتی بین این نگاه با همان نگاهی که او از آن متنفر است وجود دارد. قصد ندارم که سخنانی چون "ما ایرانیها چنینیم" و "ما ایرانیها چنانیم" بر زبان برانم. اما آرزو داشتم که تفاهم و درک متقابل بیشتری بینمان وجود داشت. ایمان دارم که آنگونه خوشحالتر و خوشبخت تر می بودیم.

رومینا برهنه شده و اجازه انتشار عکسش را داده. قصد داشته  فرهنگ ایرانی را بسط بدهد؟  گمان می برم. آیا در اینکار موفق بوده؟ مطمئن نیستم. باز هم این مطمئن نیستم به معنای القای یک پاسخ در ذهن خواننده نیست، واقعا مطمئن نیستم. ای بسا در ذهن بسیاری نه. اما ممکن است در ذهن برخی (مانند همین آلبرتوی خودمان) اینگونه بوده باشد. من چه؟ من از این کار او خوشحالم؟ شاید نه، اما از تحقیرش، توهین به او و خانواده اش، به کار بردن الفاظ رکیک در موردش بیشتر می آزاردم. حتی در همین نقدی که در اینجا به آن لینک داده شده از ادبیاتی تحقیر آمیز و   مخالف ادب استفاده شده، انگار که ما همه یوسفیم و رومینا زلیخا. بیشتر، این اینکه هموطنانم نمی توانند فردی با فکری متتفاوت را بپذیرند ناراحتم می کند.

 

 برگردیم به داستان خودم. اگر من در گذاردن آن مجسمه های بسیار زیبا بر روی سفره اصرار می کردم و نازی می رفت ، یا به تندی از گلی انتقاد می کردم، امروز صدها نفر از دانش آموزان مدرسه مان در مورد نوروز، آنچه همه به او مفتخریم نیاموخته بودند.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧ - سام

فردی (Freddy)

بامداد...

صبح یک روز جمعه بهاری به دنیا آمده بود برای همین هم اسمش را فردی گذاشته بودن چون شبیه به کلمه فرایدی بود. پدرش را که اسبی با نژاد اصیل انگلیسی بود از منچستر آورده بودند تا با مادرش که مادیان شبق تنومندی از نرماندی بود آمیزش دهند تا اسبی "اصیل" بوجود بیاید. از همان ابتدا معلوم بود که پاهای بلندش او را تا اوج قله های موفقیت خواهد برد. چشمانش را گشود تا مادرش را که با چشمانی بیحال اما پرفروغ به او می نگرد و او را میلیسد تا خون را از بدنش پاک کند ببیند.

 نیمروز...

از فردای همان روز در مزرعه سبز کنار اصطبل شروع به بازی با پروانه ها کرد. دنیایی زیبا. خورشید تابان... باد نوازنده...برگها رقصان...گلها شکوفا ... میوه ها در انتظار بلوغ و فردی در انتظار آینده ای به همین طراوت. بعد از 6 ماه به اندازه 9 ماه رشد کرده بود و بدن بسیار خوش فرمی داشت. انگار که این عضلات توانایی مبارزه با همه نیروهای طبیعت را داشتند.بهار سال بعد در حالیکه کره اسب تنومندی شده بود به سراغش آمدند تا اورا برای تمرین مسابقات ببرند. او را به بندی می بستند و و در دایره ای بینهایت – به مانند رویا هایمان – می چرخاندند و شبها تن پوش زیبایی از پارچه ای نرم و راحت به تنش می کردند و او را با مقدار زیادی غذای خوشمزه در زیر نور ماه رها می کردند.

اولین مسابقه اش را در تولد دو سالگی در یک روز سه شنبه بهاری در مقابل تشویق معدود بلند پروازانی که با دیدن هیکل و پاهای بلند او بر رویش شرط بندی کرده بودند و در برابر نگاه تحسین کننده و بهت زده تماشاگران دیگر با اختلاف بسیار برنده شد. و برنده شد. و باز هم. ...تا 6 سال...

 غروب...

بعد از 6 سال، تمام مسابقات اسبدوانی انگلستان و همه اروپا را برده بود. بسیاری را ثروتمند و بسیاری را ور شکسته کرده بود. هر افتخاری که در دنیای اسبها ممکن بود نصیبش شده بود...با  مادیانهای بسیاری گشنی کرده  بود و نسلهای اصیل بسیاری از او سرچشمه گرفته بودند.

 امروز تولد 8 سالگی فردی بود. یکی روز جمعه بهاری...روزی که صاحبانش تصمیم به بازنشسته کردنش گرفته بودند. شستند و غشو کردنش. آخر می خواستند تا عکسی یادگاری از او بگیرند  تا در کنار عکس دیگر ستارگان آن اصطبل به دیوار آقای مدیر آویزان کنند.

 
فردای آنروز گلوله ای در مغزش خالی کردند. تمام.

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦ - سام

دانشنامه "آزاد"

امروز سر میز ناهار با بچه ها در مورد ویکیپدیا-دانشنامه آزاد صحبت می کردم. دوستان لهستانی و ایتالیایی من بسیار از اینکه مقالاتی به زبانهای خودشون در دانشنامه آزاد قرار داده بودند و یا اینکه مقالاتی رو تصحیح یا دارای مراجع معتبر می کردند راضی به نظر می رسیدند. با خودم فکر کردم ما ایرانیها یکی از بزرگترین جمعیتهای بلاگ رو داریم اما ویکیپدیای فارسی بسیار کوچک و ناقصه. از بیش از نه میلیون مقاله موجود در ویکیپدیا تنها نزدیل به سی هزار مقاله فارسی هستند یعنی کمتر از 0.3 درصد. این در حالیست که بیش از 1 درصد مردم زمین به این زبان شیرین صحبت می کنند. متاسفانه خود من بطور مثال هرگز به پیشرفت زبان فارسی در ویکیپدیا کمکی نکرده ام.

اما ویکیپدیا چیست؟ ویکیپدیا یا دانشنامه آزاد یک دائره المعارف اینترنتی است که به کاربران اجازه تولید ، تصحیح یا تکمیل مقاله های موجود رو میده. در مورد هر چیزی از زندگینامه افراد مختلف تا تخصصی ترین قضایای ریاضی می توان در ویکیپدیا مقاله پیدا کرد. گستردگی استفاده و تنوع مطالب این دانشنامه به اندازه ایه که تصور می کنم در آینده ای نه چندان دور حجم مطالب به زبانهای مختلف در این دانشنامه به شاخصی برای نفوذ علمی آن زبانها و یا حتی پیشرفته گی مردمی که به اون زبان ها صحبت می کنند تبدیل بشه . اما در مورد اعتبار مقالات موجود در این دانشنامه نیز باید گفت که در یک مطالعه مقایسه ای انجام شده، بیش از 95 درصد مقاله های ویکیپدیا از دانشنامه های رسمی مانند بریتانیکا یا کاملتر بوده اند و یا تفاوت محسوسی نداشته اند.   بنابر این من اعتقاد دارم که تلاش در جهت پیشرفت زبان فارسی در این دانشنامه نه تنها ضروری بلکه حیاتی باشه.

اما چه می شود کرد؟ به نظر نویسنده اولین گام در جهت این مهم آگاهی عمومی بخصوص قشر تحصیلکرده از وجود و کاربردهای این دانشنامه بسیار گرانبهاست.

سال 2006 مجله تایم "شما" را به عنوان فرد برگزیده سال انتخاب کرد.   منظور نویسندگان این روزنامه از شما همه مردم عادی بود که توانسته بودند مرزهای ارتباطی را از طریق وبلاگ نویسی (سایت my space)، تبادل محصولات چند رسانه ای (سایت You Tube) و  مهمتر از همه تبادل آزاد علم و دانش (Wikipedia)  بشکنند. آری قرن 21 قرن "ما"ست.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ - سام

تولد بلاگ

پارسال16 دی ماه بود که تازه از سفرم به ایران برگشته بودم با یه چیزی که مدتها انتظارشو کشیده بودم: یه کی بورد فارسی. آدم تو یه سال چقدر تغییر می کنه! تو این یه سال خیلی جاها رفتم، خیلی آدمها دیدم و خیلی لحظات عجیب و غریب گذروندم. اون موقع تنها بودم، تنهای تنها... اما تو این مدت کسانی رو پیدا کردم که حتی فکرشم نمی کردم که اینقدر دوستشون خواهم داشت....

امروز تولد بلاگمه...بلاگی که تو یکی از عجیب ترین سالهای عمرم همدمم بوده. توش خیلی چیزها نوشتم: از آزمایشات روانشناسی تا تحلیل کتاب و مقاله و البته داستانای خودم. همهاش تلاشم بر این بوده که اینجا آشغالدونی فکرم نشه. جایی که بیام بنویسم تا بلکه کسی به من توجه کنه... اون لحظاتی که از فرط تنهایی اشک تو چشمم جمع می شده سعی کردم ننویسم. سعی کردم غم اونروز رو جمع کنم و بذارم رو هم تا بتونم مطلب بهتری بنویسم، برای شما...عزیزترین دوستانم.

حالا دیگه تنها نیستم. امروز یه دوست بینهایت عزیز تولد بلاگمو تبریک گفته بود. گفته بود که تو اولین پستم نوشتم میخوام بدونم که آیا کسی اون بیرون هست که حرفام براش جالب باشه، و گفته بود که برای اون جالبه. از صمیم قلب ازش متشکرم. قرمز-آبی-زرد تا مدتها یار و همراهم بود. امیدورام نویسندش برگرده و زندش کنه. گمگشته، تو برای بیشتر نوشته هام کامنت گذاشتی...می خوام بدونی که خیلی دوستت دارم و ازت ممنونم. بگذار برایت بگویم، تو واقعا برام دوست خوبی بودی، هستی و خواهی بود....

و در نهایت، بازهم تو، اون دوستی که به یادم بودی، می خوام بدونی هر چی تنهاییای آدم بزرگتر باشه، روحهای بزرگتری می تونن پرش کنن.

جان سر در گم بودم. جان سردرگم هستم، اما یه جان سردرگم بزرگتر که با کلی جانهای عاشق بوسیله این بلاگ پیوند خورده.

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ - سام

سرود سفر

از ان بالا در هواپیما زمین درست مثل رو تختی چهل تیکه مامان بزرگ میماند. مربع مستطیلهای نا منضم به رنگهای سبز، قهوه ای، زرد وحتی آبی. یک روز طلایی پاییزی، از آن روزهایی که آرامشش تو روح آدم نفوذ می کند و جانهای ملتهب رااطمینان می بخشد. از همان روزهایی که التهاب جوانی تابستان جای خودش را به جا افتادگی ملایم پاییز می دهد...

 شهری غریب، مردمانی که حتی زبانشان را به گونه ای دیگر حرف می زدند و یک میدان سرشار از کدوهای تنبل، هر کدام به درشتی خودش! البته تا آن موقع هنوز چنین چیزی ندیده بود، اما بعدها فهمید که به آنها می گویند کدو های تنبل. اما هرگز نفهمید چرا به آنها می گویند کدوی تنبل! شاید به خاطر اینکه آنقدر بزرگ شده بودند!

دری بزرگ به باغی پر از درخت. و کلونی که تا بحال به بزرگیش ندیده بود و صدای بسته شدن آن کلون. انگار در دنیایی از پاییز زندانی شده باشد! آنقدر بزرگ نشده بود تا از چنین فکری دلگیر شود.

خانه ای سپید با شیروانی های فلزی که در زیر نور آفتاب می درخشید. و نگاه پسرکی در دوردست... شاید بتواند همبازیش شود!به سمت پسرک رفت تا به او بگوید که کیست... و دوست دارد چه بازی بکنند. پسرک به او خیره می نگریست. شروع به صحبت با او کرد اما انگار پسرک صدایش را نمی شنید. نگاهی به خانه زرد رنگی که در کنارش ایستاده بود انداخت. خانه ای که از قدمت به خانه ارواح می ماند. پسرک همینطور با چشمهای زاغیش به او زل زده بود اما هیچ نمی گفت. انگار که از دیدن او آنجا متحیر شده باشد. انگار که او را می شناخت، اما انتظار دیدنش را به اینگونه نداشت... منصرف شد. در همان لحظه برگشتن چهره خودش را در پنجره خاک گرفته آن خانه ارواح دید. چقدر عجیب بود. انگار که آدم دیگری آنجا بود، با چهره ای جوان و چشمهایی بی روح. هیچ شباهتی به کودکی معصوم که در شوق بازی کردن قلبش می تپید نداشت. بیشتر شبیه به دسته ای از چوبهای تر میماند که تلاش برای سوزاندنشان فایده ای نداشت! چطور چنین افکاری از ذهن کودکی که تعداد بهارهایی که دیده بود کمتر از انگشتان دست بود می گذشت، خودش هم نمی دانست!

خانه سپید، حس آشنایی غریبی به این مکان احساس می کرد. انگار که ذره ذره خاکش را زندگی کرده. انگار که همه کودکیش را آنجا گذرانده. انگار که هزاران غروب آفتاب را از فراز آن پشت بام طلایی تماشا کرده. چاقاله های بادام بهارش را خورده. آلبالو های تابستان، گردو های پاییز و برفهای زمستان! حتما باید معجزه شده باشد که دوباره به آنجا آمده. .. در حیاط را گشود. روبرویش به جای آن دیوار سپید، دیوار سنگی عظیمی بود که هزارن ساعت کوچک و بزرگ به آن آویزان بود. ساعتهایی که زیر هر کدام نام شهری نوشته شده بود. تهران...پاریس... نیویورک...سان فرانسیسکو... قطب جنوب! زیر یکی از ساعتها هم نوشته بود پایان! اندازه ساعتها متفاوت بود اما همه آنها یک وجه مشترک داشتند، همه با یک سرعت یکنواخت می گذشتند.

اشک در چشمانش حلقه زد. کاش برای همیشه همانجا میماند، در همان روز طلایی پاییزی. همانجا در کنار درختهای زردآلو! اما ساعتها چیز دیگری می گفتند...همه و همه سرود سفر سر می دادند...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - سام